دو هفته پیش بود که "عیار ترجمه مرشد و مارگریتا"مهاجرانی را در ویژه نامه اعتماد خواندم ..به صرافت افتادم رمانی را که سالهای دور چند فصلی از آن را خوانده بودم دوباره بخوانم...دیروز فرصتی شد کتاب را به اتمام برسانم ...اگر می خواستم به توصیه دکتر شرف الدین خراسانی هر آنچه را که نفهمیده بودم علامتگذاری کنم بی شک بسیاری از صفحه های کتاب سیاه می شدند (او به مهاجرانی گفته بود هر جای کتاب را که نفهمیدی با مداد کنار صفحه علامت بگذار.شاید نویسنده نفهمیده باشد! شاید هم مترجم.شاید هم خودت!)...

امروز که به دنبال نقد این کتاب در اینترنت به جست و جو پرداختم نکات جالبی یافتم؛ این که دهها سایت و وبلاگ آن را ستایش کرده بودند؛ بدون تفسیر و تحلیل..ستایش کرده بودند؛چون صاحبنظران آن را شاهکار خوانده بودند ...بعد داستان را روایت کرده بودند؛ بیشتر مقدمه مترجم کتاب بود ...بعد هم از زندگی میخائیل بولگالف(نویسنده کتاب)که شبیه مرشد است، گفته بودند....نقدهای خوب هم دیدم ولی به تعداد کم ...بسیاری از وبلاگ نویسان زبان به اعتراف گشوده و ناتوانی خود را از ادامه خواندن کتاب اعلام کرده بودند....وبلاگ نویسی گفته بود"به هر جونکندن و تو سَر زدنی بود به خودم قبولوندم که این صد صفحهی باقی مونده رو هم بخونم و قال قضیه رو بکنم.خدا میدونه تو این مدت چندبار خواستم بالکل بیخیال خوندنِ کتاب بشم ولی هر بار به خودم میگفتم نه تو باید تمومش کنی، حتما یه چیزی هست که همه میگن شاهکاره!"بعد از خواندن کتاب هم گفته بود به دنبال گروهی می گردد تا این رمان را از شاهکار بودن در بیاورد ....حالا که این کتاب را خواندم البته با کمی دقت به این نتیجه رسیم که شاید بسیاری از ابهامات خوانندگان ایرانی همان چیزی باشد که دکتر مهاجرانی گفته است ..متن ترجمه شده کتاب ..مهاجرانی در نقدش بر ترجمه کتاب نوشته است".متن ترجمه را با نسخه ی انگلیسی مقابله کردم.دریغ خوردم . رمانی که مثل مینیاتور دقیق و مثل قالی ابریشم ریز بافت است و به تعبیر صادق هدایت یک معماری با شکوه موسیقایی ست که یک نت اشتباه می تواند انسجام ان را به هم بزند.به دلیل شتابزدگی مترجم چه آسیب های جدی خورده است.رمانی که کارنامه رنج بی پایان بولگاکف است.سرخوشانه ترجمه شده است.امیدوارم این نقد موجب شود تا ناشر کتاب را به دست ویراستار شایسته ای بسپارد تا در چاپ های آینده این کاستی های ویرانگر بر طرف شود"....فصول آغازین کتاب بسیار روان تر بود و به علامتگذاری احتیاج نداشت ولی هر چه به پایان نزدیک می شویم (که البته بیشترین ارج و اهمیت دارد) بیشتر گیج می شویم ...این داستان برایم همان ارج و احترامی دارد که گفته اند حتی با ترجمه بدش...داستان شرح وقایع سفر شیطان به مسکو، تصلیب مسیح و داستان عشق مرشد و مارگریتا است ...از آغاز کتاب شیطان و عزارئیل و همکارانش به دنبال انتقام مردی به نام مرشد هستند که کتابش از طرف ناشران و منتقدان طرد شده است ..مرشد دیوانه در تیمارستانی به سر می برد و ماگریتا معشوقه اش برای رسیدن به مرشد روحش را به شیطان می فروشد ...در این کتاب در مسکو قرن بیستم اهریمنان به حرکت در آمده و طبقه روشنفکر را با مسائلی همچون عرفان و ماورا و جبر و اختیار و ...روبرو می کنند ....
