تبليغاتX
کوتاه
فرسودگی یک مرد و فرسودگی یک ملت"


هترينگتن عکاس با عكسي كه روز 17 سپتامبر 2007 يك سرباز خسته و درمانده آمريكايي را در سنگري در افغانستان جنگزده به تصوير كشيد، توانست از ميان 80 هزار و 536 عكس از پنج هزار و 19 عكاس از 125 كشور جايزه 10 هزار يورويي عكس اول بنیاد عکاسی ورلد پرس فوتو به خود اختصاص دهد. اين جايزه روز 27 آوريل در مراسمي در آمستردام به عكاس بريتانيايي اعطا مي‌شود....رئيس داوران ورلد پرس فوتو اين عكس را "فرسودگي يك مرد و فرسودگي يك ملت" توصيف كرد..

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 12:2 توسط کوتاه |

یکی از دوستان تماس گرفت و گفت فلانی این "شاپور ریپوتر" کیست که این روز ها پدرخوانده تمام حوادث دوران 40 ساله پهلوی بوده است و ما حالا آن هم به لطف سریالی تلویزیونی به نام "پدرخوانده"پی به وجودش برده ایم؟ ....فکر می کنم کمتر از یک ساعت از این سریال را دیده ام و نقش ها و بازی ها آنقدر امانتدار نبوده اند که بخواهد کششی باشد برای دو بار دیدن آن....



(عکس بالا شاپور ریپورتر و شاگردانش است)
محمد رضا شاه منفعل که نمی داند چه می کند و عاجزانه از این و آن می خواهد کاری انجام دهد...مصدق دیکتاتور و بی ادب که در انجام هر کار سرخود است و البته مظلومیت خود را حفظ کرده است....فرح که همیشه از اقتدارش می گویند به طرز مشمئزی عشوه گرانه و با گریمی بد به تصویر کشیده شده است ...تاریخ را این گونه به خورد مردم دادن هم گناهی است بزرگ ...روایت داستان از زبان مردی است به نام شاپور ریپوتر که هم اکنون زنده است و 81 سال دارد و بخشی از تاریخ آن دوران بوده است...حال این کارگردان محترم چطور محوریت و موضوعیت اصلی دوران پهلوی را او قرار داده است و از هزاران منابع دست کشیده است و تنها به اسناد عبدا...شهبازی و شاپور ریپورتر بسنده کرده است، انسان را به همان بیراه ها می برد که جهت و سمت و سو منظور بوده است ...بگذریم که شنیده ام تاریخ زمان و مکان هم از دست کارگردان به در رفته است و در مجموع روایت های غلطش را سمبل کاری کرده است ...خدا را شاکرم که این اتفاق در عصری افتاده است که هزاران منابع زنده و مکتوب وجود دارد و شاهدان در قید حیاتند و به راحتی نمی توان از اغلاط سریال گذشت ...منابع این سریال هم نادرستند و هم تفسیر به غلط شده اند ...و باز خدا را شکر که مردمان این روزگار تعمق می کنند در هر چه می بینند و می شنوند!!!!....
راستی شاپور ریپورتر پس از جنگ دوم جهانی به عنوان رئیس شبکه سازمان های اطلاعاتی بریتانیا در ایران اقامت داشت و می توانید اطلاعات او را از سایت های مختلف بگیرید و البته منبع سایت ویکی پدیا هم همان شهبازی است....

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/20ساعت 21:56 توسط کوتاه |

در وب گردی های امشب، تصویری دیدم که همه اندوه از دست دادن یک وام 7 میلیون تومانی !!! از من گرفته شد ...تصویری هولناک از یک فاجعه که وحشت زده ام می کند و آرامش و سکوتم را به هم می زند ...دستانم سرد و کرخ شده و اشک رهایم نمی کند ...هیچ علاقه ای به شنیدن صدای آدمیان امروز ندارم و انگار سرپناهی نمی بینم نه به امروز و نه به فردا.....دخترکی سودانی سعی می کند خودرا به مرکز کمکهای خارجی برساند اما از فرط گرسنگی و ناتوانی به زمین افتاده و لاشخور ی گرسنه تر مرگ او را به انتظار نشسته است...



