تبليغاتX
کوتاه
 

چند روز پیش، چند روز قبل از روز تولدم کارت پستالی همراه با دو عدد خودکار به رسم یادبود به من داده شد ...آن هم ار سوی کسی که در این سالهای کارم (۹ سال) ندیده بودمش و نمی دانم در کدام پستوی این اداره نه چندان کوچک پناه گرفته بود که به ناگه یا بالاجبار  پدیدار شده و رسمی جدید بنا کرده بود و از سوی عالی ترین مقام این جا تولدم را تبریک گفت و رفت ....هر که بود به گمانم سال های بازنشستگی اش نزدیک است ..  عزلت گزیدن در این جا درمانی علاج ناپذیر دارد و هر که در این سرای درآید سرنوشت محتوم همین قاصد کارت پستال را دارد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 13:49 توسط نرگس فاضلی |

 ديروز که سوار پله برقي مترو شدم زودتر از من پسري تازه جوان با دو چوب زير بغلش دو پله بالاتر ايستاده بود ....پله ها که به آخر رسيد عصايش گير کرد به لبه پله هاي که مي رفتند و دوباره بازمي گشتند... از کمر به زمين افتاد آن چوب ديگر به سويي ديگر پرتاب شد... احساس درد داشت به سويش رفتم که کمکي کنم تا بايستد فرياد زد نه ...شما نه ...زني ديگر آمد بدون توجه به سخنان پسر دستانش را گرفت ...پسر امتناع کرد در ايستادن .. نگاه وحشت زده اش به دستان قلف شدن زن بر دستانش بود ....نگهبان مترو را خبر کرديم پسرک آرام گرفت؛ ايستاد ...سرش پايين بود و اشک در چشمانش ...تمرکز گرفت و از همه خواست متفرق شوند آرام آرام رفت و دوباره با چشمهاي نگران به بيست پله ديگر نگاه کرد که بايد از آن بالا مي رفت...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:4 توسط نرگس فاضلی |

  

ورود زنان به عرصه قدرت و سیاست  گر چه دیگر عجیب نمی نماید و تمام کشورهای دنیا آن را شگفت انگیز تلقی نمی کنند ولی با ورود کارمه چاکن  37 ساله که البته 7 ماهه حامله است وبه عنوان وزیر دفاع در کابینه اسپانیا وارد شده  باری دیگر جنسیت و عرصه قدرت مورد تحلیل و بررسی قرار گرفته است ...رسانه ها پر شده است از عکس های پی در پی این زن که نظامیان در برابرش سان می دهند،محافظان دوره اش کرده اند و سیاستمدارانی از کشورهای دیگر که  به مذاکره با او نشسته اند ... این روزها  نگاههای ناباورانه و عجیب مردان  و البته زنانی دیده می شود که به تفاوت های جنسیتی به دیده سنتی نگاه می کنند و قالب های مفهومی خود را با عصر مدرن نگنجانده اند....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

واقعیت آن است که موج جدیدی که چند سال گذشته به راه افتاده و زنان را در بالاترین ارکان سیاسی قرار داده است به دنبال همان روندی است که هر عصر مدرنی می طلبد و خواسته ها را از بحران می گذراند ... پاسخ بی چون و چرای گروهی که هنوز این رفتارها را در بسیاری از کشورها مورد ملامت قرار می دهند این است که چرا به این نیاندیشیده اند که در سیر تاریخی عرصه سیاست و حاکمیت دنیا که ملت های ناراضی زیادی دیده می شوند و دولتها لابلای هزاران مشکلات و هنجار قرار داشته اند حاصل جمع همان تفکر حاکمیت  بی چون و چرای یک جنسیت است ...دیده انگاشتن زنان با گذر از سنت شروع شد و چه بسا که خروج از حاشیه این گروه توانسته است سیر شکوفایی بسیار مطالبات و خواسته ها را سبب شود و شاید همین گونه است که حاکمیت دنیا به  دنبال حلقه مفقوده خود و در مدار بی بازگشت خود زنان را به تمامی ارکان قدرت راه داده است ....  

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:14 توسط نرگس فاضلی |

این روزها چیزهای غریبی در شبکه های صدا و سیما دیده می شود که تا همین یکسال گذشته خط قرمز بود؛  عجیب بود و غیر قابل پخش...اما این روزها اهرم ها شل تر شده است و رفتارها جسورتر ...مثلا :

۱- چند روز پیش یک مجموعه تلویزیونی پخش شد که نامش را نمی دانم؛  فقط می دانم جیرانی آن را ساخته بود و  عجیب که این مرد چگونه به صدها کار خود می پردازد  و همچنان فعال است!!!!!!؟؟ ... خوردن بی محابای مشروب توسط یکی از نقش های زن سریال(ستاره اسکندری)از همین موارد است که می گویم ....در یکی از سکانس های فیلم این بازیگر پس از پیدا کردن بطری مشروب و احساس لذت از بو، آن را سر کشید!!! شاید بدون اغراق برای اولین بار بود که چنین چیزی اتفاق افتاده است..چیزهای دیگری هم بود مثلا صحنه هایی استفاده از مواد مخدر توسط چند بازیگر زن و راه رفتن های تلو تلو توسط آنها...برای پایگاهی مثل صدا و سیما که سانسور مشروب و آب جلوه دادن آن به تماشاگر جزو لاینفک کارهاشان است این برخورد جدید، تعمق جدید می طلبد..خط قرمزهای که دارند شکسته می شوند و مدیریت صدا و سیما هر چند بار یک بار به دفاع می پردازد و کمتر تن به تسلیم در خصوص انتقادها می دهد که باز هم انسان را در بحر تفکر می برد..

۲-چند روز پیشتر سریال دکتر قریب به نمایش در آمد که این بار با بازرگان نشسته بودند و از خاطرات  دانشجویی دوران اعزام به فرانسه شان می گفتند خاطراتی از بازی فوتبال و ...دکتر قریب به او می گوید تو گر چه هیچگاه نتوانستی یا (شاید هم نگذاشتند) در زمین فوتبال بازی کنی اما رجل سیاسی خوبی بودی .....سریال زمان گذشته را نشان می دهد که مهدی بازرگان محبوب است و در زمین فوتبال می دود زخمی می شود و بازی فوتبال را رها می کند و دیگر به زمین باز نمی گردد...

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:45 توسط نرگس فاضلی |

آوریل ...آوریل که می شود به یاد دست نوشته های مارگریت دوراس می افتم ..چند سال پیش زمانی که هنوز با کتاب های دوراس و رمان دردش آشنا نشده بودم ..دوستی این کتاب را با نام "دست نوشته های دوراس در آوریل سالی"به من معرفی کرد و من او را قبل از "عاشق"خواندم ...این کتاب خاطرات دوراس از سال های 1945 و 1944 (روزهای جنگ جهانی دوم) را به تصویر می کشد .. دوراس این روزنگاریها را زمانی پیدا کرد که فراموش کرده بود چه وقت آن ها را نوشته، اما در اول کتاب آورده است:"رمان درد یکی از چیزهایی است که در زندگیم اهمیت دارد و عنوانی چون نوشته فراخور آن نیست خود را در برابر صفحاتی می بینم حاوی خطوطی منظم و کلماتی ریز که عجیب آرام بودند و عجیب به قاعده .نیز این که پریشانی اندیشه و احساس چنان بود که جرئت کلنجار رفتن با آن را از من سلب می کرد؛ و در همین خصوص است که خود را شرمنده ادبیات می دانم "..