می دانم دیگر در پیاده روی خیابان ؟ قدم نخواهم زد (لااقل برای مدتی) ...دیروز در هول رفتن به خانه دوستی بودم (که نرفتم) و فکرهایم در پرواز بودند(نمی دانم کجا) ...نه مردم را می دیدم نه صدایشان را می شنیدم ...فقط تنها چیزی را که حس کردم یک ماشین پلیس بود ...ناگهان بی قرار شدم حس ترس..ترسی که این روزها مردمان بسیاری دارند...کمی درنگ کردم ...متوجه چند نفر شدم که به من خیره شده بودند و زنی که با اشاره چیزی به من می گفت و فوری رفت ...اصلا نمی توانستم راحت قدم بردارم ...دزدانه به طرف خیابان فرعی حرکت کردم ...سرعتم زیاد شد قلبم شروع به تپیدن کرد... ماشین پلیس شانه به شانه من حرکت می کرد....کنار باجه تلفن ایستادم ..ماشین پلیس ایستاد...به آهستگی به در شیشه ای بنگاه املاک روبروی باجه تلفن نگاه کردم ...سایه ای از خودم را دیدم چهره ای خسته ونشان از یک روز کاری با پوششی معمولی و بی سلیقه .. رنگی پریده بدون هیچ رنگی ...دستانم را که به سمت مقنعه سیاهم بردم تا آن را به طور کامل به چشمانم نزدیک کنم...مرد پلیس از ماشین بیرون آمد روبروی من ...چشمانمان به هم خیره شد ...تمام بدنم خشک شده بودم تنها چشمانم بود که لرزان شده بود و در پسش دلواپسی ام بود ..نه پرسشی نه جوابی ..ناگهان سوار ماشین شدند و رفتند ...چند نفر شروع به غرغر کردند که چرا مردم را می ترسانند...به خانه آمدم تلویزیون روشن بود سه شبکه داشتند درباره مد لباس ایرانی صحبت می کردندزنی با چهره بزک کرده که چادری با سر دوزی های رنگارنگ پوشیده بود درباره این که زنان چه پوشند و چه نپوشند اظهار نظر می کرد... هوا گرم شده است نفس کشیدن سخت شده است ..این روزها به رهایی اندیشیده بودم اما دایره چرخان زندگی کمی تنگتر شده است...
باید باور کرد روزهایی خوشی سپری شده است و باز نخواهند گشت .. به سرگردانی که عادت کنی چاره اش همه شعر است... به سراغ شاعری باید رفت ...پابلو نرودا، شاعر محبوبم؛ نیم خطی از شعر و سیاست ...

نرودا که در ذهنم به پرواز در می آید داروی دردهای خود را خواهم یافت.. اما این روزها در دوردست ها سیر می کنم بهار کش دار و خسته کننده شده است "بهار چندان طولانی شده است که سرتا سر زمستان را می پوشاند زمان پای افزارش را گم کرده ست"....شعرهایش راسالهای دور مبارزان می خواندند تا ادامه دهند ولی اینک عاشقان می خوانند تا در جایی بایستند برای من اما شعرش "نخست جوانه ها است که سر از خاک بر می کنند تا به روشنایی دست یابند"....و نهیبی که هر از گاهی میزند "همین جاست زمان، ببینید چگونه می گذرد، سنگ های آسمان را با خود می برد" ..و اینکه گر چه زیستن میان ریشه ها خشنودتر است تا در میان گل ها اما "...اگر توفان بیرق هائی را که از میان زندگیم می گذرد بیهوده و دیوانه بخوانی و سر آن داشته باشی که مرا در ساحل قلبم آنجا که ریشه دوانده ام رها کنی، به یاد داشته باش یک روز، در لحظه ئی دست هایم را بلند خواهم کرد ریشه هایم را به دوش خواهم کشید در جستجوی زمینی دیگر..."..و من می دانم که "باید باشم و به بودن ادامه دهم"....فقط می خواهم بدانم که "آیا تمامی مردم نیز مانند منند؟ و به همین سان در نظر خود جلوه می کنند؟ هنگامی که این مسئله را به تمامی دریافتم، برآنم تا خود را در مورد همه چیز چندان نیک آموزش دهم، که چون می کوشم مسائل خود را توضیح دهم، سخن بگویم از جغرافیا، نه از خود"..روزی که دیگر عمر من خواهد گذشت می فهمم که زندگی داستان ساده ای بوده است ..اما" من نمی خواستم سیاره ام را عوض کنم"..