کوین کارتر عکاس برای عکاسی از قحطی زدگان کشور سودان به آنجا رفته بود که در پشت تعدادی درخت صدای زمزمه واری شنید. وقتی به جستجوی آن پرداخت دختر لاغری را دید که تلاش می کرد تا خود را به مرکز غذا رسانی برساند. او دولا شد تا از آن کودک عکس بگیرد. در همین هنگام یک لاشخور در نزدیکی او به زمین نشست. درتاریخ 26 مارس 1993، روزنامه نیویورک تایمز این عکس را به چاپ رساند که کوتاه زمانی پس از آن توسط روزنامه های بسیاری تجدید چاپ شد. او پس از دریافت جایزه پولیتزر برای همین عکس در ساعت 9 شب 27 جولای 1994، تقریبا یک سال پس از انتشار عکس خود کشی کرد.شایداین عکس وپیامدهای آن، عکاس حساس را به آستانه جنون رساند. سردبیر روزنامه TIME DOMESTIC درباره این عکس نوشت: "یک عکاس نچندان مشهور عکسی گرفت که دنیا بخاطرش اشک ریخت" .....
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت 23:21 توسط کوتاه |

 تنگناهای قانونی برای گرفتن وام از سوی ادارات دولتی این روزها گریبانگیر من و دوستانم هم شده است ...بعد از این همه سال کار کردن در این سازمان نه چندان لعنتی، قرار بود بدون دردسرهای معمول برای هر انسان معمولی یک وام خودور به ما اعطا شود، که البته نشد!!!
وامی که انتظار می رفت بسیار سهل و آسان به دست آید و کمکی باشد برای توزیع تسهیلان عادلانه میان کارمندان اداره، با همان مشکلات و موانعی رو به رو شده است که اگر خودت می خواستی برای گرفتن وامی به بانکی روی ...بیچاره مشتری!!!



چک تضمینی صد میلیون ریالی، سفته، ضمانت دو کارمند رسمی دولت که حتما یکی از آنها باید از همکاران خودمان در این سازمان باشد و ...مقررات سخت برای گرفتن وامی کوچک!!!....همه ما مشکل عمده مان با ضامن درون اداری بود در سازمان ما چند صد نفر آدم مشغول به کارند که فقط 20 درصد از آنها کارمند رسمی است و هر کارمند رسمی اجازه دارد حداکثر تا 4 نفر را ضمانت کند ...خیلی خوب، قضاوت کنید با آن 400 نفر باقی مانده باید چه کرد ؟؟؟....این روزه ها چهره های هر دو گروه (رسمی و قراردادی )به طرز شگفت انگیزی با مزه است کارمندان رسمی زیر بار سوالات تکراری و جواب های تکراری که ضمانتشان پر شده است، مانده اند و نگران از کسر حقوقشان در آینده و شرمنده از بسته بودن دستانشان در این کار .... و قراردادی ها هم گردن کج میکنند و با چهره ای خجول همان پاسخ های تکراری را می شنوند و نگران از دست دادن یک شانس بزرگ و خسته از منتی بزرگ بر آنان..به راستی باید این همه مقررات سخت برای مشتری ایجاد شود ؟؟..آیا هیچ راه و ابتکاری نو برای سهل گیری در این خصوص وجود ندارد؟ یا حداقل اعتمادی برای کسانی که دسترسی به آنها آسان است و نیازشان مبرم؟...آیا نباید مسئولین محترم که خیر سرشان می خواهند لطفی در حق کارمندانشان انجام دهند و الطاف پخش کنند از اول تا آخر ماجرا را بسنجند و با برنامه ای صحیح و حساب شده ، تفاهماتی با بانک مذکور انجام دهند که حداقل خود (سازمان) ضمانتی شوند برای کارمندانشان ...خیلی خنده دار است که مشکلات را هم که مطرح می کنیم با هزار موانع قانونی رو به رو می شویم و وقتی چیزی قانون است دست و زبان آدم بسته می شود ... هیچ کس نمی فهمد حق هر کدام از ما که وامی در نوبت داشتیم قرار است به چه کسی برسد این جاست که ذهن انسان دوباره به همان بیراه ها می رود که نکند این وام ها قرار است دوباره به واسطه های برسد که همه روز ها به راحتی آگهی می زنند در روزنامه ها و با داد و ستدی غیر قانونی 40 درصد از وام ها را از آن خود می کنند ؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/17ساعت 21:20 توسط کوتاه |

 

پس از آن که محبوبه دوباره وبلاگش را گشود وخسته از دوستان و یاران بی وفا نوشت هنوز نفس می کشم برایش پیام گذاشتم" که چرا از دنیای زیبای مجازی کناره گیری می کنی ...در این دنیا حداقل حرفت را می زنی ..حداقل خواسته هایت را می گویی...حداقل دو نفر هستند حالت را بپرسن... به خدا این دنیا همان مدینه فاضله است...بیا بیا تا کنار هم در این دنیای مجازی زندگی کنیم ..جا فراوان است نه هیچ کسی باید اجاره خانه دهد و نه کسی بیشتر ازدیگری عزیز است..نه کسی زیباست و نه زشت ..هیچ طبقه ی وجود ندارد...نوشته ات چه غنی و چه خامدستانه کسی هست که بخواندش"...

