تبليغاتX
کوتاه

 چه نفرت انگيز است داخل شدن به خانه آن كه دوست نمي داري ..آن كه آرام است و فروتن ..با زينت و آرايشم تعظيم خواهم كرد؛ گرنبندم جلنگ جلنگ خواهد كرد و او تنها خواهد پرسيد:"زيباي من! كجاي برايم دعا كردي"....تمام اين ها كه شاعره روسي گفته است همان ديكته هاي پر غلطي هستند كه سالها گروهي از زنان ميراث دار آنند و خود به فريبكاري خود پرداخته و بعد مسرور و سربلند به گذشته اي مي نگرند كه تمام نظم ها را رعايت كرده اند...

"زيباي من! كجا برايم دعا كردي"...

چند وقت پيش خواندم كه زنان سريلانكايي به مدت سه روز در سال روزه مي گيرند و به اعتكاف مي روند تا خداوند شوهران و پسرانشان را از بيماري و عذاب دور كند ..تصويري از مراسم را ديدم زناني پر احساس و ساده لوح كه هم دلم براي ان ها مي سوخت و هم حس حقارتم را افزون مي كرد زناني كه از روزه و نماز فارغ شده بودند و با چهره هاي زرد رنگ و خسته به شوهرانشان مژده عمري طولاني و پايان مراسم را مي دادند

"زيباي من! كجا برايم دعا كردي"...

حالا از تمام اين ها گذشته اقدام اخير "م" يك دوست و آشنا برايم كمي عجيب تر از عمل زنان سريلانكايي است..مدتي است خودش را از تمام محافل و جشن ها كنار كشيده . شب و روزش را به دعا و تضرع مي گذراند. مي نشيند گريه مي كند و گناهان سال هاي گذشته اش را مي شمارد..مثلا چرا چند سال پيش در محفلي زنانه رقصيده است چرا چشمانش را در كوچه و خيابان پوشيه پوش نكرده است ...آمار و ارقام رديف كرده است و هر نماز كه مي خواند براي سلامتي شوهر و پسرش دعا و نيايش مي كند كه خدا هيچ آسيبي به آن ها وارد نكند و...شوهرش هم هر روز با دعاي خير م دنبال عياشي و هوسراني است و هميشه مي خندد كه دعاهاي م ضامن سلامتي است......به م كه مي گوئيم زندگي اش دارد از بين مي رود مي گويد اين جا مرحله صبر و تحمل است ...ديوانه بازي هايش را كه ديدم از خواهرش احوالش را جويا شدم گفت فلان حجه الاسلام ...آمده است مشهد و دهها زن مريدش شده اند و زنان را به رويارويي با گناهانشان مجبور مي كند و آن ها را از رفتن به هر گونه محفل و جشن منع مي كند وفقط دعا و نماز را تجويز كرده است .. آن فريب خوردگان انقدر به خود مشغولند كه نمي دانند در خانه و اجتماعشان چه مي گذرد و مريدشان گفته است بهشت شما در سايه رضايت شوهرانتان است...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 20:30 توسط کوتاه |