اوايل نوجواني، زماني كه به عكس هاي دوران كودكي هيتلر مي نگريستم باورم نمي شد اين كودك شش ماه به عنوان بزرگترين جنايتكار جنگي دنيا معرفي شده است .....چهره اي معصوم كه براي همه دوران ها باقي ماند و تا لحظه اي كه هم اكنون است تاريخ رضايت بر حتي كمي خوب بودنش نمي دهد....نام هيتلر كه مي آيد ذهنمان مي رود به سمت كوره هاي آدم سوزي، اشغال كشورهاي دنيا، كشتارهاى وسيع غير نظاميان و جنگ و خونريزى و كشتار ،باعث جنگ خانمانسوز دوم ....گرچه لحظه لحظه زندگيش براي تمام مورخين حيرت آور است ولي لحظه مرگش روانشناسان و جامعه شناسان را شگفت زده كرد...خودكشي دست جمعي با معشوقه و البته سگش!!!...بزرگترين خودكشي تاريخ را سبب شدند در يكم مي سال 1945 يعني 62 سال پيش در چنين روزي ..

29 آوريل 1945 و يك روز پس از آويزان كردن اجساد موسوليني، و ديگران و زماني كه ارتش شوروي بيشتر نقاط شهر برلين را به تصرف خود درآورده بود ، هيتلر در پناهگاه خود در برلين با «اوا براون» كه بيش از يك دهه معشوقه او بود قرارداد ازدواج امضاء كرد و چند ساعت بعد، ايندو خودكشي كردند. هيتلر هنگام خودكشي 56 ساله و «اوا» 37 ساله بود. خبر مرگ هيتلر در ساعت 22 و 30 دقيقه اول مه (يك روز و چند ساعت بعد از وقوع) از راديو هامبورگ كه سالم مانده بود پخش شد بدون اين كه اشاره به خودكشي شود. اين راديو گفت كه «پيشوا» در راه آلمان جان خود را از دست داد و گروس ادميرال دونيتس صدراعظم تازه است. آشنايي هيتلر با «اوا» از سال 1929 و زماني كه «اوا» هفده ساله بود و در ساعات فراغت در تاريكخانه سازمان عكاسي حزب نازي كار مي كرد آغاز شده بود. پدر «اوا» كه مدير مدرسه بود با رفت و آمد دخترش با هيتلر موافقت نداشت. هيتلر به خاطر علاقه اي كه به «اوا» داشت تصوير وي را شخصا كشيده و به او داده بود كه باقي مانده است.
.. روحانگيز سامينژاد بازيگر فيلم "دختر لر " ،اولين فيلم ناطق سينماي ايران، 10 ارديبهشت 1376 در طبقه پايين خانهاي دو طبقه واقع در خيابان پاسداران ،سروستان ششم درگذشت... خبري كه 10 سال پيش از طرف مجلات سينمايي و نه خبرگزاريها به اطلاع همه رسيد و به اين ترتيب پرونده زني كه شجاعت و جسارتش (كه البته تاريخ بعد از او شجاعتش را تقدير كرد) بارها و بارها در تاريخ زن ايراني از آن بحث مي شد به يك بار كه نه، ولي براي چندمين بار بسته شد .... هميشه براي شروع عملي غير عرف بايد تاوان داد ....تاوانش يك عمر انزوا و در خلوت بودن بود..سرزنش اطرافيان ..رانده شدن ...تغيير نام و هويت ...تمام اين تاوان ها سرانجان نيكي براي ديگر زنان داشت ؛كشاندن پاي زن به سينماي ايران... داستان دختر لر حكايت مامور دولتى به نام جعفر است كه قصد نجات دادن گلنار از دست قلى خان، رئيس راهزنان را دارد و پس از ماجراهايى گلنار را از چنگ راهزنان مى ربايد و با خود به بمبئى مى برد..جعفر از پيشرفت هاى جارى در كشورش توسط رضاشاه مطلع مى شود و همراه گلنار به تهران مي آيد تا اين ترقيات را به چشم خود ببيند البته مي گويند قسمت دوم فيلم تبليغات حكومت رضاخان و سفارش شده بود ...

