تبليغاتX
کوتاه

  

این روزها سعی می کنیم با شرایط جدید جور شویم....جور شویم یعنی عادت کنیم ..بپذیریم ..تحمل کنیم ...مدارا کنیم ..کناربیاییم ...برویم ...بمانیم؛ شاید موقعیت بهتر به دست آوریم! ...شرایط جدید برای من و دوستان یا بهتر بگویم همکارانم، یعنی "تغییر مدیریت"...با تغییر هرمدیر همه چیز زیر و رو می شود مهم نیست که فلان مدیر چند ماه بوده است یا قرار است چند سال باشد؛ مهم این است که همه باید با برنامه ها عوض شوند تا  چند وقت پیش ساعت ها انرژی هدر داده بودیم که فلان کار را فلان طور باید انجام داد حالا باید همان انرژی را گذاشت تا کار را به صورت روز اول در آورد  ...تا چند وقت همه به این نتیجه رسیده بودند باید مجموعه را کوچک و کوچک تر کرد حالا فهم بر آن شده است که مجموعه ها گسترده تر شودند...مدیران می آیند و می روند و آزمون و خطاهاست که هیچ گاه تمام نمی شود..آزمون و خطا..یکی طرفدار سنت است دیگری مدرن می خواهد...یکی می خواهد نظر کارکنانش را جلب کند دیگری می خواهد مافوقش را راضی کند ....حالا به تناسب سیاست هر مدیر کارکنان جان می گیرند یا جان می دهند... بازار نقد و انکار و نفی هم شروع می شود چه در رابطه با مدیر گذشته، چه مدیر فعلی و  چه رابطه با همکاران ...تا شرایط را بپذیریم زمان زیادی خواهد برد ...فکر می کنم که دیگر 7 سال شده است که در این جای نه چندان لعنتی کار می کنم ...و تا کنون با هشت به اضافه یک مدیر رو به رو بوده ام ..افرادی که هیچ شباهتی با یکدیگر نداشته اند افرادی که فکرها و راهکارهای متفاوت دارند و ما مجبور به کنار آمدن با آنها شده ایم و  اگر کمی درجه فکر و  ذهن و عقلمان حساس باشد ،آن وقت است که کار کردن زجر آور و سخت می شود ...حالا اگر این وسط گروهی هم همواره گیج باشند نباید بر آنها خرده گرفت که واقعا حقشان است...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/30ساعت 23:48 توسط کوتاه |

 امروزتنها بودم .. فرصتی شد که کتاب "جزیره سرگردانی" دانشور را دست بگیرم و تمام روز را با او سر کنم  ...به پایان کتاب که می رسم به سرگردانی می رسم همان فصلی که قرار است خواننده از سرگردانی خارج شود همان فصلی که سرنوشت ها عوض می شود...همان فصلی که دانشور پایانی خوب می خواندش و من آن را غم انگیز می دانم ....همه چیز در یک "لحظه" اتفاق می افتاد....ناامید از آرامانهایت که در" لحظه" به آن آرمان شکست خورده می گویی نگاه به دوستان و اطرافیان که در"لحظه" می فهمی تنهای تنها بودی و آن ها مفهومی برایت نداشته اند ...نگاه به چهره ات که ناگهان برایت غریبه می شود ...و آن گاه چیزی در  "لحظه ای " اتفاق می افتاد که تا حال با آن مبارزه کرده بودی و چه آسان می پذیری...و بعدها انگشت به دهان که به راستی چه درست بود؛ این یا آن ..و من همیشه از این لحظه ترسیده ام و ای کاش نیاید...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