 

دوراس روزنامه نگار، نویسنده و یکی از اعضای گروههای مقاومت پاریس است...منتظر روبر"ل"است و تمامی دوستانش و اطرافیانش از این انتظار کشنده که او در آن به سر می برد خسته اند...هر روز به ایستگاه قطار می رود و روبر"ل"را در میان اسرای سیاسی نمی بیند..سکوت، دلسردی، تنهایی، انتظار، بیماری، بی خوابی و نا امیدی با اوست..همواره فکر می کند "روبر در گودالی با دستهای گشوده و زانوهای جمع شده مرده است ..قبل از مرگ در فکر او بوده است و درد همین است ..خفقان، از نفس افتاده ..درد جا و مکان می خواهد"..منتظر سقوط برلین است و از بخشش گروهی از آلمان ها توسط قدرت گرفتگان جدید خشمگین ..می گوید"کسانی هستند که حق بخشیدن و عفو کردن را به خود می دهند بدون این که بدانند انتظار و درد و کینه چیست بدون این که بداندد بر سر ما چه گذشته است؛ این ها تا حال کجا بودند..؟"....روزهای آخر جنگ جهانی دوم و شکست آلمان است...مردم سرگرم انتخابات محلی هستند که دوگل بر آن اصرار دارد ....دوگل مردم را ضعیف و مومن می خواهد از اسرای سیاسی اردوگاهها نمی گوید افتخارش در گرو درد مردم است از تضعیف نقشش می ترسد..باید مردم را کسل و مایوس کرد تا دست به هیج کاری نزنندو دوراس می گوید "من و گروهم به زودی پس از مرگ آلمان او را طرد خواهیم کرد".روزولت مرده است و دوگل عزای عمومی صادر کرده است برای مرگ اسرا اما عزای ملی گرفته نمی شود می گوید باید با آمریکا مدارا کرد ..دوراس هیچ وقت او را نمی بخشد...روزهای آخر آوریل است آلمان در آتش می سوزد که خبر می آورند روبر ل زنده است ..هیتلر مرده است ..روبر فقط زنده است بیمار، ضعیف و نیمه جان..اصلا نمی شود او را شناخت ..فقط از عذاب آلمانی حرف می زند .روزها می گذرد و روبر به انسان قبل تبدیل می شود ..زمانی که پسر و برادر دوراس مرده بودند او این همه درد نکشیده بود ....جان روبر "ل"که به قالب آمد دوراس به او می گوید می خواهد از او جدا شود حاضربه ادامه با او نیست روبر نمی پرسد چرا ؟ ....فقط مهم این است که او در اردوگاه اسرا نمرده است ..دوراس سالها بعد به محض شنیدن نامش همواره می گرید روبر هم لطفی خاص برایش داشته است و هم حاصل تمام ناامیدی او ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 15:39 توسط نرگس فاضلی |

با دوستی صحبت می کردم گفت که خواهرش فارغ التحصیل حقوق از دانشگاه تهران است و می خواهد خبرنگار شود ...به او گفتم پس وکالت و قضاوت چه می شود؟ ...گفت این روزها دنبال دنیای خبر و رسانه است...نگران بود و گفت قلم خوبی ندارد !! ....می گویم این روزها داشتن قلم خوب آخرین چیزی است که یک خبرنگار به آن فکر می کند یا شاید می داند یا باید بداند یا بخواهد که بداند یا بخواهند که بداند و یا اصلا لازم است که بداند؟"!!!!!!!!!!!.....

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:5 توسط نرگس فاضلی |

دیروز "پرده خوانی" را دیدم که دوره گرفته بود و از بچه و پیر و جوان دور تا دورش نشسته بودند و می خندیدند ...تعجب کردم چرا که لحن کلامش ذکر مصیبت بود و چوب دستی اش اشاره داشت به تصاویری منقوش به واقعه کربلا ...گوش به کلامش که دادم در باب زن ذلیلی سخن می گفت ...هر از گاهی، رسا و آهنگین می گفت:"امان از مردی که زن ذلیل باشد"..نیم ساعت گذاشت تا فهمیدیم این ها مقدمه ای است از حکایتی مربوط به دوران پیامبر ، که مردی مادرش را می کشد به خاط زنش ...



خوانده بودم که پرده خوان ها باید از تمام نیرو و توانشان برای جلب توجه تماشاگران استفاده کنند و به داستانهای مختلف بپردازند تا در آخر القائات مذهبی کنند... این پرده خوان پیر چنان مقدمه ای جذاب گفته بود که همه کسانی که در آغاز معرکه گیری اش ایستاده بودند را در آخر نشسته و در بحر تفکر فرو برده بود...تمام فرایندی که این پرده خوان از آغاز تا پایان کارش انجام داد همان اصولی است که این روزها در کتابهای ارتباط شناسی گفته می شود که "یک ارتباط خوب یعنی ایجاد یک معنای مشترک بین فرستنده و گیرنده پیام".... 
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 14:36 توسط نرگس فاضلی |

روزهای پایان تعطیلات عید که می رسد دلهره و غمی سخت فرا می گیردم . انگار باری سنگین بر روی قلبم گذاشته می شود..تحمل دیدن دیگران جدید را در سالی جدید ندارم ...وقتی فکر می کنم دوباره باید آدم هایی را تحمل کنم که باید دهها ساعت انرژی خرجشان کنم تا بشود محیطی سازگار با آنها داشته باشم دچار یک نوع آبرفتگی می شوم..نمی دانم شاید به روزمرگی های یک زن خانگی عادت کرده ام که اینگونه سخن می گویم ، هر چند که این مرض در دوران مدرسه و دانشگاه و گاهی با درصد بسیار کمتر در روزهای جمعه هم سراغم می آید...فردا که دوباره به محل کارم روم به همه چیز عادت خواهم کرد...این عادت لعنتی که هم بلای جان است و هم مرهم روح ...به تابستان بلند و کشدار که فکر می کنم سرم سوت می کشد که باید دوباره دوره کنیم روز را و شب را و هنوز را ....
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 14:14 توسط نرگس فاضلی |

نیچه اندیشه ای داشت که"یک روز همه چیز، همانطور که پیش از این بوده، تکرار می شود و این تکرار همچنان تا بی نهایت ادامه خواهد داشت"!...


نمی خواهم در خصوص این سخن و عقایدی که بر خلافش گفته شده است سخنی برانم با نظری بگویم فقط می دانم کابوسی است که ده سال برایم تکرار می شود و دیگر جاودانه شده و بارها و بارها مرا به همان بازگشت ابدی نیچه می کشاند ...دیشب آن کابوس به سراغم آمد و مرا تا سر حد نمی دانم چه! عذاب داد...کابوس ده واحد درس نگذرانده سالهاست که با من است و با این که سالها از فارغ التحصیلی ام می گذرد رهایم نمی کند .برگه انتخاب واحدم را می بینم که نام چند درس بر روی آن نوشته شده است، درس هایی که من از انها واهمه داشتم ...کنترل کیفیت..ریاضیات جدید...روش های پیشرفته آماری ...و چند درسی که یادم نمانده است ...
همیشه و در دفعات بیشماری که این کابوس ظاهر می شود، کسی به سراغم می آید یادآوری می کند سالها از آن زمان گذشته ، من فارغ التحصیل شده ام و هیچ چیز برای نگرانی وجود ندارد ....دوباره که سبک می شوم و به آرامش می رسم از خواب بیدار شده ام ...
+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:20 توسط نرگس فاضلی |

در این چند روز که در اقلید بودم بازار شعری داغ بود که توسط یکی از دانشجویان تبریزی دانشگاه آزاد اقلید سروده شده و اقلیدی ها را دوباره به خشم آورده بود. وی هنگام ترک اقلید هر چه فحش یاد داشته است در شعری به نام "من از اقلید می آیم" سروده و در اندک زمانی این شعر در اقلید پخش شده بود...پس از خشم مردمان اقلید یکی از شاعران معروف اقلید شعری در جواب شعر مذکور گفته بود که تقریبا سه برابر شعر این جوان تبریزی بیت دارد و انصافا شعر بسیار زیبایی است ...دوست داشتم این شعر را در وبلاگ می آوردم ولی به خاطر احترام به همشهریان اقلیدیم و همچنین احترام به هموطنان تبریزیم از گفتن آن معذورم ...