موضوع

جهان

ایران

نخستین بلاگ ۱۹۹۴ ۱۳۸۰
چند سال پیش ۱۳ ۶
تا سال ۱۹۹۹ ۲۳ ۰
تا سال ۲۰۰۰ ۱۰۰۰ ۰
تا سال ۲۰۰۲ ۵/۰ میلیون کم
اکنون ۱۰۰ میلیون ۲/۱ میلیون
اکنون فعال ۲۸ میلیون ۵۰۰ هزار
وبلاگ نویس کمتر خیلی کمتر
اولین ارائه کننده robot wisdom پرشین بلاگ
معروف ترین

بلاگ اسپات

بلاگر گوگل

بلاگ اسکای
چند وقت پیش دوستی وبلاگ دوست گفت: وبلاگ نویسان هر چه باشند دو خصیصه پیدا می کنند یکی اینکه میل به دیده شدن دارند و دیگری فضای ارتباطی اشان کم کم با انسانهای غیر مجازی قطع می شود...حرف جالب بود چرا که مدینه فاضله ام را این روزها در سایت ها و وبلاگ ها می جویم و قابل تامل از آن که آیا میل به دیده شدن دارم...تا این که امروز گزارشی مبسوط از فضای وبلاگ نویسی را در همشهری آن لاین دیدم که برگرفته از سخنان و اساتید فن ارتباطات بودو شاید حرف دل من ..نکته ها این بودند..اینکه فرد نتواند در دنیای واقعی زوایای آشکار و پنهان هویت خود را بیان کند،عاملی می شود برای روی آوردن به دنیای مجاز و به طور خاص وبلاگ،ولی باید یادآورشد همیشه هم بریده شدن از دنیای واقعی عامل روی آوردن به این فضا و نوشتن نیست. بلکه می تواند دنیایی در امتداد و موازی دنیای واقعی باشد....نوشتن خاطرات،دغدغه ها، تجربیات و...موجب می شود افراد خود را بازگو کنند و یکی از فرصت های"خود – آگاهی" است.با نوشتن انسان از دست عواطف منفی و نامطلوب خلاص می شود و از موفقیت ها و توانایی ها لذت می برد و در کل نوشتن موجب اصلاح و بالا رفتن تراز"مفهوم خود"می شود..وبلاگ تنها یک دفترچه خاطرات که در نهان خانه ی وجود آدمی باشد نیست.بلکه هر کس دیگری در این فضا اجازه یابد بخواند و علاوه بر خواندن اظهار نظر هم کند.... عواطف و احساساتی که در دنیای عقلانی و واقعی مجالی پیدا نمی کند در این دنیا به راحتی بروز پیدا می کنند...وبلاگ ها اکثرا متن گفتاری هستند که زبان نوشتاری هم دارد،که خصیصه گفتگویی و تعاملی بودن در آن موج می زند...معمول وبلاگ ها این خصوصیت دفترچه خاطرات که مثل یک راز است که نویسنده مشخص نیست را حفظ کرده و در گمنامی و یا اگر شناخته شده ، شناخته شده ای مجازی،به راحتی حرف ها و درد و دل های خود ر ابیان می کنند،حرف هایی که خود عنوان می کند در دنیای واقعی نمی زند،ولی اینجا به آسودگی بیان می کند....در تحقیق از مجموع 100 وبلاگ مورد تنها 29 درصد ترجیح داده اند با نام اصلی خود وبلاگ بنویسند و این یعنی تمایل نداشتن به دیده شدن.. .به تعبیر برخی،وبلاگ ها موضوعات مهم و حساس را به ابتذال می کشند اما همین وبلاگ ها باعث می شود افکار عمومی،نگاه های گوناگون را فهمید و از طرف دیگر نکته های کوچک و ریزی را بیان می کنند که مدت هاست فراموش کرده ایم و در این دنیای پرمشغله گم شده اند

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/14ساعت 20:13 توسط کوتاه |

در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم کودکی ژاپنی به خاطر فقرخانواده اش برای کارکردن به نام یک گیشا (در ژاپن زنی که برای رقصیدن، آواز خواندن وسرگرم کردن، مخصوصا مردها، پرورش می‌شود) فروخته می‌شود. علی رغم وجود رقیب خیانتکاری که نزدیک است تا او را از ادامه کارش باز دارد، این دختر همان گیشای افسانه ای می‌شود. «سایو ری» مقتدرترین مردان روزگار خویش را شیفته خویش می‌‌کند، ولی عشق به مردی دست نیافتنی او را آزار می‌‌دهد ...او پس از گذشت ماجراها و سالها متوجه می‌شود که آن مرد هم دل در گرو او داشته است...






















