احسان شریعتی پس از بیست و شش سال به ایران آمد و با مصاحبه ای با روزنامه هم میهن سکوت خود را در مطبوعات ایرانی شکست .امروز هم که سالگرد پدرش بود برای اولین بار پشت تریبونی رفت که سالها پیش پدرش تمام کتابهای صیقل نخورده اش را خطابه می کرد...

در میان تمام هیجانات دوستداران پدرش خونسرد به نظر می رسید و در همان آغاز از آزادی و دموکراسی سخن گفت و منتقدان شریعتی که او را مخالف با دموکراسی می خواندند را به مناظره ای دعوت کرد که انسان آزاده چگونه می تواند به دموکراسی معتقد نباشد گفت هر انتقاد را می تواند بپذیرد جز این!!! ...گفت آنچه علی شریعتی می گفت آن بود که مرز دموکراسی و عوامفریبی باریک است و انسان آگاه باید به این تشخیص برسد...دوباره از شیوه برخورد با سنت سخن گفت و گفت که به عنوان کسی که پوینده راه شریعتی است او را از منظر سنت می گوید...همان هایی را که در گفت و گو با هم میهن نیز گفته بود...به سخنان نیچه استناد کرد و گفت: با سه رویکرد می توان به شریعتی نگاه کرد.. یکی که به شریعتی به عنوان شی عتیقه ای نگاه کنند که فقط محافظت می خواهد ..یکی به عنوان بنای یادبودی یاد کرد که دوباره بنیاد شود (که این نظریه همان دگماتیسمی دارد که هم اکنون بسیاری از دوستداران شریعتی گرفتار آن شده اند)....راه سوم خط بطلان بر روی سنت است که هر کدام از این سه راه بیمارگونه است .. با توجه به کار شريعتي ميتوانيم بگوييم روش چهارمي هم هست كه در برخورد با تاريخ يا سنت بين حفظ سنت و اين كه ميخواهيم بنيانش بگذاريم و ضمنا نقدش كنيم، تعادلي برقرار سازيم. هدف هم طرحي است که براي آينده داريم نه اينکه بخواهيم به گذشته برگرديم.... اين روش چهارمي است نسبت به سه بيماري ياد شده. چون به هرحال جامعه مثل يک انسان زنده بايد حافظه و هويت يا تاريخ و سنت داشته باشد. اگر كسي گذشته و سنتي نداشته باشد، انتظاري براي آينده هم نتواند داشت زيرا آينده ريشه در گذشته دارد و...و...و...معمای وصیت نامه شریعتی از جمله مباحثی بود که دیروز توسط یکی دیگر از سخنرانان کنکاش شد و گله ای از محمد رضا حکیمی که در خصوص وظیفه اش در قبال وصیت نامه استاد خوب عمل نکرد و به بهانه نوشتن کتابی فرصتی برای نشر و جمع بندی کتاب های شریعتی نگذاشت....
کولي! به حرمت بودن, بايد ترانه بخواني
شايد پيام حضوري, تا گوشها برساني
دود تنوره ي ديوان, سوزانده چشم و گلو را
برکش ز وحشت اين شب, فرياد اگر بتواني
هر ديو شيشه ي عمرش, در بطنِ ماهي سرخي
ماهي شناور آبي, کِش راه و رخنه نداني
هر دختري سرِ ديوي, بنشانده بر سرِ زانو
چونان که کنده ي هيزم, برشِمش نقره نشاني
ديوانِ تشنه ي يغما, زان دختران پريسا
بردند از رخ و از لب, برد و عقيقِِ يماني
•
کولي! به شوق رهايي, پايي بکوب و به ضَربش
بفرست پيک و پيامي, تا پاسخي بستاني
برهستي تو دليلي, بايد ضمير جهان را
نعلي بساي به سنگي, تا آتشي بجَهاني
اعصارِ تيره ي ديرين, در خود فشرده تنت را
بيرون گرا که چو نقشي, در سنگواره نماني
•
کولي! براي نمردن, بايد هلاکِ خموشي
يعني به حرمتِ بودن, بايد ترانه بخواني...
ولادمير ماياکوفسکي
امروز بي کارم
نه کار عشق دارم
نه کار سياست
آزاد آزادم