دانشور می گوید پایان داستانش غم انگیز نیست ولی من می گویم که هست... شخصیت اصلی داستانش دچار سرگشتگی است؛ تجویز نویسنده برایش عرفان است او  کم کم از خواسته، تفکر  و عشقش دست می کشد و مفتون مذهب و عشق"سلیم"  می شود ..."مراد"، آرزوی هزاران لحظه هستی می رود تا هستی  به اسیری ذهن و عقل کسی دیگر در بیاید ... تا به قولی  کسی را تغییر دهد یا کسی او را ...جزیره  سرگردانی از دید من این است؛ انسانهای که نمی دانند چه کنند و لی می دانند که قرار است در این دنیای بزرگ کار بزرگی انجام دهند و بعد کم کم که به تنهایی و ناامیدی می رسند همه آرزوهایشان به یک باره کهنه و پوشالی می شود  و می روند سراغ آرزوی کسی دیگر، شاید هم آرزوی کس دیگری شوند...و آن وقت مثل تمام آدم های دنیا و به تعبیر شاملو دوره می کنند روز را و شب را و هنوز را ... شاید سرنوشت همه آدم ها این است ...گر چه امروز که کتاب را می خواندم تمام لحظه هایم خوب بود ولی مانده ام   هستی قهرمان دختری26ساله داستان چه می خواست؛ که بود؛ که شد... دختری که پدرش به گفته مادر بزرگ در راه مصدق شهید شده است ومادرش هم با مردی از گروه بورژوازی ازدواج کرده است..دیدگاهی پر از تضاد دارد از یک طرف عاشق فکر و مرام پسری انقلابی به نام مراد است  که ازمردمان فقیرواوضاع نابه سامان اکثریت مردم سخن میگوید و از طرفی در نهاد وابسته به مادرش است و در آخر تغییراتی در خود به وجود آورده به پسری به نام سلیم علاقمند می شود که حرفهایش شبیه به مراد است اما در آن مذهب و عرفان ریشه دارد....

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/26ساعت 23:54 توسط کوتاه |

این روزها منتظر خبرهای ناخوش بودم اما نه این که بشنوم یکی اساتید دانشگاهم فوت کرده است .. دیروز مراسم تشییع پیکر دکتر علی میریان یکی از اساتید رشته آمار بود ..

 

 

 

 

 

 

اولین استادی که سر کلاس درس دانشگاهم آمد و همیشه می خواست به ما حالی کند که رفتاری همچون دانش آموزان نداشته باشیم ..."خوش تیپ ترین استاد" لقبی بود که سالها  در دانشکده اقتصاد علامه طباطبایی از آن خود کرده بود.. .به بچه ها آزادی مطلق برای حضور در کلاس ها را داده بود و من با شرم باید بگویم از این پیشنهادش استفاده ها کردم ...چند سال پس از فارغ التحصیلی او را در محل کار فعلی ام دیدم علاقمند به حوزه گردشگر ی و به عنوان مشاور آمار آمده بود؛البته در این جا دوام نیاورد ...زمانی که مرا دید یادآوری کرد که هیچ وقت سرکلاسش حضور نداشتم و هر چه نمره داده بود بیش از آن بود که مستحقش باشم .. هنوز مرگش را نمی توانم باور کنم باصلابت و قوی بود ..باور نمی کنم انگار که هنوز قرار نبود  بمیرد ..کتاب معروفش، "چگونه با آمار دروغ می گویند"،  مورد علاقه همه بچه ها بود کتابی که ما را از دنیای اعداد و ارقام جدا می کرد و با طنزی اجتماعی، سیاسی ، دروغ های عددی مسوولین و مدیران را به رخ می کشید که هر عدد ابزاری برای بقای سیاسی بسیار کسان است..

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22ساعت 12:44 توسط کوتاه |

 

دیشب انگار نمی خواستیم رویای خانه ای به این بزرگی تمام شود می دانستیم اگر بخوابیم چشم هایمان را بر این رویای زنده  بسته ایم و اوقاتمان را بی جهت باخته ایم ..تا نزدیک سپیده صبح بیدار بودیم و در باغ عمارت عامریها قدم می زدیم وگپ می زدیم ..برای یک شب مالک خانه ای از تاریخ شده بودیم و انگار ارواح درگذشتگانش هر لحظه به ما نزدیک ونزدیک تر می شدند ..آدمیانی که شاید در غفلت شب و روز معماران و نقاشان بزرگی را گرد هم آورده بودند تا بنایی دیگر بر املاک خود بیفزایند و خوش ترین  آب و هوای این شهر گرم و کویری را از آن خود کنند ...در نیمه های شب از اتاق های تو در تو این عمارت بارها و بارها گذشتیم ...از ایوان به  بارگاه ...از آشپزخانه به انبار از انبار به سرداب از سرداب به دالان های زیرزمینی ...هر جا که می رفتی به جای دیگر راه داشت .. ....