ساسان سپنتا پسر عبدالحسين سپنتا (كارگردان فيلم و بازيگر نقش مقابل روح انگيز سامي نژاد ) از دفترچه خاطرات پدرش در مورد انتخاب روحانگيز سامينژاد و شرايط و اوضاع و احوالي كه در آن سامينژاد رضايت به بازيگري داد ،اين چنين نقل ميكند:«… بايد دانست كه تهيه فيلم دختر لر يا اولين فيلم ناطق ايراني چندسالي با اولين فيلم ناطق جهان فاصله دارد. ضمنا پيدا كردن هنرپيشه زن در سال 1311 كه فيلم تهيه شد ،بسيار مشكل بوده است . در آن زمان حجاب روبندهدار در ايران به قوت خود باقي بوده و در خيابانها هيچ زني بدون چادر و روبنده پيدا نميشد ، چه رسد به اينكه حاضر شود روي پرده سينما ظاهر شود. در بمبئي هم در آن زمان تعصبات … بيشتر از ايران بود . از اين نظر يافتن هنرپيشه زن بسيار دشوار بود. به هر حال پس از جست و جوي زياد خانم يكي از كارمندان استوديو كه از اهالي كرمان بود به نام روحانگيز كه شوهرش نزد اردشير ايراني كار ميكرد حاضر شد تعليماتي ببيند و نقش گلنار را به عهده گيرد.»......سپنتا و اردشير به روحانگيز سامي نژاد ميگفتند كه هر گاه حاضر به بازي در اين فيلم شود، افتخار اولين زن بازيگر ايراني در فيلم نصيب او خواهد شد و اين مطلب جرات و شهامتي به او بخشيد و توانست نقش خود را به راحتي بازي كند."...
معصومه نورزاد- برخلاف هميشه دير مي رسم، خسرو احمدي بيرون در اصلي ايستاده و از دور دستي برايم تكان مي دهد، از ميان جمعيت ميگذرم و صميمانه روز بهخيري مي گويم، نماي ساختمان تغيير نكرده است. همچنان فرسوده و پا برجا!...باز هم به رسم ادب دور هم گرد آمديم تا روزي را پاس بداريم كه جاودانگي هنر را به رخ مي كشد؛ «روز جهاني تئاتر...»...وارد مي شوم، چند چهره آشنا و دوستي مرا به بالكن هدايت ميكند، سالن اصلي لبريز است از استقبال. دوستي ديگر از ميان جمعيت به سراغم مي آيد و نشريه روزانه انجمن بازيگران را به دستم مي دهد، ورق مي زنم ؛ چشمم به روي واژه ها مي لغزد و بر عبارتي متوقف مي ماند ، پيامي از شيخ سلطان بن محمد القاسمي به مناسبت روز جهاني تئاتر:«آموختم كه ديگران را همان گونه كه هستند، بپذيرم و كم كم به اين باور برسم كه نيكيهاي بشري و قدرت تئاتر اين امكان را فراهم مي آورد كه راه جديدي از گفت و گو را ميان نژادها ، رنگ ها و عقايد مختلف بگشايد .»...فرهاد آييش چون هميشه، بيتكلف برصحنه ايستاده و اجرايي دوستانه را به نمايش ميگذارد، تشويق حاضرين در سالن و حضور پانته آ بهرام به روي صحنه؛ آمده است تا در اين جشن، سخنگوي هيأت داوران باشد...ميگويد و به ناگاه واژه " فقيرانه " منقلبش مي كند. مي گويد : «حقمان بيشتر از اينهاست.»..حقيقتي است كه اين سفره نان ندارد، بارها و بارها گفتهايم كه نبود امكانات كافي اجرا براي تمامي خانواده تئاتر، مشكلات اقتصادي و توجه نكردن به شرايط دشوار كار خلاق در جامعه ما، از دغدغههاي اصلي بازيگران است. اما بازگردهم ميآييم و از زخمهاي ديرينه ميگوييم، غافل از آنكه در جشني ديگر نيز اين جملات تكرار ميشوند...مي كوشم تا با ادامه مراسم همراه شوم ؛ نمي توانم .... از بالكن بيرون مي آيم تا نفسي تازه كنم ، مگر مي شود؟ بوي نا و كهنگي ساختمان بيش از پيش به مشام ميرسد. ...از در اصلي خارج مي شوم ، سرماي محوطه تئاتر شهر وجودم را آرامشي مي بخشد ، بر سكو مينشينم و زمزمه مي كنم: «جشني بر پاست دلتنگي ها را براي زماني ديگر بگذار شايد بخت خواب آلوده تئاتر در اين مرزو بوم روزي بيدار شود.»