این هم عکس تنگه براق که یکی از محل های دیدنی اقلید است

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:25 توسط نرگس فاضلی |

بد نیست حالا که هنوز تو حال و هوای اقلید به سر می برم یادی کنم از چند اثر تاریخی اش...حوضچه دختر گبر رو همه اقلیدی ها مخصوصا دختران جوان خوب می شناسن ....تو اقلید یک امامزاده است به نام امامزاده عبدالرحمان ؛ مردمی که قصد خرید و خارج شدن از خانه و به اصصلاح وارد شدن به مرکز شهر را دارند معمولا سری هم به این امامزاده می زنند ...در کنار این امامزاده کوهی است به نام قلات و در آن حوضچه کوچکی از دوران زرتشتیان قبل از اسلام وجود دارد که با خط پهلوی بر روی آن نوشته ای وجود دارد...دختران دم بخت با نخود چی و گردو به سراغ این حوضچه می روند و با ذکر وردی دعا می کنند که به زودی برایشان شوهر پیدا شود ...اینم عکسش..


+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:23 توسط نرگس فاضلی |

اقلید مثل همیشه سوت و کور بود .. هر از گاهی صدای ویراژ موتورسوارانی طنین می انداخت در خیابان 16 کیلومتری اش و هر انسان غیر بومی را از خواب می پراند. برای من، صدای غرش موتورها یادآور روزهایی بود که در خانه مادربزرگ بودم و او زنده بود و برای کنکور درس می خواندم. حس غریب و دلپذیری بود که فقط خود قادر به درک آن هستم.در این چند روز خانه پدربزرگ پر بود از نوه ها ، فرزندانش و انسانهای جور واجوری که به عید دیدنی اش می آمدندو فرصت هیچ کاری جز پذیرایی را به انسان نمی دادند.تنها دلخوشی ام در این چند روز آخر رفتن و قدم زدن در باغهای فسارود و پست بل بود..خیابان طولانی اش را چند بار در نیم ساعت راه پیمودم !!.به عنوان یک اقلیدی باید اعتراف کنم که که این شهر گر چه خود قدمت تاریخی دارد اما اماکن تاریخی و باستانی اندکی از خود به یادگار گذاشته است و طی این سالها بسیاری از آنها خراب شده است.بیشتر جاذبه اش همان طبیعت و باغ هایش هستند که امیدوارم به زودی از بین نرود ...



عکس بالا از طبیعت اقلید گرفته شده است
اقلید پر از محله های مختلف است مثلا محله پدربزرگ باغستان نام دارد و محله ای که من در آن بزرگ شدم آسیابانها نام داشت ..در این چند روز به خانه خودمان هم سری زدم خانه ای که روزگاری بهشت خانه های محله اسیابانها بود حالا پر شده بود از برگهای زرد و درختان هرس نشده ... پر از یادگاری های دانشجویانی شده بود که چند سالی است آن را تصرف کرده اند و نمی دانند که این خانه بزرگ که در حال خراب کردنش هستند پر از خاطرات کودکی و نوجوانی ام است ..سفر به اقلید چنان پر بار نبود فقط می خواستیم که همه در هنگام تحویل سال کنار پدربزرگ باشیم..
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 21:16 توسط نرگس فاضلی |

سوال:واقعا وارد سال جدید شدن این همه خوشحالی و ترقه و تورقه داره ...چرا؟؟؟
جواب: تنها زمانی است که تکرار تازگی است ...!!!!


از فردا به مدت هفت روز به اقلید فارس(به خانه پدربزرگ) می روم ...شهرستانی که در آن بزرگ شدم و دوران مدرسه ام در ان جا طی شد ...می نشینم گوشه ای و به یاد دست نوشته ای بر روی یکی از میزهای اتاق مطالعه دانشگاه که حک شده بود "باید این جا یک ساعت بنشینم و فکر کنم در این ده سال چه غلطی کرده ام"!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 18:59 توسط نرگس فاضلی |

امشب دوباره فیلم کودکان گمشده را از مستند چهار دیدم ... فیلمی از علی صمدی، کارگردان 34 ساله ایرانی ساکن آلمان که برنده جایزه بهترین های سینمای آلمان شده است ...فیلم درباره بچه هایی است که از خانه هاشان دزدیده می شوند و شورشیان مجبورشان می کنند که برعلیه نیروهای دولتی و خانواده هاشان بجنگند و انها را بکشند تا به خدا نزدیک تر شوند و در حفظ تعالیم مسیح شریک باشند ...


کودکان هفت تا سیزده ساله از تجربیات خود در این جنگ ها می گفتند که چطور باید زنان و کودکان دیگر را قطعه قطعه می کردند تا مگس ها بتوانند به راحتی با قطعات بدن آنان به پرواز در آیند...تجاوز به اعضای خانواده و کشتن آنها به فجیع ترین وضع ممکن ...تجربیاتی از بریدن گوشها...التماس انسانها ...فروبردن میخ در پاها و دهها جنایت دیگر که به مدد سانسور در تلویزیون ایران سرپوش بر آنان گذاشته شد ...این کودکان هیچ گناهی را احساس نمی کردند بدون هیچ شرم و یاسی خاطرات خود را می گفتند و سرودهای مذهبی و انقلابی شورشیان را زیر لب زمزمه می کردند ..لبخند می زدند و از به رگبار کشیدن و قطعه قطعه کردن انسانها سخن می گفتند...در مغز کوچک آنها این کار پاداش الهی داشت...کودکانی که هنوز مداد های رنگی و نقاشیهای کج و معوج سرگرمیشان بود و نقاشیهاشان را به هم نشان می دادند و ریز ریز به همدیگر می خندیدند ...

شورشیان اوگاندا که شعارشان مبارزه علیه ظلم براساس تعالیم مسیح است کودکان بکر و معصوم را به قاتلین و جنایتکارانی تبدیل می کنند که خانواده ها از فرزندان یازده ساله خود وحشت دارند و حاضر به پذیرفتن دوباره انها نیستند چنین قصابخانه ای در اوگاندا به راه افتاده است و به قول کارگردان این فیلم هنوز هیچ منبعی در خصوص جزئیات جنگ های داخلی اوگاندا که بسیار طویل بوده، در دست نمی باشد ..این فیلم در اوگاندا به نمایش در نیامده است چرا که هنوز در این کشور جنگ است و کودکان راوی این فیلم در معرض خطرند ....


