اصلا نمی خوام چیزی رو به چیزی ربط بدهم ولی وقتی در ذهنم این اتفاق بیافتد دیگه افتاده است ...چند وقتی است که سریال مدار صفر را می بینم سریالی که مجذوبم نکرده است بلکه سرگرمم می کند؛ آن هم قسمت هایی که به سیاست ربط ندارد و ماجراهای عاشقانه دارد و بازیگرانی جذاب ...

حال این که سریال پیام جهانی و سیاسی و مذهبی و غیره دارد و پولها خرجش شده است و دخلش با خرجش یکسان نیست(به لحاظ مخاطب و کیفیت و محتوا و ساخت و چیزهایی که من نمی دانم) و ..اصلا با این ها کار ندارم چرا که به راحتی قسمت های سرگرم کننده اش هم برایم غیرقابل تحمل می شود فقط... دیروز که داشتم مجله شهروند را می خواندم؛ چشمم افتاد به بخش تاریخش که اختصاص داشت به مظفربقایی و وصیت نامه مرموزش و زندگی سیاسی و شخصی اش ...بی اختیار به عکس مظفر و زندگینامه اش که چشم انداختم یاد همان "مظفر" سریال مدار صفر درجه افتادم ..نمی دانم شاید کاملا تصادفی باشد شاید هم نه ..ولی شباهت هایی بین او و بخشی از زندگی مظفر بقایی تصادفی نبود ...ایرادی نیست؛ برای من هیچ چیز جذاب تر از این نیست که شخصیت های یک داستان نماد یا برداشت از شخصی حقیقی و تاریخی باشند بلکه برایم مهم است که این برداشت صحیح و سالم باشد ولی همین مورد کوچک ذهنم را برای چند لحظه ای مشغول کرد....مظفر فیلم و مظفر بقایی ..هر دو از خاندانی با نفوذ و سیاسی برخاسته اند..هر دو برای تحصیلات به فرانسه رفته اند..هر دو در رشته ای فلسفی درس خوانده اند..هر دو عاشق هیتلرو آتاتورک..هر دو نیمه های تحصیل به ایران بازگشته اند.. و البته مظفر فیلم از همان اول یک بار یار این بیگانه و باری دیگر یار بیگانه ای دیگر و خائن به دوستان و زیر چتر این سیاست و آن سیاست و مظفر بقایی هم البته مشکوک به تمام این هاست ؛مشکوک حتی تا همین لحظه ؛ ...برداشتن ابهامات زندگی کسی توسط سازندگان یک سریال تلویزیونی هم از آن موارد جذاب است دیگر خیال همه راحت شد مخصوصا کسانی که هنوز به دفاع مظفربقایی برمی خیزند که هر چه کرد برای وطن کرد و البته خدا می داند شاید هم این طور بود و ....اما شاید همه شباهت ها تصادفی است و بخشی از درگیرهای ذهنم بود که نباید نوشته می شد....
بدون اين که بخواهم "رگتايم" را آهسته خواندم و به توصيه اسکات چاپلين، موسيقدان سياه پوست که گفته بود رگتايم را تند ننوازيد، درست نيست که رگتايم را تند بنوازيد" عمل کردم....

چند وقتي، وقت هايم را در قطارهاي مترو گذراندم تا رگتايم تمام شود، ایستگاه به ایستگاه،آهسته،آهسته در قطاری که سرعت داشت......براي من رگتايم بيشتر به يک فيلم سينمايي شبيه بود تا يک داستان ...فقط در لحظه خواندن بود که مغز و روح را بدو سپرده بودم و همين که از کتاب سر برمي داشتم انگار که رويم را از تصوير برداشته ام ... پايان يک کتاب قرار است تا تمام سرنوشت ها کامل شوند ولي براي من رگتايم از جمله داستانهايي بود که در لحظه جالب بود ...داستان روايتي نبود اما از همان آغاز اين نگاه کنجکاو فرزند خانواده است که داستان را مي گويد پدر، مادر، بردار کوچيکه مادر اين ها هيچ کدام نام ندارند با همين اسامي تا آخر داستان گفته مي شوند و گر چه پدر در همان اول داستان پرچمي را در قطب شمال از خود به جاي مي گذارد و نمونه يکي از ملاکين بزرگ در عصري است که صاحب جايگاه سياسي و اجتماعي است و هر چند در آخر کارخانه اش فشفشه و ترقه اش که تا کنون براي جشن ها استفاده مي شد به ابزاري براي شروع در جنگ جهاني اول تبديل مي شود اما تا آخر همان "پدر" است که موقعيت خود را در هر شرايطي براي يک آمريکايي بودن حفظ مي کند...ارتباط آزادي، زنان و نبود حق شهروندی براي سياهپوستان جذاب ترين لحظه هاي کتاب بودند سرسختي يک سياه پوست براي گرفتن يک معذرت خواهي که حقش است و در ازاي اين حق کوچک دهها پمب بنزين و انسان آتش مي گيرند و در نهايت هیچ می شود... ارتباط سياهپوستان تازه آزاد شده از بردگي با صنعت ...ارتباط صنعت با دنياي ماهوي ... ارتباط مبارزه سوسياليستي و به اوج رسیدن در دنياي فردي و صنعتی ... ارتباط عشق و زمان...و ...در این رمان حتي افرادي حقيقي همچون فرويدو فور(صاحب صنايع ماشين فورد) و .. نقش می افرینند. اين داستان شايد گواهي است بر بخشي از تاريخ آمريکا و دهها حرف ديگر که کوتاه نيستند تا گفته شوند .رگتايم يک موسيقي است که مخصوص سياهپوستان آمريکايي و سياهان مهاجر بوده است....
