آوریل ...آوریل که می شود به یاد دست نوشته های مارگریت دوراس می افتم ..چند سال پیش زمانی که هنوز با کتاب های دوراس و رمان دردش آشنا نشده بودم .. دوستی این کتاب را با نام "دست نوشته های دوراس در آوریل سالی"به من معرفی کرد و من او را قبل از "عاشق"خواندم ...این کتاب خاطرات دوراس از سال های 1945 و 1944 (روزهای جنگ جهانی دوم) را به تصویر می کشد .. دوراس این روزنگاریها را زمانی پیدا کرد که فراموش کرده بود چه وقت آن ها را نوشته، اما در اول کتاب آورده است:"رمان درد یکی از چیزهایی است که در زندگیم اهمیت دارد و عنوانی چون نوشته فراخور آن نیست خود را در برابر صفحاتی می بینم حاوی خطوطی منظم و کلماتی ریز که عجیب آرام بودند و عجیب به قاعده .نیز این که پریشانی اندیشه و احساس چنان بود که جرئت کلنجار رفتن با آن را از من سلب می کرد؛ و در همین خصوص است که خود را شرمنده ادبیات می دانم "..

دوراس روزنامه نگار، نویسنده و یکی از اعضای گروههای مقاومت پاریس است...منتظر روبر"ل"است و تمامی دوستانش و اطرافیانش از این انتظار کشنده که او در آن به سر می برد خسته اند...هر روز به ایستگاه قطار می رود و روبر"ل" را در میان اسرای سیاسی نمی بیند..سکوت، دلسردی، تنهایی، انتظار، بیماری، بی خوابی و نا امیدی با اوست..همواره فکر می کند "روبر در گودالی با دستهای گشوده و زانوهای جمع شده مرده است ..قبل از مرگ در فکر او بوده است و درد همین است ..خفقان، از نفس افتاده ..درد جا و مکان می خواهد"..منتظر سقوط برلین است و از بخشش گروهی از آلمان ها توسط قدرت گرفتگان جدید خشمگین ..می گوید"کسانی هستند که حق بخشیدن و عفو کردن را به خود می دهند بدون این که بدانند انتظار و درد و کینه چیست بدون این که بداندد بر سر ما چه گذشته است؛ این ها تا حال کجا بودند..؟"....روزهای آخر جنگ جهانی دوم و شکست آلمان است...مردم سرگرم انتخابات محلی هستند که دوگل بر آن اصرار دارد ....دوگل مردم را ضعیف و مومن می خواهد از اسرای سیاسی اردوگاهها نمی گوید افتخارش در گرو درد مردم است از تضعیف نقشش می ترسد..باید مردم را کسل و مایوس کرد تا دست به هیج کاری نزنندو دوراس می گوید "من و گروهم به زودی پس از مرگ آلمان او را طرد خواهیم کرد".روزولت مرده است و دوگل عزای عمومی صادر کرده است برای مرگ اسرا اما عزای ملی گرفته نمی شود می گوید باید با آمریکا مدارا کرد ..دوراس هیچ وقت او را نمی بخشد...روزهای آخر آوریل است آلمان در آتش می سوزد که خبر می آورند روبر ل زنده است ..هیتلر مرده است ..روبر فقط زنده است بیمار، ضعیف و نیمه جان..اصلا نمی شود او را شناخت ..فقط از عذاب آلمانی حرف می زند .روزها می گذرد و روبر به انسان قبل تبدیل می شود ..زمانی که پسر و برادر دوراس مرده بودند او این همه درد نکشیده بود ....جان روبر "ل"که به قالب آمد دوراس به او می گوید می خواهد از او جدا شود حاضربه ادامه با او نیست روبر نمی پرسد چرا ؟ ....فقط مهم این است که او در اردوگاه اسرا نمرده است ..دوراس سالها بعد به محض شنیدن نامش همواره می گرید روبر هم لطفی خاص برایش داشته است و هم حاصل تمام ناامیدی او ...