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:29 توسط نرگس فاضلی |

این روزها به هر مکان عمومی که پا بگذاری با حجم چشمگیر زنان پوشیه دار رو به رو می شوی ...در خیابانها، بیمارستانها، مترو و هر جایی دیگر....به نظر می رسد گروهی اصرار دارند اخلاق عمومی زنان تغییر کند...نمی دانم شاید از برنامه های اجرایی طرح امنیت اجتماعی است!!!!...رشد سریع و وسیع این پدیده جای سوال می گذارد که این حاشیه برای چه به متن وارد شده است ...دوباره (به زعم گروهی)چه ارزشی افول پیدا کرده که گروهی باورهای خود را چراغ راه آینده این مردم قرار داده اند؟؟ ...



(عجیب است اصلا عکس جالبی از زنان پوشیه دار ایرانی پیدا نکردم)من به شخصه و تا زمانی که این پوشش یک سلیقه شخصی با شد هیچ مشکلی با آن ندارم ولی وقتی گروهی با عقاید افراطی می خواهند اخلاق عمومی را عوض کنند حالم دچار تردید و تهوع می شود.

در گفتگوی دو دختر جوان شنیدم که مجتهدشان فتوا به پوشیه داده است پس قرار است در این باب انقلابی شود ...فقط تنها چیز جالب، طرح چادرهاست؛ پارچه های این چادرها که معمولا جنسی مرغوب دارند چنان بر شانه های دختران و زنان می نشیند که اندام شانه را به طرز دلبرانه ای نشان می دهد و چشمان براق مردان را به دنبال می کشاند ...خدایا تاریخ بر ما چه قضاوت خواهد کرد؟؟

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:13 توسط نرگس فاضلی |

ذهن دیگر تکان نمی خورد همه حواس ایست کرده اند در مردابی؛ همه چیز راکد، ساکت، آرام و خموش است ....خبری هم از موج و شتاب و خشم و خروش نیست..راه بهتر زیستن فریب دادن خود است ...با فریب های کوچک خودمان را قانع می کنیم و باور کرده ایم که باید همین باشد ....
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 12:5 توسط نرگس فاضلی |

گر چه مدت کوتاهی را سر جلسه امتحان کارشناسی ارشد گذراندم اما یک گاف بزرگ را از همان ابتدا رویت کردم ...(منصفانه بگویم گاف نبود؛ اما درست هم نبود!..تاریخ جا پای شک دارد)



یکی  از سوالات بخش تاریخ مربوط به نام اولین روزنامه چاپ شده در ایران بود ...چهار گزینه انتخابی اش هم به ترتیب عبارت بودند:...روزنامه پرورش به مدیریت میرزا علی محمد خان کاشانی متخلص به ثریا(انتشار:1318قمری) ... روزنامه تربیت به مدیریت محمد علی فروغی(نمی دونم ولی هر چه است فروغی جدیدتر و همزمان با دهخدا بوده است )...آن یکی صور اسرافیل میرزا جهانگیر خان شیرازی(1325قمری) و آخری که به احتمال زیاد گزینه درست بود روزنامه "دولت علیه ایران "(انتشار: 1264قمری).....
اما با استناد به منابع گوناگون و از جمله نوشته های رابینو که ماخذ کتابهای گوناگون تاریخی است "کاغذ اخبار" اولین روزنامه چاپی ایران است که در سال 1252 قمری انتشار یافته است...در زمان حکومت محمدعلی شاه، تعدادی از جوانان از سوی عباس میرزا (نایب السلطنه) برای تحصیل به انگلیس می روند ... در بین آنها میرزا صالح شیرازی که جوانی زیرک و منسوب به دربار یود به مدت سه سال به تحصیل زبانهای مختلف پرداخت و رهاورد سفرش به ایران یک دستگاه چاپ بود که فنش را نیز آموخته بود...کاغذ اخبار بلافاصله با ورود دستگاه چاپ و مدیریت میرزا صالح منتشر شد ..این روزنامه حکومتی بود و سه یا چهار سال در آمد و به خاطر رفتار و بی کفایتی حاجی میرزا آقاسی انتشارش متوقف شد ...دوازده سال بعد بود که گزینه درست امتحان دیروز یعنی روزنامه "دولت علیه ایران " منتشر شد و برای مدت طولانی (شاید 60 سال) با اسامی مختلف ادامه داشت ...من که درس نخوانده به سر امتحان رفتم اشتباهات را این گونه مشهود و معلوم یافتم و به خود حق دادم در چند سطری آن را واگویه کنم ...سوال اینجاست دیگران درس خوانده چگونه می توانند خیالات و توجهات خود را از این خطاها بپوشانند؟؟!!!
 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 20:38 توسط نرگس فاضلی |

فرسودگی یک مرد و فرسودگی یک ملت"


هترينگتن عکاس با عكسي كه روز 17 سپتامبر 2007 يك سرباز خسته و درمانده آمريكايي را در سنگري در افغانستان جنگزده به تصوير كشيد، توانست از ميان 80 هزار و 536 عكس از پنج هزار و 19 عكاس از 125 كشور جايزه 10 هزار يورويي عكس اول بنیاد عکاسی ورلد پرس فوتو به خود اختصاص دهد. اين جايزه روز 27 آوريل در مراسمي در آمستردام به عكاس بريتانيايي اعطا مي‌شود....رئيس داوران ورلد پرس فوتو اين عكس را "فرسودگي يك مرد و فرسودگي يك ملت" توصيف كرد..

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 12:2 توسط نرگس فاضلی |

یکی از دوستان تماس گرفت و گفت فلانی این "شاپور ریپوتر" کیست که این روز ها پدرخوانده تمام حوادث دوران 40 ساله پهلوی بوده است و ما حالا آن هم به لطف سریالی تلویزیونی به نام "پدرخوانده"پی به وجودش برده ایم؟ ....فکر می کنم کمتر از یک ساعت از این سریال را دیده ام و نقش ها و بازی ها آنقدر امانتدار نبوده اند که بخواهد کششی باشد برای دو بار دیدن آن....



(عکس بالا شاپور ریپورتر و شاگردانش است)
محمد رضا شاه منفعل که نمی داند چه می کند و عاجزانه از این و آن می خواهد کاری انجام دهد...مصدق دیکتاتور و بی ادب که در انجام هر کار سرخود است و البته مظلومیت خود را حفظ کرده است....فرح که همیشه از اقتدارش می گویند به طرز مشمئزی عشوه گرانه و با گریمی بد به تصویر کشیده شده است ...تاریخ را این گونه به خورد مردم دادن هم گناهی است بزرگ ...روایت داستان از زبان مردی است به نام شاپور ریپوتر که هم اکنون زنده است و 81 سال دارد و بخشی از تاریخ آن دوران بوده است...حال این کارگردان محترم چطور محوریت و موضوعیت اصلی دوران پهلوی را او قرار داده است و از هزاران منابع دست کشیده است و تنها به اسناد عبدا...شهبازی و شاپور ریپورتر بسنده کرده است، انسان را به همان بیراه ها می برد که جهت و سمت و سو منظور بوده است ...بگذریم که شنیده ام تاریخ زمان و مکان هم از دست کارگردان به در رفته است و در مجموع روایت های غلطش را سمبل کاری کرده است ...خدا را شاکرم که این اتفاق در عصری افتاده است که هزاران منابع زنده و مکتوب وجود دارد و شاهدان در قید حیاتند و به راحتی نمی توان از اغلاط سریال گذشت ...منابع این سریال هم نادرستند و هم تفسیر به غلط شده اند ...و باز خدا را شکر که مردمان این روزگار تعمق می کنند در هر چه می بینند و می شنوند!!!!....
راستی شاپور ریپورتر پس از جنگ دوم جهانی به عنوان رئیس شبکه سازمان های اطلاعاتی بریتانیا در ایران اقامت داشت و می توانید اطلاعات او را از سایت های مختلف بگیرید و البته منبع سایت ویکی پدیا هم همان شهبازی است....