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/20ساعت 12:52 توسط کوتاه |


یکی از دوستان می گفت اوایل شروع کارش دریک روزنامه ، سردبیرش توصیه کرده بود که کار دومی برای خودش دست و پا کند ..حالا بیکار شده است و می گوید" آن همه الدورم بلدورم منو تو نشست های مطبوعاتی نبین تا حالا نه یک دستمزد درست و حسابه داشتم نه تونستم بفهمم تو این مملکت حق و حقوقی دارم یا نه ؟؟" می گوید باید به دنبال کار دومی باشد شاید یک کار اداری..شاید هم برود به فلان روزنامه که شده یک اداره دولتی و انگار که در بایگانی نشسته ای و بدون فکر فقط مهر می زنی ... این قصه خیلی از خبرنگاران است خبرنگارانی که در صادقانه ترین حالات این حرف ها را می زنند ...خبرنگارانی که اگر بخواهند فقط در یک روزنامه یا یک خبرگزاری کار کنند نمی توانند گذران زندگی کنند ...زمانی که در یک دوره روزنامه نگاری مرکز رسانه شرکت می کردم یکی از اساتید قدیمی این حرفه می گفت اگر می خواهید دراین راه قدم بردارید باید تحمل،بیکاری توهین و هر گونه رفتار عجیب و غریب از اجتماع و مسوولان را داشته باشید می گفت باید عاشق بود که در این راه قدم برداشت بحث های بچه ها با او که این یک حرفه است نه یک هنر و نباید این گونه دیده شود نتوانست او را از حرفش برگرداند البته حرف او را قبول دارم اما با این همه خبرنگار بیکار و عاشق کار چه باید کرد...تنها انهایی به این سخن استاد رسیده اند که یا وضع مالی بسیار خوبی دارند یا آن که تنهایند و مسوولیتی در قبال کسی ندارند ..گروه سوم هم کسانی است که مانند هنرمندان رنج ها می برند تا حرفشان را بزنند و قیمت ها بدهند و خود را نفروشند و این ها همان خواص هستند و از نظر من قربانیان شامل این گروه هستند...
از چند ماه پیش تا کنون تعداد زیادی از خبرنگارها بیکار شده اند ... بسته شدن دو روزنامه خوب و هجوم دهها خبرنگار طی ماههای گذشته به این دو روزنامه آن ها را بیکار کرده است...گروهی هستند که فرقی با بیکارها ندارند آنهایی که چند وقت است که به خاطر هزار و یک مشکلات مالی روزنامه شان ماه هاست که دستمزد نگرفته اند ...این ها به راستی قرار است با مشکلات جامعه بجنگند یا مشکلات خود ... این که دیگر روزنامه ها مطلب خواندنی ندارند شاید به انگیزه این خبرنگاران (که البته بررسی جایگاه آن ها در روزنامه ها مهم است) برمی گردد...انگیزه ای ندارند که بنویسند که آیا کسی مطالبشان را می خواند یا نه ....همه مطالب روزنامه ها شده است کپی سایت ها و خبرگزاریها ... و خبرنگاران و گزارشگران حیف شان می آید مطالب خوب خود را در هر روزنامه ای چاپ کنند و حالا دو روزنامه ای که آنها مطالب خوب خود را برای آن نگه داشته بودندبسته شده است و گزارش های خوب ؛ شاید بگذارند تا چند وقت دیگر که شاید زمان زیادی باشد در دو روزنامه متوسطی که برایمان باقی مانده است به چاپ برسد...هم اکنون شصت روزنامه به چاپ می رسد که شاید بسیاری از مردم و حتی کمی بالانر از مردم عادی از آن ها خبر ندارند روزنامه محبوب پایتخت حالا شده است یک بنگاه اقتصادی ..آن یکی روزنامه مردمی هم شده است دیکته خانه و مقرراتی سخت تر از یک اداره دولتی دارد ...روزنامه های دیگر و به خصوص روزنامه های حزبی فقط برای بقا چاپ می شوند با تیراژهای پایین ..البته چند تا روزنامه هم به دور از هیاهوی که برای روزنامه های دیگر وجود دارد زندگی آرام خود را ادامه می دهند (گر چه آرامش را از دیگران بریده اند) و جالب است خبرنگارهاشان را هر جایی نمی توان یافت....خودم چند روزی است که روزنامه نخوانده ام ...همه اش کپی است ...کار من راحت تر شده است !!! ...چون این روزها خبر یا گزارش خاصی در روزنامه ها به چاپ نمی رسد....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17ساعت 14:52 توسط کوتاه |