شاید تمام مورخین دراین مورد هم نظر باشند که رئیسان جمهور جنگ های جهانی اول و به خصوص دوم از جنجالی ترین افراد روی زمین بوده و هر کدام پدید آورنده مکتبی جدید و نداعی کننده واژه های همچون دیکتاتور، نژاد پرستی، ترور، شکنجه ، اعدام و ....هستند اما درابن بین فرانکلین روزولت سی و دومین رئیس جمهور آمریکا،که در کنار چرچیل و استالین از جمله طراح مبانی جهان پس از جنگ جهانی بود، کمی متفاوتراز آنها و سیاستش فرار افکار عمومی از فاشیسم بود..همین بس که پیروانش توانستند نقش مهمی در ترویح و توسعه حقوق بشر داشته باشند ..با مرگش به تاریخ 12 آوریل 1945 هیچ گاه نتوانست سقوط کامل آلمان را به چشم خود ببیند اما بعد از مرگش آنا النور، همسر و دختر عموی وی، که زنی معمولی و منزوی بود از طرف ترومن، جانشین روزولت، مورد توجه قرار گرفت و در سازمان ملل متحد به فعالیت پرداخت و پس از نگارش اولین منشور حقوق بشر ،به عنوان اولین رئیس کمیسیون حقوق بشر به فعالیت پرداخت ...

در وافع ترومن هم می خواست او را در گروه خودش داشته باشد و هم این که او را از مسائل سیاسی که مدت ها درگیر آن بود دور کند.. اما سهم فعاليت كارى او در امور سياسى پس از مرگ شوهرش ادامه يافت و حتى دامنه آن گسترده تر نيز شد. پس از انتخاب دوايت آيزنهاور به عنوان رئيس جمهور آمريكا از مقام خود در سازمان ملل متحد استعفا داد ولى در زمان حضور جان اف. كندى در كاخ سفيد دوباره به كار دعوت شد و به عنوان نماينده آمريكا به مجمع عمومى سازمان ملل رفت. از النور روزولت به عنوان يكى از فعال ترين و پركارترين زنان در تاريخ ياد مى شود. النور روزولت در هفتم نوامبر ۱۹۶۲ درگذشت و در كنار همسر خود در هايدپارك به خاك سپرده شد.در زندگينامه خود كه در سال ۱۹۶۰ به چاپ رسيد چنين نوشت: «مى توان قدرت، شجاعت و اعتماد به نفس را با هر تجربه در زندگى به دست آورد به اين شرط كه فقط از ترس گريخت. بايد هر كسى تمام كارهايى را انجام دهد كه هميشه فكر مى كرده نمى تواند.»...(البته النور سالهای زیادی از عمرش را با فرانکلین روزولت زندگی نکرد چرا که در سال ۱۹۱۸ النور يك بسته نامه عاشقانه پيدا كرد كه بين «لوسى مرسر» منشى مخصوص همسرش و فرانكلين نوشته شده بود. ولی چندى بعد از ازدواج لوسی به سوى فرانكلين بازگشت و حتى در سال ۱۹۴۵ بر بالين مرگ او حاضر بود)
چند داستان از کتاب "انجیرهای سرخ مزار" را خوانده بودم ولی امروز که کتاب کاملش به دستم رسید ..داستان مردگانش جور دیگری به دلم نشست ....اتفاقی افتاده است کسانی مرده اند و سه نفر واقعه مرگ آن ها را روایت می کنند مقتول، شاهد و قاتل ...مردگان ساده نوشته شده است ..تکنیک ندارد ..به فارسی خودمان نوشته شده ، فقط هر از گاهی واژه های پشتو در آن دیده می شود ...نویسنده دغدغه اش روایت داستان است تا زبان پشتو و فارسی ...انتقاد و نظر را باید به اهلش سپرد...فقط درد را می شود از تمام داستانها فهمید ...