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 21:56 توسط نرگس فاضلی |

در وب گردی های امشب، تصویری دیدم که همه اندوه از دست دادن یک وام 7 میلیون تومانی !!! از من گرفته شد ...تصویری هولناک از یک فاجعه که وحشت زده ام می کند و آرامش و سکوتم را به هم می زند ...دستانم سرد و کرخ شده و اشک رهایم نمی کند ...هیچ علاقه ای به شنیدن صدای آدمیان امروز ندارم و انگار سرپناهی نمی بینم نه به امروز و نه به فردا.....دخترکی سودانی سعی می کند خودرا به مرکز کمکهای خارجی برساند اما از فرط گرسنگی و ناتوانی به زمین افتاده و لاشخور ی گرسنه تر مرگ او را به انتظار نشسته است...



کوین کارتر عکاس برای عکاسی از قحطی زدگان کشور سودان به آنجا رفته بود که در پشت تعدادی درخت صدای زمزمه واری شنید. وقتی به جستجوی آن پرداخت دختر لاغری را دید که تلاش می کرد تا خود را به مرکز غذا رسانی برساند. او دولا شد تا از آن کودک عکس بگیرد. در همین هنگام یک لاشخور در نزدیکی او به زمین نشست. درتاریخ 26 مارس 1993، روزنامه نیویورک تایمز این عکس را به چاپ رساند که کوتاه زمانی پس از آن توسط روزنامه های بسیاری تجدید چاپ شد. او پس از دریافت جایزه پولیتزر برای همین عکس در ساعت 9 شب 27 جولای 1994، تقریبا یک سال پس از انتشار عکس خود کشی کرد.شایداین عکس وپیامدهای آن، عکاس حساس را به آستانه جنون رساند. سردبیر روزنامه TIME DOMESTIC درباره این عکس نوشت: "یک عکاس نچندان مشهور عکسی گرفت که دنیا بخاطرش اشک ریخت" .....
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 23:21 توسط نرگس فاضلی |

 تنگناهای قانونی برای گرفتن وام از سوی ادارات دولتی این روزها گریبانگیر من و دوستانم هم شده است ...بعد از این همه سال کار کردن در این سازمان نه چندان لعنتی، قرار بود بدون دردسرهای معمول برای هر انسان معمولی یک وام خودور به ما اعطا شود، که البته نشد!!!
وامی که انتظار می رفت بسیار سهل و آسان به دست آید و کمکی باشد برای توزیع تسهیلان عادلانه میان کارمندان اداره، با همان مشکلات و موانعی رو به رو شده است که اگر خودت می خواستی برای گرفتن وامی به بانکی روی ...بیچاره مشتری!!!



چک تضمینی صد میلیون ریالی، سفته، ضمانت دو کارمند رسمی دولت که حتما یکی از آنها باید از همکاران خودمان در این سازمان باشد و ...مقررات سخت برای گرفتن وامی کوچک!!!....همه ما مشکل عمده مان با ضامن درون اداری بود در سازمان ما چند صد نفر آدم مشغول به کارند که فقط 20 درصد از آنها کارمند رسمی است و هر کارمند رسمی اجازه دارد حداکثر تا 4 نفر را ضمانت کند ...خیلی خوب، قضاوت کنید با آن 400 نفر باقی مانده باید چه کرد ؟؟؟....این روزه ها چهره های هر دو گروه (رسمی و قراردادی )به طرز شگفت انگیزی با مزه است کارمندان رسمی زیر بار سوالات تکراری و جواب های تکراری که ضمانتشان پر شده است، مانده اند و نگران از کسر حقوقشان در آینده و شرمنده از بسته بودن دستانشان در این کار .... و قراردادی ها هم گردن کج میکنند و با چهره ای خجول همان پاسخ های تکراری را می شنوند و نگران از دست دادن یک شانس بزرگ و خسته از منتی بزرگ بر آنان..به راستی باید این همه مقررات سخت برای مشتری ایجاد شود ؟؟..آیا هیچ راه و ابتکاری نو برای سهل گیری در این خصوص وجود ندارد؟ یا حداقل اعتمادی برای کسانی که دسترسی به آنها آسان است و نیازشان مبرم؟...آیا نباید مسئولین محترم که خیر سرشان می خواهند لطفی در حق کارمندانشان انجام دهند و الطاف پخش کنند از اول تا آخر ماجرا را بسنجند و با برنامه ای صحیح و حساب شده ، تفاهماتی با بانک مذکور انجام دهند که حداقل خود (سازمان) ضمانتی شوند برای کارمندانشان ...خیلی خنده دار است که مشکلات را هم که مطرح می کنیم با هزار موانع قانونی رو به رو می شویم و وقتی چیزی قانون است دست و زبان آدم بسته می شود ... هیچ کس نمی فهمد حق هر کدام از ما که وامی در نوبت داشتیم قرار است به چه کسی برسد این جاست که ذهن انسان دوباره به همان بیراه ها می رود که نکند این وام ها قرار است دوباره به واسطه های برسد که همه روز ها به راحتی آگهی می زنند در روزنامه ها و با داد و ستدی غیر قانونی 40 درصد از وام ها را از آن خود می کنند ؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 21:20 توسط نرگس فاضلی |

 

پس از آن که محبوبه دوباره وبلاگش را گشود وخسته از دوستان و یاران بی وفا نوشت هنوز نفس می کشم برایش پیام گذاشتم" که چرا از دنیای زیبای مجازی کناره گیری می کنی ...در این دنیا حداقل حرفت را می زنی ..حداقل خواسته هایت را می گویی...حداقل دو نفر هستند حالت را بپرسن... به خدا این دنیا همان مدینه فاضله است...بیا بیا تا کنار هم در این دنیای مجازی زندگی کنیم ..جا فراوان است نه هیچ کسی باید اجاره خانه دهد و نه کسی بیشتر ازدیگری عزیز است..نه کسی زیباست و نه زشت ..هیچ طبقه ی وجود ندارد...نوشته ات چه غنی و چه خامدستانه کسی هست که بخواندش"...

موضوع

جهان

ایران

نخستین بلاگ ۱۹۹۴ ۱۳۸۰
چند سال پیش ۱۳ ۶
تا سال ۱۹۹۹ ۲۳ ۰
تا سال ۲۰۰۰ ۱۰۰۰ ۰
تا سال ۲۰۰۲ ۵/۰ میلیون کم
اکنون ۱۰۰ میلیون ۲/۱ میلیون
اکنون فعال ۲۸ میلیون ۵۰۰ هزار
وبلاگ نویس کمتر خیلی کمتر
اولین ارائه کننده robot wisdom پرشین بلاگ
معروف ترین