"کیش، گهواره خورشید" و "دبی، مراورید خلیج فارس" مستندهای شیردل بودند که دیروز بعد از چند بار ممنوعیت پخش به نمایش درآمد ...نمی دانم شنیدم یا دوست داشتم که بشنوم "این فیلم ها از آثار قلبی او نیستند"... فکر می کنم که گفت.... وقتی زمان پخش فیلم ها شروع شد ..شیردل میکروفن را در دست گرفت و همان پایین صحنه اعلام کرد" مستندهای امروز آثار قلبی او نیستند و البته کمی سفارشی هستند"...فیلم دبی مروارید خلیج فارس ..
![]()
شیخ آل مکتوم پدر به همراه پسر و وزرایش صبح خروس خوان به میدان قدیمی شهر می روند مردم کوچه و برزن می آیند تا مشکلانشان را بگویند ..خروس خوان که گذشت به محل عمارتش می رود تا کارهای اداری ممکلت را حل و فصل کند وزیر بود که می آمد و می رفت، شیخ آل مکتوم عینک به چشم و با جدیت کارهایش را انجام می دهد ... عصر که می شود سوار بر هلیکوپتر ،می رفت تا به بادیه نشینان سری بزند؛ همه از آمدنش خوشحالند ؛مشکلاتشان را می گویند ...از دیدن بادیه نشینان که باز گشت، غروب شده بود ...و این کار هر روز انجام می شود ....مردم دبی پایکوبی می کنند که مهاجرها و کارگران ایرانی و هندی و ...به کشورشان می آیند...مردم خوشحالند و به صورت جمعی می رقصند زنان در اجتماع دبی کمتر دیده می شوند....هر روز با روز قبل فرق می کند همه چیز رو به نو شدن است ...زمانی پادشاه دبی در 80 سال پیش قسم خورده بود که دبی تبدیل به شهری رویایی برای همه می شود ...شیردل گفت همین اواخر که به دبی رفته بود برایش فرش قرمز پهن کرده یودند..."کیش گهواره خورشید"...این جا چه خبر است، یلتسین می آید ، وزرای امور خارجه کشورها می آیند ، توریست ها ، نیروی انتظامی ، همه می آیند و البته پشت گردن حسین ثابت هم دیده می شود ..خبر این بود که دلفین ها قرار است در جزیره داغ کیش زندگی کنند ....میانه این فیلم تحملم تمام شد.. سالن تاریک بتهون را ترک کردم....
یادم نیست از خیابان حکیم نظامی به کجا چرخیدیم که سر از کوچه ای در آوردیم که اولش کلیسای مریم مقدس بود و در انتهای کوچه ای مشرف به کوچه دیگر ، کلیسای وانک بود ...هر چه بود مسیر کوتاهی را بلند کرده بودیم و برای همه همراهانم عادتی معمول بود که من مسیر های آشنا را از یاد ببرم ...با این که دو شب از پل مارنون تا پل خواجو قدم زده بودم و لذت اوقاتش دست نیافتنی است؛ و با این که نقش جهان و همه متعلقاتش را گشته بودم و تمام لحظاتش هم اکنون عظیم و شکوهمند است اما حالا که اینجایم کلیسای وانک و موزه اش جلوی چشمانم است ...
کلیسای وانک جا پای کوچ ارامنه به ایران است ..موزه ای با اشیای نایاب از تاریخ ارامنه در هر کجای دنیا؛ تصاویری از نقاشان ومسیح صلیب شده و سیاست مدارن و نویسندگان ارمنی؛ انجیل هایی به قدمت تاریخ ؛ ویترینی مخصوص کشتار ارامنه که هنوز که هنوز است صفحه ای سیاه بر تاریخ عثمانیان است؛ افتخارات سرداران و مبارزان ارمنی دوره قاجار؛ یادگارهای دوره مهاجرت ارامنه به جلفا ؛چاپخانه کلیسا که اولین چاپخانه ایران و خاورمیانه بود و....لباس های روحانیون مسیحی در قرن های مختلف که هر چه به قرن حاضر نزدیک تر می شد تشریفاتش کمتر و کمتر می شد....هر چند حوصله همراهان را سر برده بودم ولی ساعاتی را در این مکان سپری کردم و داشتم به ابزار و ادوات یپرم خان، سردار ارمنی دوره مشروطه نگاه می کردم که راهنمای موزه اعلام کرد کلیسا به زودی بسته خواهد شد ...با شتاب به کلیسا رفتم و دیوارها بودند که مقدسینی را شکنجه می کردند.. خادم کلیسا نگذاشت که بیشتر بمانم چرا که وقت تمام شده بود ..سرود کلیسایی پخش شده بود و فرشتگانی را دیدم که در پای حضرت مریم نشسته بودند و ...و دنبال جهنم بودم که خادم کلیسا یک لنگه در را بست و لنگه دیگر را به انتظار من ایستاده بود ...