ایجاد بستری این چنینی (آمارها)در جامعه انتظارت انسان را نسبت به ورود زنان آن هم به طور گسترده زیاد می کند که البته همین سیزده یا چهارده روز پیش بود که رئیس جمهور جدید این کشور کابینه ای انتخاب کرد که 7 عضو آن را زنان تشکیل داده بودند زنانی که یک زن اصالتا مراکشی هم در بین آنها بود ...زنانی که به جناح های مختلف وابسته بودند و این کمی برای فرانسویانی که خود را مظهر آزادی و برابری می دانند یعنی رسیدن به همان فرهنگ برتر ...گر چه سارکوزی از راستگرایانی است که بنا بر افکار حزبش باید کمی به این مسئله (ورود زنان به عالم سیاست) حساسیت نشان می داد ولی انتخاب زنان در عرصه های مهم جامعه نشان از فهم جدید در دنیای کشورهای پیشرفته همچون فرانسه است .. آن جه در ذهنم متبادر می شود این است که کشورهای رو به رشد متعالی به دور از راه حل های سنتی و برای بقای بیشتر در عالم سیاست و دنیای فردا تغییرات گسترده مبنی بر واقعیات را می پذیرند و همین است که آنها را همیشه در صدر جداول آماری نشان می دهد......
دو روز پيش پنج فيلم مستند كامران شيردل را در خانه هنرمندان به نمايش در آوردند ..فيلم هايي كه دوست داشتم دوباره ببينم كه نشد ...ندامتگاه زنان (13۴۴)، قلعه (1345)، تهران پايتخت ايران است (13۴۵- 13۵9)، اون شب كه بارون اومد (13۴۶-13۵3) و تنهایی اول (1379)...

كامران شيردل را چهار سال پيش ملاقات كردم در دومين جشنواره جهاني فيلم هاي جهانگردي بم ..(شايد چهار سال پيش، زماني كه كامران شيردل در مراسم اختتاميه دومين جشنواره جهاني فيلم هاي جهانگردي اعلام كرد برحسب تجربه 40 ساله فكر مي كند ,اگر اين جشنواره امسال برگزار نشود امكان دارد به طور كلي از بين برود گمان نمي كرد كه قرار است براي هميشه اين جشنواره در بوته فراموشي رود ... جشنواره اي كه دبيرمعتبر و سرشناسش به خاطر شرايط خاص آن وقت گفت اين جشنواره نمادين است جشنواره اي كه كمي او را آزرد)....

قرار نيست از جشنواره بگويم ..قرار است از كامران شيردل بگويم كه روز اول جشنواره در تالار تاريك ناصري ارگ جديد بم با يك يا دو نفر نشسته بود و من و دوستي كه براي ديدن فيلم "دونده" رفتيم را با تكان دادن سر و لبخند مورد استقبال قرار داد ..سالن خالي بود و تا آخر جشنواره بيش تر از ده نفر نبوديم ... و شيردل بود كه مي گفت چون تعدامان كم است همه بر سر يك ميز، غذا بخوريم؛ مشتاق بود كه همه از خودشان بگويند..از ايران و شهرها و عشايرش بگوئيم ....برايمان از امير نادري مي گفت كه آن روزها سوگوار فرزند خوانده اش بود و مكرر مي گفت او دو فرزند دارد يكي "امير نادري"و ديگري "..."است.. زماني كه مي خواست از كشفش، از امير نادري بگويد در چشمانش اشك شوق پيدا مي شد مي گفت آن روز كه در فلان جا(اگر فراموش نكرده باشم در آپارتخانه يك سالن كوچك سينما) يك پسر جنوبي كثيف و نامرتب و بد بو را پشت يك دوربين ...ميليمتري ديده و به طرز دستانش، زاويه نگاهش، دوربينش ...دقت كرده بود آينده اي طلايي اش را پيش بيني كرده و به خانه خود برده بودش و ديگر پسرش شده بود، فهميده بود روزي فيلمي ماندگار مي سازد ...آن روز كه همه از فيلم هاي مستند مي گفتند و من ناآگاهانه از فيلمي مي گفتم كه او ساخته بود.."اون شب كه بارون اومد " ....و سعي كردم كسي نفهمد كه نمي دانم فيلم از او است...تا اين كه در جشنواره فيلم هاي مستند دو سال پيش توانستم تمام آثارش را ببينم ...و براي من كه فيلمشناس نيستم.. فيلم هاي مستند گاه به صورت يك گزارش تصويري ظاهر مي شوند..مشاهده، مصاحبه و ...در آن لحاظ مي شوند .. سالها پيش كه "اون شب كه بارون اومد" را ديدم در ذهنم يك گزارش تصويري بود ...ريزعلي خواجوي، قهرمان دوران كودكي نيم قرن از كتابهاي فارسي ايران اين بار به پسركي تبديل شده بود كه مي خواست ثابت كند كه مسافراني را از طعمه حريق نجات داده است ...در جايي خواندم كه شيردل پس از پايان نمايش فيلمهايش (دو روز پيش) از تنهايي گفته بود که ميبيند اما حساش نميکند، از سهراب شهيد ثالث و تنهايي او گفته بود و اينکه موقع ساخت تنهايي اول بيش از همه به او فکر کرده از اينکه در زندگي موارد زيادي به ما ديکته ميشود و اينکه سفارش گرفت اما سفارشي فيلم نساخت....
"بدان هنگام که به ژرفنا می نگری، ژرفنا نیز در تو خیره می شود" جمله ای از نیچه که در شروع کتاب میزری آمده است...