بلاگ اسپات

بلاگر گوگل

بلاگ اسکای
چند وقت پیش دوستی وبلاگ دوست گفت: وبلاگ نویسان هر چه باشند دو خصیصه پیدا می کنند یکی اینکه میل به دیده شدن دارند و دیگری فضای ارتباطی اشان کم کم با انسانهای غیر مجازی قطع می شود...حرف جالب بود چرا که مدینه فاضله ام را این روزها در سایت ها و وبلاگ ها می جویم و قابل تامل از آن که آیا میل به دیده شدن دارم...تا این که امروز گزارشی مبسوط از فضای وبلاگ نویسی را در همشهری آن لاین دیدم که برگرفته از سخنان و اساتید فن ارتباطات بودو شاید حرف دل من ..نکته ها این بودند..اینکه فرد نتواند در دنیای واقعی زوایای آشکار و پنهان هویت خود را بیان کند،عاملی می شود برای روی آوردن به دنیای مجاز و به طور خاص وبلاگ،ولی باید یادآورشد همیشه هم بریده شدن از دنیای واقعی عامل روی آوردن به این فضا و نوشتن نیست. بلکه می تواند دنیایی در امتداد و موازی دنیای واقعی باشد....نوشتن خاطرات،دغدغه ها، تجربیات و...موجب می شود افراد خود را بازگو کنند و یکی از فرصت های"خود – آگاهی" است.با نوشتن انسان از دست عواطف منفی و نامطلوب خلاص می شود و از موفقیت ها و توانایی ها لذت می برد و در کل نوشتن موجب اصلاح و بالا رفتن تراز"مفهوم خود"می شود..وبلاگ تنها یک دفترچه خاطرات که در نهان خانه ی وجود آدمی باشد نیست.بلکه هر کس دیگری در این فضا اجازه یابد بخواند و علاوه بر خواندن اظهار نظر هم کند.... عواطف و احساساتی که در دنیای عقلانی و واقعی مجالی پیدا نمی کند در این دنیا به راحتی بروز پیدا می کنند...وبلاگ ها اکثرا متن گفتاری هستند که زبان نوشتاری هم دارد،که خصیصه گفتگویی و تعاملی بودن در آن موج می زند...معمول وبلاگ ها این خصوصیت دفترچه خاطرات که مثل یک راز است که نویسنده مشخص نیست را حفظ کرده و در گمنامی و یا اگر شناخته شده ، شناخته شده ای مجازی،به راحتی حرف ها و درد و دل های خود ر ابیان می کنند،حرف هایی که خود عنوان می کند در دنیای واقعی نمی زند،ولی اینجا به آسودگی بیان می کند....در تحقیق از مجموع 100 وبلاگ مورد تنها 29 درصد ترجیح داده اند با نام اصلی خود وبلاگ بنویسند و این یعنی تمایل نداشتن به دیده شدن.. .به تعبیر برخی،وبلاگ ها موضوعات مهم و حساس را به ابتذال می کشند اما همین وبلاگ ها باعث می شود افکار عمومی،نگاه های گوناگون را فهمید و از طرف دیگر نکته های کوچک و ریزی را بیان می کنند که مدت هاست فراموش کرده ایم و در این دنیای پرمشغله گم شده اند

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 20:13 توسط نرگس فاضلی |

در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم کودکی ژاپنی به خاطر فقرخانواده اش برای کارکردن به نام یک گیشا (در ژاپن زنی که برای رقصیدن، آواز خواندن وسرگرم کردن، مخصوصا مردها، پرورش می‌شود) فروخته می‌شود. علی رغم وجود رقیب خیانتکاری که نزدیک است تا او را از ادامه کارش باز دارد، این دختر همان گیشای افسانه ای می‌شود. «سایو ری» مقتدرترین مردان روزگار خویش را شیفته خویش می‌‌کند، ولی عشق به مردی دست نیافتنی او را آزار می‌‌دهد ...او پس از گذشت ماجراها و سالها متوجه می‌شود که آن مرد هم دل در گرو او داشته است...






















با دو سال تاخیر فیلم"خاطرات یک گیشا" را دیدم فیلمی که زیاد از آن شنیده بودم..مثلا این که نویسنده کتاب آمریکائی است...فیلم هالیوودی است....یکی از تهیه کننده هایش اسپیلبرگ است...اکثر بازیگران ژاپنی نیستند ...کتاب شاهکارتر از فیلم است....مردم به انتخاب یک بازیگر مالزیایی در نقش سایوری اعتراض کرده اند...گرچه من هم به عنوان یک مخاطب عام سینما دوست داشتم ساخت و پرداخت این فیلم ژاپنی باشد نه هالیوودی!! ...اما طرح داستان(که البته اصل گیشا واقعی است) و فضا های فیلم آنقدر تاثیرگذار بود که مجالی نمی دهد در بار اول از گوشه های هالیوواش حالمان بد شود...زنان زیبا و هنرمندی که در خانه های مردان ثروتمند و صاحب نفوذ قدم می گذاشتند و آنان را مجذوب خود می کردند و زنان دیگری را به حاشیه می راندند اما در نهایت بر احساسات خود حرمت قائل بودند و مردان نیز بر آنان ...گیشاها به غیر از همنشینی اجازه دیگری نداشتند و گاه دل آزرده از دست نیافتن به کسی که بر او احساس داشتند خانه ای را ترک می کردند یا دلی را می شکستند و به قول سایوری که در آخر فیلم گفت حتی اگر رئیس پس از سالها به او اظهار عشق کرده، اما باید بپذیرد که او نیمه همسری است برای زمانی نه چندان بلند...هر گیشا که کمی پیر می شود کار خود را از دست می دهد و اما همچنان محترم است ... به گمانم کتابش باید جالب باشد از این نظر که گیشا شدن را می گوید و ...راستی ظاهرشان هم نشانه داشته است ...گیشاها را سفید سفید می کردند و با زغال آرایشی بر چشم می دادند تا بشوند افسونگر و سحر آمیز و هنرنمایی کنند با صندل های چوبی بلند که راه رفتن و رقصدن با آن ماهها تمرین می خواست و تمرکز ...شهرنوش پارسی پور جایی گفته است شاید واژه روسپی (یعنی کسی که رویش را سفید می کند و هدفش کسب درآمد است) که سالها در تاریخ ما وجود داشته، به نوعی با گیشاها در ارتباط بوده است..او در روایت دیگری گفته است در زمان حمله‌ی اسکندر به ایران یک شاهزاده هخامنشى تا ژاپن رفته و در آنجا با حکومت سلطنتى ژاپن وصلت کرده و رسم و رسوم زنان اسیر اصیل را که به نوعی هم صاحب مقام بودند و هم جایگاه نازلی را داشته اند به این گونه گسترش داده است....به هر حال این هم تنها یک فرضیه است ..
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 20:31 توسط نرگس فاضلی |

تفکیک جنسیت در لایه لایه اذهان ما ایرانیان آنقدر ریشه دوانده است که انگار دیگر ضرورتی نمی بینیم تا شورایی باشد(نگهبان) که آن(قانون) را تطابق بدهد با شرع و هر آن چه در آن مورد قبول است، به اجرا در آید ... همه می دانیم که خطوط قرمزی است که نباید از آن گذشت...در سی سال گذشته مدام اصرار بر آن بوده است که دو جنسیت، هر چند در ظاهر، در کنار هم قرار نگیرند و مسایل زنان و مردان هر چه بیشتر از هم مجزا شود تا ارزش های اجتماعی حفظ شود ...شاید دانشگاهها به عنوان اثر گذارترین مکان برای حضور دختران و پسران و ارتباط دو سویه آن ها چالشی ترین مساله را در این سالها داشته و گر چه تلاش بر آن شد که تمامی دانشگاه ها نیز به قانون "تفکیک" خوشامدیی کنند اما ماهیت این طبقه اجازه بر این امر نداد...