با دو سال تاخیر فیلم"خاطرات یک گیشا" را دیدم فیلمی که زیاد از آن شنیده بودم..مثلا این که نویسنده کتاب آمریکائی است...فیلم هالیوودی است....یکی از تهیه کننده هایش اسپیلبرگ است...اکثر بازیگران ژاپنی نیستند ...کتاب شاهکارتر از فیلم است....مردم به انتخاب یک بازیگر مالزیایی در نقش سایوری اعتراض کرده اند...گرچه من هم به عنوان یک مخاطب عام سینما دوست داشتم ساخت و پرداخت این فیلم ژاپنی باشد نه هالیوودی!! ...اما طرح داستان(که البته اصل گیشا واقعی است) و فضا های فیلم آنقدر تاثیرگذار بود که مجالی نمی دهد در بار اول از گوشه های هالیوواش حالمان بد شود...زنان زیبا و هنرمندی که در خانه های مردان ثروتمند و صاحب نفوذ قدم می گذاشتند و آنان را مجذوب خود می کردند و زنان دیگری را به حاشیه می راندند اما در نهایت بر احساسات خود حرمت قائل بودند و مردان نیز بر آنان ...گیشاها به غیر از همنشینی اجازه دیگری نداشتند و گاه دل آزرده از دست نیافتن به کسی که بر او احساس داشتند خانه ای را ترک می کردند یا دلی را می شکستند و به قول سایوری که در آخر فیلم گفت حتی اگر رئیس پس از سالها به او اظهار عشق کرده، اما باید بپذیرد که او نیمه همسری است برای زمانی نه چندان بلند...هر گیشا که کمی پیر می شود کار خود را از دست می دهد و اما همچنان محترم است ... به گمانم کتابش باید جالب باشد از این نظر که گیشا شدن را می گوید و ...راستی ظاهرشان هم نشانه داشته است ...گیشاها را سفید سفید می کردند و با زغال آرایشی بر چشم می دادند تا بشوند افسونگر و سحر آمیز و هنرنمایی کنند با صندل های چوبی بلند که راه رفتن و رقصدن با آن ماهها تمرین می خواست و تمرکز ...شهرنوش پارسی پور جایی گفته است شاید واژه روسپی (یعنی کسی که رویش را سفید می کند و هدفش کسب درآمد است) که سالها در تاریخ ما وجود داشته، به نوعی با گیشاها در ارتباط بوده است..او در روایت دیگری گفته است در زمان حمله‌ی اسکندر به ایران یک شاهزاده هخامنشى تا ژاپن رفته و در آنجا با حکومت سلطنتى ژاپن وصلت کرده و رسم و رسوم زنان اسیر اصیل را که به نوعی هم صاحب مقام بودند و هم جایگاه نازلی را داشته اند به این گونه گسترش داده است....به هر حال این هم تنها یک فرضیه است ..
+ نوشته شده در شنبه 1386/11/13ساعت 20:31 توسط کوتاه |

تفکیک جنسیت در لایه لایه اذهان ما ایرانیان آنقدر ریشه دوانده است که انگار دیگر ضرورتی نمی بینیم تا شورایی باشد(نگهبان) که آن(قانون) را تطابق بدهد با شرع و هر آن چه در آن مورد قبول است، به اجرا در آید ... همه می دانیم که خطوط قرمزی است که نباید از آن گذشت...در سی سال گذشته مدام اصرار بر آن بوده است که دو جنسیت، هر چند در ظاهر، در کنار هم قرار نگیرند و مسایل زنان و مردان هر چه بیشتر از هم مجزا شود تا ارزش های اجتماعی حفظ شود ...شاید دانشگاهها به عنوان اثر گذارترین مکان برای حضور دختران و پسران و ارتباط دو سویه آن ها چالشی ترین مساله را در این سالها داشته و گر چه تلاش بر آن شد که تمامی دانشگاه ها نیز به قانون "تفکیک" خوشامدیی کنند اما ماهیت این طبقه اجازه بر این امر نداد...