بیشتر روزنامه که در ایران منتشر می شدند دولتی بودند وقایع نامه ای از آنچه که دربار انجام می داد اما روزنامه های مهم و تاثیر گزار که در ایران به چاپ نمی رسید خصوصی بودند...روزنامه هایی همچون قانون، اختر، حکمت و ...و البته روزنامه حبل المتین ...روزنامه ای مهم که امروز سالگرد انتشارش است و احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطه فصلی به آن اختصاص داده و می گوید" باید از حبل المتین چداگانه سخن گوئیم این روزنامه هفتگی از همه روزنامه ها آنزمان بزرگتر و به نام تر بود" ...در کلکته و با مسئولیت سید جلاالدین کاشانی (موید الاسلام) به چاپ می رسید درباره گرفتاری های ایران می نوشت تند و تیز و بارها پیشنهاد قانون و حکومت مشروطه را می داد ...این روزنامه تا زمان صدارت امین السلطان تا توانست حکومت ایران را غیر مشروع خواند و برای مردم دلسوزی کرد؛ اما زمانی که عین الدوله به وزارت نشست..روی دیگری از خود نشان داد، حامی دولت شد ...همان که کسروی نوشته است " روزنامه ها نیک و بد را با هم داشته اند همین حبل المتین به هر کجا که سودی برای خود داشته کوشش به نیکی توده و کشور را فراموش کرده ....در این روزنامه ها در زمان عین الدوله چاپلوسی های فراوان شد ...ستایش های گزافه آمیز از وزیران و دربار ...آن زمان حبل المتین را جز عین الدوله نامه نتوان خواند "........کسروی گر چه از دوران گزافه نویسی حبل المتین چیزهای زیادی نوشته بود اما آن را سودمند دانسته و گفته بود همین ها مایه تکان و بیداری توده شد ... گفتن از این روزنامه وقت و مجال می خواهد و آن که ردپایی عمیق در تاریخ مشروطه ایران داشته است ...همیشه از حبل المتین که می گویند جایگاهی سیاسی برایش می بینم اصلا جایگاهش را مثل یک سیاستمدار می بینم ..به سراغ مردم می آید ..یک قهرمان می شود...بعد مردم ستایشش می کنند ..بعد به قدرت می رسد ..سود را در ستایش از قدرتمندان و نه مردم می بیند ...از مردم رویگردان می شود...آخر هم جزئی از زمامداران می شود... .