صحبت در این خصوص زیاد است و ما عادت کرده ایم که در بسیاری از جاها همچون وسایل نقلیه، بعضی ادارات، گروهی از دانشگاهها، تعدادی از کافه ها ( به عنوان مثال همین کافه نادری محبوب که دیگر ثبت میراث فرهنگی شده است، جایگاهی ویژه ای مخصوص زنان داشت که اگر با گروهی از دوستان دخترت به این کافه می رفتی محکوم به نشستن در آن جا بودی. محیطی در ته سالن و دور از فضای اصلی) و ...کنار مردان قرار نگیریم و حتی بسیاری از ما ترجیح می دهند که این گونه باشد تا عواقب و پیامدهای در کنار مردان بودن را نداشته باشند ...اما به راستی این مسئله تا کجا باید پیش برود ؟؟!! تا آن جا که به محتوی دروس مدارس رخنه کند؟آیا درست است که تفکیک جنسیت در کتاب های درسی مدارس رخ دهد؟؟ احمدی سرپرست جدید آموزش و پرورش که زیر فشار ارائه طرح تدوین طرح برنامه درسی ملی است اخیرا در سخنانی شگفت انگیز خواستار آن بوده است که تفکیک جنسیتی این بار در کتابها اجرا شود و حتی در ادامه سخنانش اطمینان داده که قرار نیست ممنوعیت و محدودیت برای دختران به وجود آید...نمی دانم این حرف فی البداهه بوده یا تعمقی بر آن شده است که همه ما منتظریم دلایل این جناب برای طرح این پیشنهاد رسما اعلام شود...علوم، ریاضی، جغرافی، تاریخ، املا، انشا، زبان انگلیسی و حتی درس دینی دختر یا پسر ندارد که باید دوباره جزیره های فکری این دو گروه را از هم دور و دور تر کرد ... امیدوارم که کارشناسان تکنولوژی آموزشی، کارشناسان روانشناسی، کارشنان جامعه شناسی، کارشناسان ارتباطات و کسانی که الان به ذهنم نمی رسند بیایند و به یاری این مقام بشتابند که دوباره بر لایه های فکری دختران( آن هم در حساس ترین مقاطع سنی اشان) این مرز و بوم پارچه زمختی نکشد....

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:59 توسط نرگس فاضلی |

ورود موج سرما و ماندگاری طولانی مدتش هم عجیب و بود و هم غریب ...گمان نمی کنم دولت و تمام مجموعه های مرتبط چنین بحرانی را پیش بینی می کردند و انصافا کسی از ماها (ملت) چنین توقعی از آنان نداشت که ما و پدرانمان حداقل تا قاجار انسانهای لحظه ای بوده ایم و هستیم و تصمیم گیرنده در دمیم و فکر نمی کنیم زمانی به سنی می رسیم و کسانی بعد از ما قرار است دوران بگذرانند و ...زمانی سرما بیداد می کند و زمانی گرما و زمانی ...



دیشب شنیدم فتاح وزیر نیرو گفته بود به خاطر اوج سرما چند روزي مجبور است در ساعات ابتدايي بامداد در برخي از مناطق خاموشي ايجاد كند...دستش درد نکند اما من برای ایشان توصیه ای دارم که اگر این خاموشی در ادارات دولتی وافع شود آن هم تا پایان وقت اداری، هم دعای خیری برای آن جانب به آسمان می رود و هم در تامین برق و گاز، کاهش ترافیک، عدم اتلاف وقت ارباب رجوع و چه و چه توفیقاتی حاصل خواهد شد ....

جناب آقای فتاح به جای فطع گاز کارخانه ها و خسارت 30 تا 50 میلیونی آنان بهتر بود ادارات را می بستید که این بستن هم پول ایجاد می کند و هم وقت تولید می کند و هم هزینه ها را کاهش می داد...و اینکه فراموش نکنیم دومین کشور صادر کننده نفت هستیم و با این همه نیرو، بسیاری از کشورها را تغذیه می کنیم و آنها با برنامه ریزی مناسب و مدیریت مطمئن آن را به کار می گیرند و در مقابل !!! مدیران ارشد ما هنوز گیج می زنند که چه کنند و چه نکنند و هی راهکارهای غیر اصولی ارائه می کنند و بیچاره ما که عمرمان هی می رود و بالاخره نخواهیم فهمید "رفاه" یعنی چه ؟؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 23:54 توسط نرگس فاضلی |

مترو در این دو سال اخیر هم برایم جذاب بوده است و هم تلخ...جذاب بوده چرا که به راحتی در نیم ساعت از شرق به غرب می روم و تلخ از این که خدمات قطار شهری فقط درصد کوچکی از تسهیلاتی است که کشورهای پیشرفته به مردمانشان می دهند و ما چقدر محرومیم از خدمات برتر و چقدر ناشناسیم به حقوقی که در این دنیا باید داشته باشیم و نداریم...ای کاش همان زمان که ناصرالدین شاه و مشیرالدوله شروع به دادن امتیاز به بارون‌جولیوس دو رویتر در این خصوص بودند، کار حداقلی انجام می شد که کمی جلوتر از حالت فعلی بودیم ...



امروز همین که وارد قطار مترو شدم و دینگ دانگ قطار که کمی ناشناس بود، شروع به نواختن کرد و درها بسته شدند و حرکت شروع شد، فرمان ایست در تمام قطار پیچید... علت، نقص فنی بود ... درها دچار مشکل شده بودند و هی باز و بسته می شدند و در همان لحظه مسافران زیاد و زیادتر می شدند به گونه ای که همه با چشمان گرد در فاصله ای نزدیک خرخر نفس های یکدیگر را می شنیدند و در همان لحظه نمی توانستی حتی گردشی به چپ و راست کنی ...جالب این جاست که راننده سر مترو با راننده ته مترو نه با بی سیم که فریاد می زدند و راهنمایی می کردند که چه کنند و چه نکند ..با تمامی این اوضاع قطار به راه افتاد و نق زدن زنان و دختران شروع شد که فلانی چرا هل می دی؟ نمی تونی درست وایسی؟ قدیما جوونا حیا داشتند به احترام بزرگسالها پا می شدند و ...دگمه های تماس با راننده قطار هی زده می شد..."آقا تهویه نیست"..." کولر رو روشن کنید" و من نفهمیدم که در این اثنا شال گردنم چطور و چگونه به حرکت در امده و در کلاه اور کت مسافری دیگری قرار گرفته است ...جالب این جاست که امروز تعداد مسافر پیاده شده هم زیاد نبود و در هر ایستگاه که می رسیدیم مسافران اضافه می شدند و جیغ همه در می امد و خانم هل ندید و دعوا، شروع می شد و کسانی بودند که به شدت به هم چسبیده بودند و فقط دهانشان قادر به حرکت بود و پشت هم فحش می دادندبه یکدیگر ...در مسیر ایستگاه امام حسین -شمیران بودیم که قطار ایستاد آن هم به مدت نیم ساعت ....و اشک و گریه گروهی در آمد که نمی توانیم نفس بکشیم و کار دیر شد و هی فحش حواله می کردند به "آنان که باید بگویند"...هر چند نفسم به شماره افتاده بود ولی خنده ام گرفته بود از بهناز، دوره گردی که جوراب و ...می فروشد و امروز با تمام جسارتی که داشت جرات نکرد دهانش را باز کند و حرفی از محموله ای بزند که زیر پایش بود...محموله جوراب و لباسهایش زیر پای مسافران حسابی مچاله شده بود و کسی نمی توانست خم شود تا نگذارد چیزی از آن بریزد ...در این گیر و دار فحش و فحش کاری متوجه شدم مسوولین قطار شهری ابداعی کرده اند و آن تغییر آهنگ دینگ و دانگ مترو (که این بار کوتاه بود؛ یا دینگ بود یا دانگ) و همچنین اعلام نام ایستگاهها به زبان انگلیسی است....داشتم فکر می کردم ای کاش فردی که نام ایستگاه ها را می خواند آنقدر آوای فارسی به کلمات انگلیسی ندهد تا حداقل جلوی همون دو تا توریستی هم که وارد کشور می شوند آبرومون نره ....ایستگاه نواب و خلاص ...
نتیجه اخلاقی: گیر کارهای این مملکت همون چند تا شوید مویی است که از روسری خانمها می آد بیرون و البته چکمه ای که بر روی شلوارشان کشیده می شود...و گرنه حالا این وسط اگر تو مترو سانحه ای اتفاق بیافتد و مریض قلبی وجود داشته باشد یا احیانا کسی بمیرد چیز مهمی نیست چرا که رسیدگی به این امور تو اولویت هایی دولت محترم نیست!!!
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 21:5 توسط نرگس فاضلی |

