تبليغاتX
کوتاه
این روزها رد پای تاریخ را در اطراف می کاوم و افسانه های آن برایم به واقعیت تبدیل شده اند افسانه هایی که تا دیروز در کتاب های می خواندم، حالا در کوچه پس کوچه های تهران پرسه می زنند و به حرکت در آمده اند...
همه چیز را به راحتی و با یک گشت ساده در google می توان یافت ... فقط نمی دانم چرا هر چه روستای قهقهه خراسان را گشتم چیزی نصیبم نشد، فقط مرجعی در خصوص خراسان بزرگ نامی از آن برده است و من باید روستایی که زمانی رضاخان می خواست شهرهای مورد علاقه اش، فریمان و نوشهر را به شکل آن درآورد ،بیابم ...رضا خان در اوج قدرتش گفته بود در سالهای بازنشستگی اش به مازندران و یا فریمان خراسان خواهد رفت و تصمیم دارد همان کاری که حاج آقا کوزه کنانی در قریه قهقهه خراسان در 14 فرسنگی مشهد به انجام رسانده است در فریمان یا نوشهر انجام دهد ...کوزه کنانی برایم نام آشناست اگر همان باشد که خانه مشروطیت تبریز را داشت و یکی از بازرگانان و تجار خوشنام زمان مشروطه بوده است...حال اگر همان کوزه کنانی باشد برای خودش داستانی جالب دارد ...کوزه کنانی روستای قهقهه را آن روزهها خریداری کرده بود و می خواست روستایی که پر از قنات است و زمین های حاصلخیز اما بسیار محروم و فقیر دارد به روستایی اروپایی تبدیل کند...آن روزها اوج جنگ های جهانی بوده است و بسیاری از کشورهای خود مهاجرت می کردند و به کشورهای آرام تر پناه می بردند کوزه کنانی همان روزها به آلمان رفته بود و عده ای خانواده کشاورز را به ایران آورد تنها یکی از آن خانواده ها که دارای سه فرزند بودند حاضر به زندگی در قهقهه شدند کوزه کنانی گفته بود این خانواده بعد از ده ماه روستای را به جایی شگفت انگیز تبدیل کرده بودند این خانواده در شروع زندگی خود تمام خانه ها را با آهک پوشانده بودند و برای هر خانه پنجره ای تعبیه کرده بودند و نمای خارجی همه خانه ها سفید پوش بودند ...به روستائیان یاد داده بودند که در غروب آفتاب به خواب نروند و تفریح کنند و ...و می گویند قهقهه به یک باره به بهشتی تبدیل شده بود که رضاخان برای دیدنش به آن جا رفته بود اطلاعاتی گفته شده در همین حد است و من امیدوارم یا این روستا را ببینم یا حداقل اطلاعاتی بیشتر نصیبم شود...

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت 20:53 توسط کوتاه |

وقتی امروز صبح انوار آفتاب زودتر از همیشه بر اتاق خانه نشست به یاد آوردم که قرار است دو روز را تعطیل باشم، دو روز تعطیلی به خاطر بحران در هوای کشور مان و پیش بینی هواشناسان و سیاست وزیران..... و زمانی که به آسمان نگاه کردم نه از برف و بوران خبری بود و نه از کولاک دیروز...اخبار هواشناسی هم مدام درجه هوا را اعلام کرد که این ساعت امروز نسبت به همین ساعت دیروز چندین درجه از صفر پایین تر رفته است و من به فکر آفتابی بودم که مدام بر سنگفرش کوچه می تابید و به یاد روز سخت دیروز ... امروز هوا سرد بود اما نه آنقدر که بلرزیم و نه آنقدر که مثل دیرور در خیابانها بمانیم و نه آنقدر که در خانه بخوابیم و کارها معلق بماند در هوا (گرچه که این روزها بیشتر کارکنان وزارتخانه ها و سازمان های دولتی کار به خصوصی ندارند) ....این ها را گفتم اما نه این که شگفت زده شوم از این امر...تعجبی نیست این دولت هماره در کشاکش بحران است و هر بحران را نو می پندارد و برای هر بحران سیاست لحظه ای دارد سیاست هایی که راه بر هر برنامه ریزی حتی پیشگویی های دو روزه بسته است ...البته من و دوستان این روزها در خانه نشسته ایم و طبق عادت دیرینه که روز کاری بین دو تعطیلی روزی تعطیل است چشم به اطلاعیه ای دیگر از وزیرانمان داریم که روز چهارشنبه را هم تعطیل کنند و برف بیاید و بخوانیم به قول شاملو که برف نو، برف نو، سلام، سلام ...بنشین، خوش نشسته ای بر بام...پاکی آوردی - ای امید سپید!-...همه آلوده گی ست این ایام.
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت 23:24 توسط کوتاه |

"اگر هر لحظه از زندگیمان باید دفعات بی شماری تکرار شود، ما همچون مسیح به صلیب و به ابدیت میخکوب می شویم . چه فکر وحشت آوری! در دنیای بازگشت ابدی، هر کاری بار مسئولیت تحمل ناپذیری را همراه دارد . و به همین دلیل نیچه اندیشه بازگشت ابدی را سنگین ترین بار می دانست ... سنگین ترین بار ما را در هم می شکند، به زیر خود خم می کند و بر روی زمین می فشارد..."



عکسی از میلان کوندرا
پیش از این گمان می کردم کتاب "بار هستی" میلان کوندرا را گم کرده ام و حالا بعد از پنج سال، دوستی آن را به من باز گرداند و من جملات کوندرا را که همان روزها تاثیری عمیق بر من داشت، دوباره خواندم...ولی هنوز نمی دانم چنانچه از مرزهای گذشته بگذرم آیا
((سنگینی)) آن بار هول‌انگیز و ((سبکی)) آن دلپذیر خواهد بود؟
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/17ساعت 15:51 توسط کوتاه |