در جستجوي ميان وبلاگ ها (nafise.akkasee.com ) تصوير زير را ديدم ..تصويرهمراه با نوشته کوتاه با نام "يک عکس ، يک داستان" بود.. زني از عشاير که به عکاس تصوير پيشنهاد خريد دخترش را به قيمت 500 هزار تومان داده است... کمي سخت است پذيرفتن چنين چيزي و کمي سخت تر آن که ثابت کني در بسياري از استان هاي کشور هنوز که هنوز است عرف هايي وجود دارند که جاي قانون را گرفته اند عرفي که قانون هنوز نتوانسته است آن را بشکند ...اين عکس که با اعتراض بسياري از بازديد کننده هايش مواجه شده است براي من کاملا باور پذير است نمونه هاي عيني آن را ديده ام ...زماني که به علت يک موقعيت کاري ناچار به شناخت از استان چهارمحال و بختياري شدم ...و آن زمان بود که هر فرد غريبه اي که به سبب کاري و ماموريتي به آن جا مي رفت گروهي از مردمان آن ديار دختران کم سن و سال خود را در ازاي پول اندکي به آنها مي فروختند...زماني کارگري را شناختم که به دنبال پول و التماس براي گرفتن آن بود گفت که مي خواهد با دختري 15 ساله ازدواج کند مرد فقيري با دو زن و 6 فرزند بود فقط براي اين اقتدار و قدرتش را ثابت کند بايد اين کار را مي کرد ... عجيب نبود که دختري 10 ساله با مردي 70 ساله ازدواج کند ..بود پيرمرد 80 ساله اي که داماد 90 ساله داشت و نوه 14 ساله اش را به عقد او در آورده بود ...مردها با يک همسر کمتر ديده مي شدند و زنان .. زناني بودند که آگاهي نداشتند که حقوقي دارند و سر در مقابل هر خواسته اي فرود مي آوردند و تمام اين ها را جريان طبيعي يک زندگي طبيعي مي دانستند....
با ترجمه احمد شاملو
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش
ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم
ساده است
که چگونه می زیم
باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

مطلبی با نام "کارنامه ای کوچک اما پر بار" نوشته شده بود ..برای من که سینما یک سرگرمی است ناصر تقوایی همان سریال دائی جان ناپلئون( که همین دو سال پیش بود که موفق شدم سری کامل آن را ببینم) ناخدا خورشید ، کاغذ بی خط و البته ای ایران است امروز با خواندن این مقاله دانستم که فیلم های سینمائی اش همین چند فیلم است و البته با این که نمی دانم چرا این چنین است بازچیز عجیب و غریبی به نظر نمی رسد چرا که دراین دوره و زمانه انتظار هر چیز را باید داشت ....نام تقوایی برای بسیاری از مردم نام آشنایی است و برای من که به سبب شغلم با چندین رسانه سرو کار دارم هیچ چیز جذاب تر از این نیست که به دور از تبلیغهای رسانه ای بزرگ باشی و ماندگار.. در این دوران که تبلیغات و پوشش های خبری بزرگترین ابزار بقا بعضی شده است هنوز هستند کسانی که نه بدان نیاز دارند و نه می خواهند چنین باشند ..در این عصر ارتباطات هیچ چیز جذاب تر از این نیست که مخاطب به دنبال تو باشد و نه تو دنبال مخاطب ...البته نمی گویم درست تر بلکه می گویم جذاب تر...همین چند هفته پیش بود که بزرگداشت کیومرث درم بخش و پخش صد فیلم از او بود که انصافا بوف کورش و ساربانان که همان روز دیدم بسیار خوب بود و عالی اما دراین که او حرفه ژورنالیستی اش را فراموش نکرده بود و در میز گرد مطبوعاتی اش ناگهان بدون این کسی بفهمد چندین فرد نام آشنا حوزه ادبیات و سینما را به روی صحنه کشاند و تقدیر و ... شروع شد و به راحتی خوراک مطبوعاتی خوبی فراهم کرد؛ شکی نیست ... این گونه است مخاطب جمع کردن و ..این مثال را که زدم فقط برای این است که بدانیم حفط مخاطب و جذب مخاطب ترفند خودش را می خواهد و گرنه هنوز که هنوز است درم بخش و فیلم هایش را دوست دارم و فراموش نکرده ام مستند جهانگرد فرانسوی که در آن سالهای خوب خاتمی به ژاک شیراک هدیه اش کرد و فراموش نکرده ام تیتر روزنامه ایران که نوشته بود" هدیه فرهنگی خاتمی به شیراک "....با تمام این حرفها و در عصری که نو ها زود کهنه می شوند وقتی چیزی آن هم بدون تبلیغ و تجدیدی ماندگار شود، جالب است ....تقوایی این گونه است اگر چه هنوز به یاد فیلم تعزیه اش که می افتم کمی مکدر می شوم که چرا برای یک فیلم بسیار مهمی که قرار بود به خاطر ثبت تعزیه به یونسکو فرستاده شود، تعزیه در یک مکان بسته انجام شده بود و زمانی که از او پرسیدم که چرا مردم از آغاز تعزیه در فیلم حضور ندارند و فقط آخر فیلم به آن اشاره کرده اید گفت محدودیت زمانی داشتیم فیلم در پنج دقیقه باید همه چیز را در خصوص تعزیه می گفت و البته من مجاب نشدم ....چرا که یادم است زمانی که بیست روز هر شب با مادربزرگم به تعزیه می رفتیم همه تعزیه خوان ها با مردم هماهنگ بود ..طبال ها که می زدند مردم جیغ می کشید ند. جنگ که می شد مردم برسرشان می زدند ..موقع وداع که بود مردم آهسته می گریستند.. کشتن که به بود مردم با صدای بلند بر سر و سینه خود می زدند....از کجا به کجا رسیدم ..روزی که می خواستم این وبلاگ را بسازم دوستی که هنوز بعد از سالها متعجب از این است که چه طور من در ....سالگی تازه روز تولدم را فهمیدم پیشنهاد داد نام وبلاگ را این روز بنویسم ...این ها که نوشتم فقط برای این بود که حداقل تولد کس دیگری به یادم بماند..
شعری از خوان رامون
![]()
تو را فراموش کرده بودم
آسمان
وتو چیزی بیشتر
از حضور مبهم نور نبودی
رؤیت شده -
با چشمان خسته رخوت زده من
و تو ظاهر شدی در میان کلام
کاهل ونومید مسافر
همچون منظری از آبچاله های مکرر کوچک
در سرزمین آب خیزی رؤیت شده در خواب
امروز بر تو خیره شده آهسته
وتو صعود کردی به اسم خود
آهسته آهسته
ولتر ويمن شاعر .........
يك سال پيش بود ...دو سال پيش بود ...چند سال پيش بود ...چشمانمان را بستيم و در راهي قدم گذاشتيم بي فرجام ...
در راه چشمانمان را بستند، گوش هايمان و دستهايمان را ....
چشمها را كه باز كرديم ...راه بازگشت نديديم ...مي خواستيم راه نرويم ...پايمان بسته نبود
از گريه چشمانمان كور شد ...دستمان را گرفتند و در مسير كوچه اي بن بست رهايمان كردند...