زمانی که تازه به محل کار فعلی ام آمده بودم با مردی نزدیک به 60 سال همکارشدم ..چون درگیر کارهای بازنشستگی اش بود و کار خاصی نداشت میز و صندلی اش را به من بخشید ..آن روزها یک روز در میان به سر کار می رفتم .. زیاد درکش نمی کردم ..حتی اهمیت نمی دادم چرا با من خشن برخورد می کرد... می گفت واهمه ای از بیکاری ندارد سی سال منتظر چنین اتفاقی بود به زودی دنبال کار مورد علاقه اش می رود..دیشب که فیلم "درباره اشمیت" را می دیدم لحظاتی که وارن اشمیت با نفرت از جانشین جدیدش بر روی کاغذی می نوشت و بعد تمام آنها را خط زد، به یاد آن همکار قدیمی افتادم ...دو سال بعد از بازنشستگی همکارم را در یک مانتوسرای بزرگ و مدرن دیدم ..صاحب همه اش بود..مرا کمی دیر شناخت ...به اندازه چند سال پیر شده بود..از محل کارش تعریف کردم و به او گفتم درآمدش باید زیاد باشد...گفت تمام سالهای عمرش هدر رفته است ...به گذشته اش که برمی گردد هیچ نقطه ای قابل تامل نمی بیند یک عمر نشسته آمار اقامت کنندگان هتل ها را بررسی کرده ...آخرش هم که هیچ ...به حرف هایم گوش نمی داد ..آخر هم گفت این ها همه از پیری است ..این همه گفتن ها از پیری است ...گفت فقط یک نصیحت دارد، یک هنر یاد بگیر ...هنر ابزاری خوب برای مقابله با پیری است ...این سخن را جایی دیگر هم شنیده بودم ...

دیشب جک نیکلسون در نقش مردی بازنشسته بازی کرد که چند روز بعد از بازنشستگی همسرش را از دست داد ..در اوایل فیلم هنوز ذهنش درگیر همان افکار پارانوئیدی بود (البته هر انسانی در هر مقطع زمانی دارد) که باور نمی کرد بازنشست شده است ... به محل کارش سر می زند ..ولی می بیند همه چیز برایش غریبه شده است ..حتی وسایلی که در اتاق محل کارش بوده به عنوان زباله در گوشه ای افتاده ...باورش که میشود ...همسرش می میمیرد.. آینده ای مبهم که تا کنون وجود نداشت و درست از جشن بازنشستگی اش شروع شده بود..سردرگمی، ناامیدی ، بی حوصله گی ...او و دخترش همدیگر را درک نمی کنند ..دختر نمی تواند در این دوران همدمی خوب برایش باشد ... او یکی از بهترین کارمندهای بیمه جهانی شرکت فلان بوده ...حالا ناامید و خسته از آن چه کرده و نکرده، تمام اگر و اما ها زندگی برایش تازه می شوند ...جرقه ای در نیمه شبی به فکرش می زند....سفر را آغاز می کند ..پا به جاده می گزارد..جاده ها بالاخره به جایی می رسند حتی اگر هدفی هم نداشته باشی، مقصدی نداشته باشی ... .وارن می رود تا دنیا را بشناسد ..حالا کمی امیدوارتر است ...ناشناخته هایی را دراین سفر می بیند و راحت تر قدم بر می دارد...گر چه راهی برای فرار از وضع فعلی پیدا کرده بود اما در لحظه ای که به خانه بر می گردد دوباره نگاهش مبهم و سخت می شود....ساعات آخر فیلم خواب چشمانم را فرا گرفته بود...اما صحنه پایانی فیلم گریه وارن آنقدر تاثثر گزار بود که هوشیاری را به چشمانم آورد ...لحظه ای که نامه معلم پسرخوانده جدیدش را خواند که پسر خوانده شش ساله همیشه به فکر اوست نامه هایش را می خواند قدردانش است بیماریش به خاطر پولهایی که او فرستاده کمی رو به بهبود است و در آخر یک نقاشی که دست در دست اوست... لحظات وارن دوباره نو شدند ..اشک شوق و غرور.. دوباره سهمی از خوشبختی کسی بدست آورد در لحظاتی که داشتند کهنه کهنه می شدند ..چشمانش دیگر ابهام نداشتند..
امروز خداحافظی با دوستی بود..به بازگشت اش امیدی نیست ..انگار قرار است هیچ وقت وجود نداشته باشد ..همین ...