تقدیر این بود که در رشته ای تحصیل کنم که هیچگاه به آن علاقه نداشته ام ...گر چه در میانه های تحصیل می خواستم رهایش کنم اما آن سالها می دانستم به راحتی نخواهم توانست در رشته و دانشگاهی معتبر همانند آن چه که داشته ام پذیر فته شوم و با صبر و سختی دانشگاه را به پایان رساندم ...آن روزها یکی از اساتید می گفت حداقل دانستن رشته ات تحلیل است و پیش بینی و کنکاش در ذهن و...حالا که تقریبا هشت سالی از آن زمان می گذرد این حداقلش را دوست دارم ...افطاری با همکلاسی های دوره دانشگاه بعید ترین تصمیمی بود که در این سالها گرفتم ...فراریم از این برنامه ها و افرادی که حتی به اندازه نقطه ای برایم تاثیر گذار نبوده اند.. امروز که آن ها را دیدم خیلی هاشان را نمی شناختم ...چشم در چشم که می شویم انگار همان سالهاست و آن ها همان دانشجویان هستند...دلهره ای عجیب مرا می گیرد خودم را ناگهان میان اعداد و ارقام می بینم انگار آن روزها و دهها درس نگذرانده دارم ...کابوس درس نگذرانده ..اتاق اساتید را که می بینم انگار همان روزها است استاد "ب" هنوز اتاقش همان جا است و شبی هولناک که تصاویر عروسکی من و دهها دانشجویش را کشیده بود و با آن دستان بدون ناخن مدام بر روی اشکال دست می گذاشت و می گفت فقط تصویر خودت را نبین...استاد" ا" تعطیلات بین دو ترم را به خاطر یک نمره درسش در تهران ماندم و یک پروژه احمقانه انجام دادم ...استاد" م" حالا مرده است ..استاد "ن" همان سالها هم خیلی پیر بود او چند سال پیش مرد....استاد "م" محبوب و دوست داشتنی و رفیق کوه بچه ها...استاد" ز" اصلا باید فراموش شود ...آن روزها از این ور دانشگاه به آن ور همه چیز فرق می کرد دوستانم کسانی بودند که هم رشته ام نبودند و در فعالیت های دانشجویی همدم و رفیق بودند و هستند ...همیشه کنار هم می ایستادیم و سفر می کردیم و می نوشتیم و گروهی به اسم سفینه تشکیل داده بودیم ... افطاری که تمام شد دوباره چشم در چشم می شوم با همکلاسی هایم که یا موهاشان ریخته یا چاق شده اند یا لاغر هیچ کس پیرتر نشده بود همه همانطور بودند همشان وضع مالیشان خوب است...برگه هایی پخش شد که انجمنی تشکیل شود که فلان و فلان ... برگه را پس می دهم رفتار خوبی نیست ولی این رفتار از من عجیب نیست...خداحافظی و خلاص...
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/18ساعت 20:25 توسط کوتاه |

این روال هر روزه است که بنشینم جلوی کامپیوتر و ساعت ها به جست و جو بپردازم ..در حقیقت این کار من است ...کاری که از آن درآمد کسب می کنم و کاری که از آن لذت می برم ..حالا بعد از چند سال چشم پزشکم می گوید نگاه مستقیم به این "معجزه قرن" برای چشم هایم ضرر داشته است می گوید چند ماهی آن را رها کنم و دنبال سرگرمی دیگری باشم ..به او می گویم من به راحتی می توانم برای خودم ایجاد سرگرمی کنم اما کار...مدیر کمی عصبی می شود ولی قاطعیت من را که می بیند قبول می کند که کارم را عوض کنم ..حالا احساس آزادی بیشتری دارم ...دکترم سالهاست که به من پیشنهاد می دهد که چشم هایم را لیزیک کنم اما من می گویم خیلی ها گفته اند که با عینک خوش تیپ ترم..دکترم می گوید چه کسی به تو گفته است خوش تیپی...

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/07/09ساعت 10:46 توسط کوتاه |

 

روز پیش در نشریه داخلی محل کارم به این جمله خرقانی برخوردم که نوشته بود" به او نان دهید از ایمانش مپرسید"..مقاله در خصوص گردشگری و برخورد با گردشگران بود ..به همکاران می گویم این ها که نوشته اید را دیگران باید به ما بگویند نه ما به دیگران...این جمله را که خواندم یاد روزجمعه افتادم که محبوبه عمل داشت و من شب را کنارش بودم آن روز و آن شب به چیز جالبی برخورد کردم که در جای خود دیدنی و حیران کننده بود..چیزهایی  که فقط در مقابل ایمان نان داده می شد..روز ورود به بیمارستان از دو در  گذشتم که در هر دو انتظامات خواهران نشسته بودند و به وارسی حجاب و آرایش می پرداختند و پوشش چادر را به اجبار تحمیل می کردند ...


