تبليغاتX
کوتاه

ديروز پيرمرد گوژپشت يک گلدان به اتاق آورد برگهايش را تميز کرد و گفت هفته اي دوبار به گلدان آب دهم.... امروز که به اين جا مي آمدم راديوي تاکسي اعلام کرد ديروز روز گل و گلکاري بوده است ...پيش از ظهر که گوژپشت را ديدم به او گفتم مي دانستي ديروز روز گل و گلکاري بوده است ...خنديد، جارو را دست گرفت و کيسه زباله را به آغوش  و گفت : نه ..............

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/03/26ساعت 9:0 توسط کوتاه |

 ديروز که سوار پله برقي مترو شدم زودتر از من پسري تازه جوان با دو چوب زير بغلش دو پله بالاتر ايستاده بود ....پله ها که به آخر رسيد عصايش گير کرد به لبه پله هاي که مي رفتند و دوباره بازمي گشتند... از کمر به زمين افتاد آن چوب ديگر به سويي ديگر پرتاب شد... احساس درد داشت به سويش رفتم که کمکي کنم تا بايستد فرياد زد نه ...شما نه ...زني ديگر آمد بدون توجه به سخنان پسر دستانش را گرفت ...پسر امتناع کرد در ايستادن .. نگاه وحشت زده اش به دستان قلف شدن زن بر دستانش بود ....نگهبان مترو را خبر کرديم پسرک آرام گرفت؛ ايستاد ...سرش پايين بود و اشک در چشمانش ...تمرکز گرفت و از همه خواست متفرق شوند آرام آرام رفت و دوباره با چشمهاي نگران به بيست پله ديگر نگاه کرد که بايد از آن بالا مي رفت...

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/13ساعت 11:4 توسط کوتاه |

پيرمرد انگار ده سال پيرتر شده بود صورتي کوچکتر، چشمان فرو رفته تر، و روحي آرامتر ...جنب و جوشش را از دست داده بود ..کمي عجيب بود ...شايد به خاطر آن بود که سبيلش را زده بود و چهره اش برايم غريب بود ...هرم اعتماد به نفس و کلمات کنايه ايش کم شده بود...دیگر نگاه های سرسام آور و خنده های بی مزه اش  وجود نداشتند ...سر به سر همکاران مي گذاشت و اينگونه مي نمود که هنوز آقاي پارسه ام و از همه جا با خبر...براي ديدنم آمده بود گفت از ميني سيتي با 200 تومان آمده است ..با مترو و اتوبوس!!!! حق به حانب می گوید راحت راحت آمدم ..دارم زندگی می کنم ..هر وقت دلم خواست بلند می شوم هرقت بخواهم می خوابم، هیچ کس امر و نهی ام نمی کند هی می گوید ...اما  ....نمي توانستم در ذهن، دلم نسوزانم برايش ..سالها راننده بود و من و دیگر همکارانم را به این طرف و آن طرف برده بود..پیرمرد بدون ماشین معنا نداشت ..پيرمرد و مزداي دو کابينه اش دو چيز نبودند...عادت به ديدار او بدون سخني از جاي پارک مزدايش برايم غريب بود ...مزدايي که لحظات تفريح و خوشحالي بچه ها در آن بود ...لحظاتي پر از حرف ...سخناني که هيچگاه گفته نمي شد و همين که به ماشين سوار مي شديم به يکباره علني و گفته مي شد.

........................................................روحش آرام ندارد دنبال  کاري است ...مي خواهد کاري کند تا عقده اي گشوده شود ... انتقامي بگيرد آخر او با همه کس فرق دارد بايد همه بدانند مي تواند کارهايي انجام دهد که هر پيرمردي انجام نمي دهد ...نامه اي نوشته بود شکوائيه اي از همه که چرا چنين کردند با او ...او که قول گرفته بود بماند...او مي گويد مگر نه اين که پدر شهيد است !!...که انگار باورش نمي شود زمان گذشته است و اين که هم سخنانش پير شده اند و هم خودش ....45 سال در ادارات دولتي کار کرد و به يک باره بازنشسته ها را تعديل کردند و جواناني آمدند که بايد مي آمدند ......................دلم نمي خواهد بگويم که ديگر حق با تو نيست که جواني معصوم و محتاج آمده است به جاي تو ...دلم نمي خواهد بگويم هر چه کردي براي فرزنداتنت ، بس است!....دلم نمي آيد بگويم قانون، قانون است و اين که پيرمرد، ديگر به اين جا باز نخواهي گشت ....مي خواهم بگويم خاطره ات را پاک کن از آمدن....مي گويد نامه ای می نویسدو جنجال می آفریند ... می گوید به خدا این کار را می کند ...مي گويد بايد سراغ ديگران هم برود تا نامه اش به مقصد برسد تا کجا تا رئيس دولت ...مي گويد خودکرده را تدبير نيست ......براي ناهار نمي ماند.................

+ نوشته شده در شنبه 1387/03/11ساعت 9:10 توسط کوتاه |