دوست دارم بخشی از کتاب مردگان را در وبلاگم بیاورم .." جنازه های مان را از بین چاه کشیدند و همراه خودشان بردند..بعد از چند روز، پای که روی مان مانده شد، بیدار شدیم.گفتم: ما را یافتند..پدر گفت: آسوده بودیم، باز جنجال شد..کاکایم گفت: ها، ما را یافتند...پدر دوباره گفت: نمی فهمند که مرده ها را نباید بیدار کرد..گفتم که ما نمردیم، ما کشته شدیم...کاکایم فقط خنده کرد؛ درست مثل وقتی که هنوز زنده بود و خنده می کرد، خنده کرد. بعد از جایش برخاست و کالایش را تکان داد و خاک باد کرد. بین چاه از گرد و خاک پر شد و مامایم که درچاه تا شده بود جنازه های ما را بیرون بکشد، سرفه کرد و بعد با شف لنگی اش جلو بینی و دهانش را بست. به یاد بویی افتادم که درون چاه را پر کرده بود؛ گویی تازه شامه ام به کار افتاده بود ..گفتم این بو چیست ..پدرگفت: جنازه های مان بود گرفته است ..کاکایم سرجا ایستاده بود و بعد طرف ما دورخورد.متعجب بود .گفت: این پایم دیگر کوتاه نیست، جان کاکایش ببین ..آمد به پای کوتاه تر جنازه اش خیره شد و باز خندید..پدر گفت: آسوده خواب کرده بودیم ، حالی یک جنجال دیگر شد "
همه جمع شدند ..به قول علی دهباشی همه گرد هم آمدند تا پس از گذشت هزارهها فرزندان مولوی، بیدل، بیهقی و رودکی از ادبیات مشترک خود یاد کنند..محمدی سرگذشت فرهنگ داستان نویسی افغانستان را با 6 بازگشت شروع کرد از آن تابستان 1376 خورشيدي که با استفاد از سياهي شب، همراه عدهيي ديگر از قزلآباد محاصره شده برآمد و خود را به شهرش ـمزارشريفـ رساند.. به خانهي خالهاش رفت و پرسان پرسیده بود كتابهايش كجاست و خالهاش هم با دست، بيخ گلهاي آفتابگرداني را كه در زير گرماي تابستان پژمرده شده بودند، نشان داده و گفته بود جايي نزديك بيخ گلهاي آفتابگردانهاي پژمرده و زرد،..کتابهايش را گور كرده بودند... بعد از شكستن محاصرهي شهر، يكي يكي كتابهايش را از زير خاك خارج ساخت و هر روز از دستفروشهايي كه بعد از مدتها دوباره بساط كتابهايشان را در مقابل كتابفروشي بيهقي هموار ميكردند، خبرگيري ميكرد و در به در به دنبال كتابهاي داستاني چاپ كابل ميگشت. هر چي ميگشت، كمتر مييافت و زيادتر چانه ميزد. آنقدر پاليد و پاليد و چانه زد تا توانست تعدادي از كتابهاي داستاني چاپ شدهي دههي شصت كابل را تهيه و با خود به ولايت غربت آورده بود .محمدی 5 بار به گذشته بازگشت و حال را این گونه روایت کرد..نویسندهگان افغانستان در سراسر دنیا پراکنده و دور از هم افتادهاند. در انزوای خود فرو رفتهاند و بسیار کم مینویسند و اگر هم داستانهایی نوشتهاند؛ در روک میزهای تحریرشان خاک میخورند و شاید هم منتشر نشوند. در داخل افغانستان نیز وضع بهتر از این نیست و با وجود آزادیها و فضای جدید سیاسی و فرهنگی، داستاننویسان بسیار کم مینویسند. مردم در بیسوادی به سر میبرند و تحصیلکردهگان نیز علاقهی چندانی به کتاب و مطالعه نشان نمیدهند. ناشری نیست تا کتاب منتشر کند و اگر نویسندهیی نیز از جیب خود کتابش را چاپ میکند یا باید در کنج خانهاش انبار کند و یا دانه دانه به دست خود هدیه بدهد شاید یکی دو نسخهاش خوانده شوند. چرا که خواننده و خریداری وجود ندارد..ولی امید داشت از آینده درخشان برای ادبیات افغان ..در آخر برنامه فیلمی کوتاه به نام "شب های کابل" به نمایش گذاشته و ویرانه های یکی از شهر های باستانی جهان را نشان داد و روایت کرد از اژدهای افسانه ای کابل که روزگاران قدیم تمام دختران شهر را می دزدید و طی بیست سال گذشته دوباره بازگشته بود و این بار تمام شهر را بلعیده بود ...میهمانان زیاد بودند..حورا یاوری ..سیمین بهبهانی و ..ساعت نزدیک های هشت بود که برنامه به اتمام رسید...باران می بارید و چراغ های پایه دار قدیمی حیاط خانه هنرمندان قطراتش را رنگی می کرد ...گرچه هیچ کس آمادگی استقبال از باران را نداشت ولی این بار همه سرمست به تماشایش نشستند...نمی دانم شاید شعف و غروری داشتند از شکوه ادبیات فارسی در سرزمینی پهناور ...