از انتشار اخبار معذوريم....همین که سایت خانه هنرمندان را باز می کنی این یادداشت به چشمت می خورد: خوانندگان محترم سايت خانه‌ي هنرمندان ايران، با توجه به استعفاي بهروز غريب پور؛ مدير عامل و مدير مسئول سايت خانه‌ي هنرمندان ايران، ما تا تعيين مدير عامل و مدير مسئول سايت، به ناچار از انتشار اخبار معذوريم. و اميدواريم به زودي شرايطي فراهم شود تا ارتباطمان را از نو برقرار کنيم. سردبير سايت خانه‌ي هنرمندان ايران.....یادداشتی  که هم جای تعجب دارد و هم نه ....ندارد؛  چون خانه هنرمندان دیگر مدیری ندارد که پایگاه اطلاع رسانی اش را مدیر مسئولی کند آن هم مدیری که با محبوبیت چند ساله اش خانه هنرمندان را چنان پاک و پاکیزه نگه داشته بود که تعجب بسیاری و از جمله خود مرا برانگیخته بود ...دارد؛ چرا که هنوز عرف نشده است که خبرگزاریها و سایت های اطلاع رسانی خود این گونه شفاف زبان به اعتراف بگشایند که به این خاطر از انتشار اخبار معذورند ...
 
 
خانه هنرمندان از جمله مکان هایی است که برایم از یک وقت گذرانی شروع شد و  بعد کم کم تبدیل به یک فرصت شد ...وقت هایی که فراموششان نمی کنم از آن جشنواره فیلم های مستند که اولین آغاز علاقه ام به آن جا بود تا همین چند وقت پیش که دیدار چند ساعته دوست بزرگی بود که برای همیشه از ایران رفت ..در این یک سال اخیر  پیگیر اخبار و برنامه های خانه بودم ..افراد زیادی را دیدم کسانی که دوستشان داشتم و نام هایشان را تا آن روزها پای کتابها و فیلمهاشان دیده بودم ...و غریب پور که همیشه می دیدمش ...گر چه مدیر موسسه فرهنگی معروفی چون خانه هنرمندان بود ولی از آن  هایی بود که هر مراجعه کننده به خانه هنرمندان می دیدیدش البته نه این که فروتن باشد مصمم در کارش بود ...که در سالن قدم می زند و اوضاع را بررسی می کند آخرین بار که دیدمش داشت خبرها و پوسترهای تابلو اطلاعات را به روز می کرد.... جنسش کمی متفاوت بود ؛کمی عجیب ؛ تاان جایی که می شناختمش.......هنوز هم انگشت به دهانم چطور در این سالها او مدیر چنین جایی بود!!!! یعنی چطور توانست باشد ...ربطش داده اند به سیاست نمی دانم ولی تصورم این است که اولین بار است که این خانه فرهنگی بوی سیاست می دهد همین حالاست ..حالا که غریب پور رفته است حالا که سایت اطلاع رسانی اش بسته است..حالا که معلوم نیست چه اتفاقی قرار است برایش بیافتد ......حالا!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/08ساعت 16:44 توسط کوتاه |

 

دیروز بالاخره پس از 4 شب برنامه پشت سر هم کوله پشتی در خصوص امنیت اجتماعی و حجاب زنان، یکی از رابطه های عمیق این دو معضل مهم بررسی شد؛ همه چیز در حجاب زنان خلاصه می شود..