صحبت در این خصوص زیاد است و ما عادت کرده ایم که در بسیاری از جاها همچون وسایل نقلیه، بعضی ادارات، گروهی از دانشگاهها، تعدادی از کافه ها ( به عنوان مثال همین کافه نادری محبوب که دیگر ثبت میراث فرهنگی شده است، جایگاهی ویژه ای مخصوص زنان داشت که اگر با گروهی از دوستان دخترت به این کافه می رفتی محکوم به نشستن در آن جا بودی. محیطی در ته سالن و دور از فضای اصلی) و ...کنار مردان قرار نگیریم و حتی بسیاری از ما ترجیح می دهند که این گونه باشد تا عواقب و پیامدهای در کنار مردان بودن را نداشته باشند ...اما به راستی این مسئله تا کجا باید پیش برود ؟؟!! تا آن جا که به محتوی دروس مدارس رخنه کند؟آیا درست است که تفکیک جنسیت در کتاب های درسی مدارس رخ دهد؟؟ احمدی سرپرست جدید آموزش و پرورش که زیر فشار ارائه طرح تدوین طرح برنامه درسی ملی است اخیرا در سخنانی شگفت انگیز خواستار آن بوده است که تفکیک جنسیتی این بار در کتابها اجرا شود و حتی در ادامه سخنانش اطمینان داده که قرار نیست ممنوعیت و محدودیت برای دختران به وجود آید...نمی دانم این حرف فی البداهه بوده یا تعمقی بر آن شده است که همه ما منتظریم دلایل این جناب برای طرح این پیشنهاد رسما اعلام شود...علوم، ریاضی، جغرافی، تاریخ، املا، انشا، زبان انگلیسی و حتی درس دینی دختر یا پسر ندارد که باید دوباره جزیره های فکری این دو گروه را از هم دور و دور تر کرد ... امیدوارم که کارشناسان تکنولوژی آموزشی، کارشناسان روانشناسی، کارشنان جامعه شناسی، کارشناسان ارتباطات و کسانی که الان به ذهنم نمی رسند بیایند و به یاری این مقام بشتابند که دوباره بر لایه های فکری دختران( آن هم در حساس ترین مقاطع سنی اشان) این مرز و بوم پارچه زمختی نکشد....

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/08ساعت 19:59 توسط کوتاه |

ورود موج سرما و ماندگاری طولانی مدتش هم عجیب و بود و هم غریب ...گمان نمی کنم دولت و تمام مجموعه های مرتبط چنین بحرانی را پیش بینی می کردند و انصافا کسی از ماها (ملت) چنین توقعی از آنان نداشت که ما و پدرانمان حداقل تا قاجار انسانهای لحظه ای بوده ایم و هستیم و تصمیم گیرنده در دمیم و فکر نمی کنیم زمانی به سنی می رسیم و کسانی بعد از ما قرار است دوران بگذرانند و ...زمانی سرما بیداد می کند و زمانی گرما و زمانی ...



دیشب شنیدم فتاح وزیر نیرو گفته بود به خاطر اوج سرما چند روزي مجبور است در ساعات ابتدايي بامداد در برخي از مناطق خاموشي ايجاد كند...دستش درد نکند اما من برای ایشان توصیه ای دارم که اگر این خاموشی در ادارات دولتی وافع شود آن هم تا پایان وقت اداری، هم دعای خیری برای آن جانب به آسمان می رود و هم در تامین برق و گاز، کاهش ترافیک، عدم اتلاف وقت ارباب رجوع و چه و چه توفیقاتی حاصل خواهد شد ....

جناب آقای فتاح به جای فطع گاز کارخانه ها و خسارت 30 تا 50 میلیونی آنان بهتر بود ادارات را می بستید که این بستن هم پول ایجاد می کند و هم وقت تولید می کند و هم هزینه ها را کاهش می داد...و اینکه فراموش نکنیم دومین کشور صادر کننده نفت هستیم و با این همه نیرو، بسیاری از کشورها را تغذیه می کنیم و آنها با برنامه ریزی مناسب و مدیریت مطمئن آن را به کار می گیرند و در مقابل !!! مدیران ارشد ما هنوز گیج می زنند که چه کنند و چه نکنند و هی راهکارهای غیر اصولی ارائه می کنند و بیچاره ما که عمرمان هی می رود و بالاخره نخواهیم فهمید "رفاه" یعنی چه ؟؟؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/03ساعت 23:54 توسط کوتاه |