روزنامه اعتماد را که ورق می زنم چشمم به تصویری از یلتسین می افتد..و گزارشی که در ابتدایش آمده است"23 آوريل کاخ کرملين در بيانيه يي کوتاه اعلام کرد که «بوريس يلتسين» رئيس جمهور سابق روسيه درگذشته است، اين بيانيه چنان کوتاه بود که به نظر مي رسيد مسکو به عمد مي خواهد از برگ خاکستري تاريخ خود بگريزد. مردي که در چند کلمه خبر مرگ وي داده مي شد نقش مهمي در زندگي ملت روسيه بازي کرده بود اما نه آن گونه که مورد تقدير هموطنانش قرار گيرد. وي همچون تمامي بازيگران مهم سياسي در عرصه ملي و بين المللي دوستان و دشمنان زيادي داشت با اين تفاوت که دوستانش عمدتاً دشمنان و رقباي روسيه تلقي مي شدند و دشمنانش کساني بودند که روزگاري وي را به رهبري کشور گماشته بودند."...در بالای صفحه اظهار نظرهایی از مقامات سیاسی درباره یلتسین نوشته شده است ..همه آنها به نقش بزرگ او در انحلال شوروی ، آزادی، اصلاحات اقتصادی و...اشاره داشتند...همه این مقامات سیاسی در حالی از عملکرد او به نیکی یاد می کنند که او در آخرین سخنرانی خود از مردم روسیه عذرخواهی کرده بود ...مردمی که این روزها می خواهند به راحتی از کنار مرگش بگذرند و بر بی اهمیتی آن تاکید کنند... اما چیزهایی را فراموش نمی کنند جنگ در چچن و مرگ هزاران نفر ؛یلتسین در ذهن آنها یک جنایتکار جنگی است.. پایین آمدن سطح زندگی ... فروپاشی روسیه؛ تبدیل به کشوری عادی و نه ابرقدرتمند ، پایان تاریخ با شکوه قدرت ...فساد مالی...

وقتی پرونده یک انسان با مرگ بسته می شود همه چیز برای حدس و گمان و قضاوت آماده می شود ...احتمالات و پیش بینی ها به حداقل می رسد ( البته همیشه در درس های "احتمال" که البته آن را هم گذرانده ام قضاوت در مورد انسانها و هر چیز را با در نظر گرفتن اندکی خطا در نظر می گیرند یادم است زمانی هم که می دانستیم یک اتفاق واقعا افتاده است آن را یک هزارم خطا قبول می کردیم)..با این حال خبری خواندم از سیاستمداری از روس که گفته بود قضاوت در مورد یلتسین را به تاریخ و نه به مردم واگذار کنیم بسیاری از مردم او را درک نکردند..... نویسنده ای دیگر گفته است: "یلتسین در دورانی شکننده وارد تاریخ کشور ما شد و از این رو نقش وی، مسلم است که تضاد دارد. در تاریخ ما امیدها و حوادث اسفبار بسیاری با وی مرتبط هستند. من فکر می کنم که آن دوره را تنها تاریخ نگاران آینده بتوانند کاملاً ارزیابی کنند"..... طبقه سیاستمدار ، جامه شناس ، هنرمند و مانند آنها همه برایش اکرام قائلند و فقط مردم عادی هستند که حتی بعد از حکومتش خشمشان از او بیش تر شده است ..سال 2000 محبوبیتش 25 درصد است ..سال 2006 محبوبیتش 15 درصد است ...اگر همین سالها را تاریخ فرض کنیم و بخواهیم تحلیلی بر رفتار مردم عادی داشته باشیم می بینیم مردم هر چه گذشته بر مخرب بودن او تاکید ورزیده اند و هنوز به حرفهای سیاسیون و جامعه شناسان خود اعتقادی ندارند...تحلیل و نظر را باید به اهلش سپرد فقط چیزی که می دانم آن است که هر سیاستمداری که در دوره گذار بر جامعه ای حکومت کند تمام عملکردش به زیر سوال خواهد رفت سوال به معنای واقعی اش!!..دوباره چشمم به گزارش اعتماد می افتد درآخرش آمده بود ". براي مرگ اين رئيس جمهور هيچ اشکي در روسيه ريخته نخواهد شد و تاريخ اين کشور هرگز از وي به نيکي ياد نخواهد کرد."