همراهان مضطرب و آشفته و همچنین بیماران دردمند باید چادر می پوشیدند تا به بیمارستان راه می یافتند مامور انتظامات می گوید مگر پوشیدن چادر چقدر سخت است که این اداها را در می آورید به او می گویم که ارباب رجوعی بیش نیستم و شامل مقررات این سیستم عریض و طویل نمی شوم گفتم به عنوان یک مراجعه کننده ملزم به قبول قوانین درون سازمانی تان نیستم و البته.. مجبور به پوشیدن چادر شدم چون قرار بود محبوبه عمل جراحی شود ..محبوبه برایم تعریف کرد که از زمانی که او را از اتاق خودش به اتاق عمل برده بودند در همان حال که لباس عمل بر تن کرده بود ناچار شده چادر بپوشد و حسابی شاکی شده بود البته او سالهاست که چادر می پوشد ولی این اجبار آزار دهنده برایش گران تمام شده بود ...و جالب تر این که زمانی که می خواستند او را بیهوش کنند تازه یادشان آمده بود که فلان دستگاه را ندارند و از او پرسیده بودند که می خواهد چه کند مرخصش کنند یا عمل را فلان طور انجام دهند ..او هم که خونش به جوش آمده بود فریاد می زد آقای دکتر من باید تشخیص بدهم که چگونه عمل شوم یا شما ؟!! شما چطور برای همه بیماران غیر چادریتان تخمین تعداد چادر آن هم با جنس مرغوب داده اید و لی برای مریض های بدبخت که حتی وارد اتاق عمل می شود هیچ پیش بینی نمی کنید و این طور با حقارت آن ها را مجبور به خارج شدن از اتاق عمل می کنید...... تمام این ها که گفتم نه کسی را ناراحت کرد و نه حتی کسی را جریحه دار ... آنها حتی به خودشان زحمت جواب دادن ندادند همه از کنارش گذشتند و فقط ما بودیم که با شعوری پایمال شده از آن جا برگشتیم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/07/08ساعت 14:38 توسط کوتاه |

چند سالی می شود که من و دوستان و همکاران علاقمند به گردشگری روز جهانی جهانگردی را جدی نمی گیریم ..این چند سال روز جهانگردی محدوده شده است به گروهی که انگار وظیفه ای در قبال آن دارند و با دهها دستورالعمل غیر قابل اجرا و پیش بینی نشده آن را می گذرانند و آخر هم تبلیغاتی و سر و صدایی و بعد هم که هیچ...  دیگر نه شور و اشتیاق در این روز است نه حس و حال... یادم می آید روزی که برای اولین بار قدم به محل کارم گذاشتم  پنج مهر ماه چند سال پیش بود و من آن روزها نمی دانستم که روز جهانی جهانگردی است ..نگهبان در ورودی به من گفت اداره نیمه تعطیل است به او گفتم با فلان مسئول قرار دارم گفت امروز روز جشن جهانگردی است هیچ کس تا ساعت 2 بعداظهر به اداره باز نمی گردد  سالها بعد این جشن برای من هم بود و آن روز ها جشن هایی هر چند کوچک برای گروه های زیادی برگزار می شد(حالا درست بر عکس است)... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امسال شعار روز جهانی جهانگردی این است "گردشگری درها را به روی زنان می گشاید " و جالب تر این که اصلا این جا هیچ وقت به طور جدی از کارایی و توان زنان استفاده نمی شود..همچنان مثل گذشته خوشحالند مردانی که کنار هم جمع می شوند و مثلا کارهای بزرگ انجام می دهند و هر از گاهی اگر زنی را به جمع خود راه دهند یا تشریفات است یا ......

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/07/05ساعت 23:38 توسط کوتاه |