این روزها رد پای تاریخ را در اطراف می کاوم و افسانه های آن برایم به واقعیت تبدیل شده اند افسانه هایی که تا دیروز در کتاب های می خواندم، حالا در کوچه پس کوچه های تهران پرسه می زنند و به حرکت در آمده اند...
همه چیز را به راحتی و با یک گشت ساده در google می توان یافت ... فقط نمی دانم چرا هر چه روستای قهقهه خراسان را گشتم چیزی نصیبم نشد، فقط مرجعی در خصوص خراسان بزرگ نامی از آن برده است و من باید روستایی که زمانی رضاخان می خواست شهرهای مورد علاقه اش، فریمان و نوشهر را به شکل آن درآورد ،بیابم ...رضا خان در اوج قدرتش گفته بود در سالهای بازنشستگی اش به مازندران و یا فریمان خراسان خواهد رفت و تصمیم دارد همان کاری که حاج آقا کوزه کنانی در قریه قهقهه خراسان در 14 فرسنگی مشهد به انجام رسانده است در فریمان یا نوشهر انجام دهد ...کوزه کنانی برایم نام آشناست اگر همان باشد که خانه مشروطیت تبریز را داشت و یکی از بازرگانان و تجار خوشنام زمان مشروطه بوده است...حال اگر همان کوزه کنانی باشد برای خودش داستانی جالب دارد ...کوزه کنانی روستای قهقهه را آن روزهها خریداری کرده بود و می خواست روستایی که پر از قنات است و زمین های حاصلخیز اما بسیار محروم و فقیر دارد به روستایی اروپایی تبدیل کند...آن روزها اوج جنگ های جهانی بوده است و بسیاری از کشورهای خود مهاجرت می کردند و به کشورهای آرام تر پناه می بردند کوزه کنانی همان روزها به آلمان رفته بود و عده ای خانواده کشاورز را به ایران آورد تنها یکی از آن خانواده ها که دارای سه فرزند بودند حاضر به زندگی در قهقهه شدند کوزه کنانی گفته بود این خانواده بعد از ده ماه روستای را به جایی شگفت انگیز تبدیل کرده بودند این خانواده در شروع زندگی خود تمام خانه ها را با آهک پوشانده بودند و برای هر خانه پنجره ای تعبیه کرده بودند و نمای خارجی همه خانه ها سفید پوش بودند ...به روستائیان یاد داده بودند که در غروب آفتاب به خواب نروند و تفریح کنند و ...و می گویند قهقهه به یک باره به بهشتی تبدیل شده بود که رضاخان برای دیدنش به آن جا رفته بود اطلاعاتی گفته شده در همین حد است و من امیدوارم یا این روستا را ببینم یا حداقل اطلاعاتی بیشتر نصیبم شود...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 20:53 توسط نرگس فاضلی |

وقتی امروز صبح انوار آفتاب زودتر از همیشه بر اتاق خانه نشست به یاد آوردم که قرار است دو روز را تعطیل باشم، دو روز تعطیلی به خاطر بحران در هوای کشور مان و پیش بینی هواشناسان و سیاست وزیران..... و زمانی که به آسمان نگاه کردم نه از برف و بوران خبری بود و نه از کولاک دیروز...اخبار هواشناسی هم مدام درجه هوا را اعلام کرد که این ساعت امروز نسبت به همین ساعت دیروز چندین درجه از صفر پایین تر رفته است و من به فکر آفتابی بودم که مدام بر سنگفرش کوچه می تابید و به یاد روز سخت دیروز ... امروز هوا سرد بود اما نه آنقدر که بلرزیم و نه آنقدر که مثل دیرور در خیابانها بمانیم و نه آنقدر که در خانه بخوابیم و کارها معلق بماند در هوا (گرچه که این روزها بیشتر کارکنان وزارتخانه ها و سازمان های دولتی کار به خصوصی ندارند) ....این ها را گفتم اما نه این که شگفت زده شوم از این امر...تعجبی نیست این دولت هماره در کشاکش بحران است و هر بحران را نو می پندارد و برای هر بحران سیاست لحظه ای دارد سیاست هایی که راه بر هر برنامه ریزی حتی پیشگویی های دو روزه بسته است ...البته من و دوستان این روزها در خانه نشسته ایم و طبق عادت دیرینه که روز کاری بین دو تعطیلی روزی تعطیل است چشم به اطلاعیه ای دیگر از وزیرانمان داریم که روز چهارشنبه را هم تعطیل کنند و برف بیاید و بخوانیم به قول شاملو که برف نو، برف نو، سلام، سلام ...بنشین، خوش نشسته ای بر بام...پاکی آوردی - ای امید سپید!-...همه آلوده گی ست این ایام.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:24 توسط نرگس فاضلی |

"اگر هر لحظه از زندگیمان باید دفعات بی شماری تکرار شود، ما همچون مسیح به صلیب و به ابدیت میخکوب می شویم . چه فکر وحشت آوری! در دنیای بازگشت ابدی، هر کاری بار مسئولیت تحمل ناپذیری را همراه دارد . و به همین دلیل نیچه اندیشه بازگشت ابدی را سنگین ترین بار می دانست ... سنگین ترین بار ما را در هم می شکند، به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد..."



عکسی از میلان کوندرا
پیش از این گمان می کردم کتاب "بار هستی" میلان کوندرا را گم کرده ام و حالا بعد از پنج سال، دوستی آن را به من باز گرداند و من جملات کوندرا را که همان روزها تاثیری عمیق بر من داشت، دوباره خواندم...ولی هنوز نمی دانم چنانچه از مرزهای گذشته بگذرم آیا
((سنگینی)) آن بار هول‌انگیز و ((سبکی)) آن دلپذیر خواهد بود؟
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 15:51 توسط نرگس فاضلی |

 

امروز سالگرد هشتاد و دومین روز تولد شاملو است شعر را با او فهمیدم ...گر چه بسیاری از اشعارش را نفهمیدم...


آن‌که دانست، زبان بست
وان که مي‌گفت، ندانست...

چه غم‌آلوده شبي بود!

وان مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت
و بر انگيخت سگان را به صداي ِ سُم ِ اسب‌اش بر سنگ
بي‌که يک دَم به خيال‌اش گذرد

که فرو آید
شبی گوئی

همه روياي ِ تبي بود.
چه غم‌آلوده شبي بود!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 12:12 توسط نرگس فاضلی |