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

خبرنگار سیما در مصاحبه با دختری جوان که به او هتک حرمت شده بود دلایل این اتفاق را جویا شد و وقتی دختر جوان در خصوص صفت حیوانی ربایندگان (اراذل و اوباش ) صحبت می کرد خبرنگار سعی می کرد پوشش دختر را به عنوان یکی از عوامل اصلی این اتفاق قلمداد کند که البته دختر با اکراه و به ناچار این را پذیرفت ولی در طول مصاحبه بر این مسئله تاکید داشت چطور این افراد با دیدن مانتویی نه چندان تنگ تحریک می شونند دختر بر شم حیوانی اراذل تاکید داشت و خبرنگار بر مانتو تنگ و آرایش او در هنگام ربایش ...همزمان با یک جوان 19 ساله که جز همین اراذل بود گفتگو شد و وی دلیل ربودن دختران را مانتو کوتاه، شلوار کوتاه و آرایش تند عنوان کرد ...پسری که طی مصاحبه عنوان کرد مشروبات الکلی را پدر و مادرش براش فراهم می کردند... 

 

 پس از این مصاحبه ها رابطه این دو مسئله توسط کارشناس و مجری برنامه بررسی شد ...نمی تونم این مسئله رو بپذیرم؛ برای من که توی خوابگاه درس خوندم و در جامعه کوچکی که پر از دختران جوان بودند و هزار و یک اتفاق برای آنها می افتاد، می دونم که فرق چندانی نمی کنه آنها حجاب داشتند یا نه،ارتباط این دو موضوع رو خیلی ضعیف می دونم ...حداقل دو نمونه یادم است یکی از بچه های خوابگاه که پوشش چادر داشت و مذهبی و سه روز ازش خبری نشد و گفت خونه فلان فامیلش بوده و بعدها پس از یک دوره بیماری روانی گفت که براش چه اتفاقی افتاده و تا مرز خودکشی رفت ...اون یکی که از دوستای نزدیکم بود و بسیار محجبه .. خودشو از ماشین ربایندگان پرت کرد پایین و چند هفته مات و مبهوت نمی تونست صحبت کنه زمانی که ربایندگانش رو دستگیر کردند خانواده فلاکت زده ای را دیدیم که نکبت از اونا می بارید زنها و بچه های بدبختشون گریه می کردند و رضایت می خواستند...ولی نمی دونم چرا اول و آخر نابسامانی های اجتماهی را یک جورایی باید به زنان ربط دهند ...انگار نه انگار به شمایل هر یک از این ارازل و اوباش که نگاه کنی اولین چیزی که به نظر می رسد وضع معیشتی بد آنها باشه، خانواده های به هم پاشیده، وضع اقتصادی بد، ناامید بودن از زندگی ، سرخوردگی های کودکی و دهها مسئله روانی که باعث پدیده ای به نام اراذل و اوباش می شه فراموش شده است ....ای کاش در کنار این برنامه هایی که صحنه های چندش آوری از اراذل پخش می کنه و داره کم کم تو دل مردمو خالی می کنه و به اسم امنیت اجتماعی امنیت روانی را مختل می کنه یک برنامه ریزی کلان کنند تا دیگه اراذل کوچولویی که هنوز صورت های معصوم دارند و تو کوچه ها دارن بازی می کنند رو پای چوبه دار نبینیم....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/03ساعت 16:59 توسط کوتاه |