سفر به كشورهاي مختلف براي حل مسائل ديپلماتيك يكي از قديمي ترين راهكارهاي سياسي مقامات عاليرتبه جهان و از قرنها پيش انجام مي شده است فقط در حيرتم چرا اين روزها گروهي از تحليلگران مسائل بين الملل سفر نانسي پلوسي را ادامه سفرهاي مركل و رايس و آن را يك ديپلماسي زنانه مي دانند در صورتي كه آنها نه تنها زن بلكه از افراد ارشد كشورهاي جهان هستند و به دور از جنبه زنانگي بايد در مورد آنها بحث و گفتگو شود ... پلوسي، رئيس مجلس نمايندگان كنگره آمريكا وسومين مقام مهم ايالات متحده است و رايس و مركل هم كه همه مي دانند ...

نانسي پلوسي سفرش به خاورميانه را از سه هفته پيش آغاز كرد و با رويكردي متمايز از رايس سعي بر حل مسائلي از جمله بحران عراق و رابطه با دمشق داشت .آنچه سفرش را جنجالي كرده ، اين است كه پلوسي علي رغم مخالفت بوش و كاخ سفيد به كشوري سفر كرد كه در آن حتي سفيري ندارند و روابط آنها چند سالي است به سردي روي آورده است ... بوش هم اعلام كرد عكس گرفتن پلوسي و بشار اسد دولت سوريه را به اين باور ميرساند كه اين كشور بخشي از جريان اصلي جامعه جهاني است و تلاشهاي دولت آمريكا در راستاي منزوي كردن رييس جمهوري سوريه تحت الشعاع قرار ميگيرد. ... با اين كه سفر جنجالي پلوس و انتقادات كاخ سفيد از مهمترين اخبار و در صفحه يك اكثر روزنامه هاي دنيا قرار دارد اما نانسي پلوسي پيش از ورود به سوريه گفته است :من نشيندم كه كاخ سفيد درباره اين ديدارها سخني به ميان آورد.
هنوز که هنوز است گروهی بر سر این بحث دارند که آیا دیکنز نویسنده نوجوانان بود یا نویسنده ای برای همه ؟؟.. جامعه شناس بود یا روزنامه نگار ؟؟...با این حال بیشتر خواننده هایش او را نویسنده کودکان و نوجوانان می دانند ..آنها معتقدند گرچه شخصیتهای داستان دیکنز جوان می شوند و بعضی به میانسالی می رسند اما او کودکان را به راحتی با خود همراه می کند و هیچ نکته غیر قابل حلی برای آن ها به جا نمی گذارد (نمی دانم این روزها کتابهایش چقدر طرفدار دارد)....گروهی دیوید کاپرفیلد را بهترین اثر دیکنز می دانند اما من آرزوهای بزرگ را دوست دارم ...گرچه باید اعتراف کنم اولیور تویست شاهکارش است و از یک رمان معمولی تبدیل به وقایع نامه ای پر از فقر و نکبت شد اما آرزوهای بزرگ را از آن لحاظ دوست دارم که واقع بینانه و واقع گرایانه است .. دیکنز در آرزوهای بزرگ احساسات واقعی اش را به نمایش گذاشت و ترسی از افشای بعضی حقایق انسانی نداشت .. به قول شخصیت مردی که در آخر فیلم کاپر فیلد از دیکنز می گفت (من نفهمیدم او که بود...چون اول فیلم را ندیده بودم) تفاوت رمان دیوید کاپر فیلد و آرزوهای بزرگ در این است که دیکنز، کاپرفیلد را در جوانی نوشت و جرات بیان بسیاری از واقعیات که شاید تابوهایش بود را نداشت ولی با رسیدن به میانسالی جسارت آن را پیدا کرد که پیتر رنجور و نحیف را با تمام معایب و محاسنش به نمایش بگذارد و ترسی از افشای بعضی حقایق انسانی نداشت ...
خاطرات و ترجمه دست نوشته های آندره تارکوفسکی را قبل از دیدن فیلم هایش خواندم در آن روزگار که یک نوجوان 16 ساله بودم افکار و عقایدش را یادداشت نویسی می کردم و به عنوان سخنی از بزرگی برای دوستان و نزدیکانم می نوشتم ...فیلم کودکی ایوانش را کامل تماشا کردم .. سکوت و ایثارش را تحمل کردم و سولاریس عزیرش را تا نیم ساعت دیدم اعتراف می کنم سخت بودن فهمیدنش و ادامه دیدن شعر و سکوتش....امروز سالگرد تولدش است و یادداشت های متوالی پدر و مادرش درمورد آندره که به او گربه وحشی لقب داده بودند از 3 روز پس از تولد شروع شد وهیج نقطه کمرنگی از خاطرات کودکی او به جای گذاشته نشد....