مترو در این دو سال اخیر هم برایم جذاب بوده است و هم تلخ...جذاب بوده چرا که به راحتی در نیم ساعت از شرق به غرب می روم و تلخ از این که خدمات قطار شهری فقط درصد کوچکی از تسهیلاتی است که کشورهای پیشرفته به مردمانشان می دهند و ما چقدر محرومیم از خدمات برتر و چقدر ناشناسیم به حقوقی که در این دنیا باید داشته باشیم و نداریم...ای کاش همان زمان که ناصرالدین شاه و مشیرالدوله شروع به دادن امتیاز به بارون‌جولیوس دو رویتر در این خصوص بودند، کار حداقلی انجام می شد که کمی جلوتر از حالت فعلی بودیم ...



امروز همین که وارد قطار مترو شدم و دینگ دانگ قطار که کمی ناشناس بود، شروع به نواختن کرد و درها بسته شدند و حرکت شروع شد، فرمان ایست در تمام قطار پیچید... علت، نقص فنی بود ... درها دچار مشکل شده بودند و هی باز و بسته می شدند و در همان لحظه مسافران زیاد و زیادتر می شدند به گونه ای که همه با چشمان گرد در فاصله ای نزدیک خرخر نفس های یکدیگر را می شنیدند و در همان لحظه نمی توانستی حتی گردشی به چپ و راست کنی ...جالب این جاست که راننده سر مترو با راننده ته مترو نه با بی سیم که فریاد می زدند و راهنمایی می کردند که چه کنند و چه نکند ..با تمامی این اوضاع قطار به راه افتاد و نق زدن زنان و دختران شروع شد که فلانی چرا هل می دی؟ نمی تونی درست وایسی؟ قدیما جوونا حیا داشتند به احترام بزرگسالها پا می شدند و ...دگمه های تماس با راننده قطار هی زده می شد..."آقا تهویه نیست"..." کولر رو روشن کنید" و من نفهمیدم که در این اثنا شال گردنم چطور و چگونه به حرکت در امده و در کلاه اور کت مسافری دیگری قرار گرفته است ...جالب این جاست که امروز تعداد مسافر پیاده شده هم زیاد نبود و در هر ایستگاه که می رسیدیم مسافران اضافه می شدند و جیغ همه در می امد و خانم هل ندید و دعوا، شروع می شد و کسانی بودند که به شدت به هم چسبیده بودند و فقط دهانشان قادر به حرکت بود و پشت هم فحش می دادندبه یکدیگر ...در مسیر ایستگاه امام حسین -شمیران بودیم که قطار ایستاد آن هم به مدت نیم ساعت ....و اشک و گریه گروهی در آمد که نمی توانیم نفس بکشیم و کار دیر شد و هی فحش حواله می کردند به "آنان که باید بگویند"...هر چند نفسم به شماره افتاده بود ولی خنده ام گرفته بود از بهناز، دوره گردی که جوراب و ...می فروشد و امروز با تمام جسارتی که داشت جرات نکرد دهانش را باز کند و حرفی از محموله ای بزند که زیر پایش بود...محموله جوراب و لباسهایش زیر پای مسافران حسابی مچاله شده بود و کسی نمی توانست خم شود تا نگذارد چیزی از آن بریزد ...در این گیر و دار فحش و فحش کاری متوجه شدم مسوولین قطار شهری ابداعی کرده اند و آن تغییر آهنگ دینگ و دانگ مترو (که این بار کوتاه بود؛ یا دینگ بود یا دانگ) و همچنین اعلام نام ایستگاهها به زبان انگلیسی است....داشتم فکر می کردم ای کاش فردی که نام ایستگاه ها را می خواند آنقدر آوای فارسی به کلمات انگلیسی ندهد تا حداقل جلوی همون دو تا توریستی هم که وارد کشور می شوند آبرومون نره ....ایستگاه نواب و خلاص ...
نتیجه اخلاقی: گیر کارهای این مملکت همون چند تا شوید مویی است که از روسری خانمها می آد بیرون و البته چکمه ای که بر روی شلوارشان کشیده می شود...و گرنه حالا این وسط اگر تو مترو سانحه ای اتفاق بیافتد و مریض قلبی وجود داشته باشد یا احیانا کسی بمیرد چیز مهمی نیست چرا که رسیدگی به این امور تو اولویت هایی دولت محترم نیست!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/11/02ساعت 21:5 توسط کوتاه |