به بازگشت اعتقادی ندارم حتی اگر به آن شروع دوباره گویند...به بازگشت اعتماد ندارم حتی اگر تمام لوازمش فراهم باشد ...بازگشت به گذشته ...بازگشت به دیروز ...بازگشت به سوی انسانهایی که رهایشان کرده ای...بازگشت به زادگاهت ...بازگشت به چهره دیرور و حتی بازگشت به خویشتن ....نه به هیچ کدامشان اعتقادی ندارم و سعی می کنم نه به آرامی که با سرعت از کنارشان بگریزم ....آنقدر به این حرف خود ایمان دارم که دوست دارم بگویم ...بازگشت نشانه خوبی نیست.. حتی اگر بازگشت به خوبی ها باشد....خوبی ها هر لحظه با هم متفاوتند...خوبی دیروز هم فرق کرده است ...چاره ای نیست اگر امروز هم چیز خوبی پیدا نکردیم باید به دنبال خوبی های فردا بود ....امروز بحثی با دوستانم داشتیم که اگر خاتمی دوباره کاندید ریاست جمهوری شود چقدر به او رای می دهند ...گروهی می گفتند حتما رای می آورد دیگر همه فهمیده اندکه چقدر دوستش دارند ...گروهی گفتند اگر خاتمی بیاید انتخابات به دوره دوم کشیده می شود و بعد هم معلوم نیست که چه می شود .. من گفتم به گمانم خیلی کمتر از گذشته رای آورد...خاتمی از جهرهای سیاسی محبوب من است سالهای 76 تا 78 از بهترین دوران دانشگاهم است ..ولی حتی اگر تمام شرایط حضورش کامل شود آیا من انسانن 10 سال پیشم که بتواند دوباره از جامعه مدنی برایم بگوید این روزها مطالباتم عوض شده است و آن فرصت هشت ساله را برای رئیس جمهور محبوبم تنها فرصت ماندن در مقام "ریاست جمهوری" می دانم ...تمام افکارش را می دانیم و هیچ یک از توانایی یا ناتوانی هایش برایمان پنهان نمانده است پس هر چه که می توانست انجام داد با شرایطی که همه داشتیم ...به بازگشت او هم اعتقادی ندارم؛ اعتماد هم ندارم ...از بازگشت مقامی سیاسی گفتم ..جالب است از بازگشت کسی دیگر در کشوری دیگر سخن گویم .

بازگشت کسی که زمانی برایم انسان جالبی بود... زمانهای دور که هنور یک دختر دبیرستانی بودم ...کسی که اولین زن نخست وزیر در کشوری اسلامی بود .. آن سالها چهره اش برایم با شکوه بود و سالهای بعد شکوهش را از دست داد....دولت پاکستان تضعیف شده است و بوتو این بار برای پایان دادن به تنش ها و شاید استفاده از همین تنش ها قصد بازگشت به کشورش و بازگشت بر مسند قدرت دارد... از دوران تبعیدش 8 سال می گذرد ...نمی دانم تا چه اندازه مردم کشورش به بازگشت او (به قدرت) اعتماد دارند!!!

عرف چیزی است که تغییر آن سخت است...به دوست جامعه شناسم می گویم اگر یک نمودار سه بعدی برای پوشش زنان ایرانی براساس تاریخ، حکومت و پوشش رسم کنیم چند نقطه اوج خواهد داشت ....جبر...کشف .. جبر ...(البته در هر کدام از حکومت ها فراز و نشیب هایی وجود داشته که کاملا طبیعی و براساس گذر زمان و انسان روز است) ... هر کدام از این جبر و کشف ها در پی تغییرات بزرگ (مثل انقلاب) موفق بوده است ...ایجاد تغییر در یک جریان عادی ،مثل موقعیت فعلی، کمی سخت است و باید تمام لوازم منطق را داشته باشد ... "مدیریت تغییر " یکی از فصول درسی به نام "تجزیه و تحلیل سیستم ها" است که من آن را در دوران دانشگاه با سختی گذرانده ام ...یادم است استاد این درس با نوشتن فرمولی بر روی تخته می گفت:" عنصر تغییر یکی از عوامل تاثثر گزار بر ساختار هر سیستم است وشروط مختلف دارد ... نغییر مشروط به "نیاز" است ...به "تمایل" است و ...آخر هم می گفت مهتمرین متغیر تغییر "زمان" است که اگر نادیده شود عواقب جبران نا پذیری خواهد داشت ....