در یکی از یاددشت هایش که ظاهرا در خصوص ایثار نوشته، آمده است: اگر نخواهیم انگل جامعه باشیم و میوه های دمکراسی را بچینیم، اگر نخواهیم مقلد و ابلهانی مصرف کننده شویم باید از بسیاری چیزها بگذریم باید از خودمان شروع کنیم ما با رغبت دیگران را، جامعه را و دوستانمان را سرزنش می کنیم اما خودمان را هرگز ...می خواهیم پیامبر شویم، بدون هیچ حقی، زیرا کمتر از همه مراقب خودمان هستیم و توصیه های خودمان را به کار نمی گیریم هنگامی که می گویند او آدم خوبی است، این به نظر همچون یک کژفهمی دراماتیک می آید.. هنگامی که بدانید آماده اید تا خودتان را فدا کنید می توانید تاثیری بر سیر کلی زندگی داشته باشید ، هیچ راه دیگری نیست ..آن گونه زندگی کنید که از آن سخن می گوئید و نگذارید اصولتان یاوه و عوام فریبانه شود....
گر چه تعطیلی روزنامه ها و سرگرمی ایرانیان در ایام نوروز آنها را کمی از اخبار و وقایع دور می کند اما همیشه خبرهایی وجود دارد که وسعتش فرارتر از دلمشغولی و سرگرمی های روزانه است و هر انسان بی تفاوتی را کنجکاو می کند ..دستگیری ملوانان انگلیسی و آزادی آنها که از سوم فروردین ماه تاکنون در اکثر شبکه های نلویزیونی دنیا پخش شد از این دست وقایع است آنگونه که توانست خبر دستگیری شهرام جزایری را تحت پوشش خود بگیرد..سوم فروردین 15 ملوان انگلیسی به جرم ورود غیر مجاز به آبهای ایران دستگیر شدند و همین امروز بود که احمدی نژاد با اعلام آزادی آنها در نشست خبری خود بر سینه مرزداران جمهوری اسلامی مدال افتخار نصب کرد و 14 ملوان مرد که همه کت و شلوار آبی پوشیده بودند به همراه یک ملوان زن فردا عازم لندن خواهند شد باید منتظر ماند تا عکس العمل دولت انگلیس را در مواجهه با این گروه و به خصوص فری ترنی 26 ساله (ملوان زن) دید چرا که او اولین نفری بود که با ارسال نامه ای به نمایندگان مجلس عوام خواستار تحقیق از دولت بلر شد و زبان اعتراف به ورود غیر قانونی به آبهای ایران گشود..
هشتم یا نهم فروردین بود که مقامات ایرانی اعلام کردند که او را آزاد خواهند کرد و عکس العمل های مختلفی از سوی نهادها و مراکز مختلف دیده شد .... گروهی از فعالان زن ایرانی این برخورد با یک زن ارتشی و تعلیم دیده نظامی را مناسب ندانسته و اعتراض کردند چرا او را به صرف زن بودن و مادر بودن آزاد می کنند و باید همانند مردان با او برخورد کنند... گروهی از اینکه زن دوباره به یک ابزار تبلیغاتی تبدیل شده است اظهار نفرت کردند ... گاردین هم با یک کاریکاتور جنجالی به این مسئله به گونه ای دیگر نگاه کرد...البته گروهی هم بر مقام شامخ زن و لطیف بودن!! او و ضرورت دور بودن از این ماجراها تاکید می کردند...هر چه بود پخش صحنه های از غذا خوردن و خندیدن این گروه بر فرش ایرانی صحت حرف های ملوانان مبنی بر رفتار دوستانه و مهربانانه ایرانیان با انها را به نمایش گذاشت و خیال خانواده های آنها را تا حدودی راحت کرد ...به راحتی می توان پیش بینی کرد که این اتفاق به اهرمی برای سیاست های آینده انگلیس و ایران تبدیل خواهد شد و هر دو کشور مواضعی جدید در قبال یکدیگر انخاذ خواهند کرد ...