دیگر به خودم عادت کرده ام، می دانم زمانی که اتفاقی ناگوار باورم نمی شود آن وقت است که در شوکی به سر می برم که وقتی بر طرف شود زمانی زیاد طول می کشد تا رنج ناشی از آن فراموش شود ...هنوز باورم نمی شود خسرو شکیبایی، بازیگر محبوب سالهای زیادی از زندگی ام، مرده است و باید برای دیدن دوباره اش به تاریخ قبل از مرگ رجوع کنم...بازیگری که اول بار در فیلم دزد و نویسنده دیده بودمش و آخر هم در این سریال خانه سبز یا راه سبز که چون بوی مرگ می داد در نیمه رهایش کردم ...کسی که خودم به اوج رسیدن و محبوب شدنش را دیده بودم، حس کرده بودم و فهمیده بودم ... ساده بود و زیاد به هزاران شاخه نمی رفت تا سخنانش را بگوید و اگر زمانی در فیلمهایی بازی می کرد که نمی پسندیدم با این حال دوباره نمی توانستم از آن کلام و اطوار چشم بپوشم و بی تفاوت باشم ... در این چند سال اخیر مرگ هنرمندان را بسیار دیده ام و دلخوشم به اثری که بر جای می ماند از آنها ...اما برای من شکیبایی دو چیز بود خودش و هنرش ...هنرمندی که نگاه و کلامش چنان آشنا می شد و چنان با تو ارتباط بر قرار می کرد که انگار دوستی دور بوده است و او را جایی دیده بودی و خوشحال می شدی دوباره ببینیش و حتی به یک باره فراموش می کردم که ستاره ای بود که روزی با هامون اوج رسید و روزی هم با فیلم هایی این چند سال به افول رسید ...در این سالها گذشته اول خودش را دوست می داشتم و بعد هنرش را ...اتفاقی که کمتر برای انسانهای مشهور می افتد که به یکباره خودش برتری پیدا کند بر هنرش....هنوز هم بر خودم واجب می دانم در مدحش سخن بگویم و بنویسم چرا که لحظاتی خوب در زندگی ام داشتم که همه اش مدیون چنان هنرمند بزرگی بود...روحش شاد باد...
چند روز پیش، چند روز قبل از روز تولدم کارت پستالی همراه با دو عدد خودکار به رسم یادبود به من داده شد ...آن هم ار سوی کسی که در این سالهای کارم (۹ سال) ندیده بودمش و نمی دانم در کدام پستوی این اداره نه چندان کوچک پناه گرفته بود که به ناگه یا بالاجبار پدیدار شده و رسمی جدید بنا کرده بود و از سوی عالی ترین مقام این جا تولدم را تبریک گفت و رفت ....هر که بود به گمانم سال های بازنشستگی اش نزدیک است .. عزلت گزیدن در این جا درمانی علاج ناپذیر دارد و هر که در این سرای درآید سرنوشت محتوم همین قاصد کارت پستال را دارد...