از میدان نبوت تا میدان صدم تا چشم کار می کند گشت های ارشاد ایستاده اند ...نوجوانی آشنا می بینم که یک پیراشکی گوشت خریده و بی خیال و آرام از کنار ماشین های گشت می گذرد. کسی از مامورین داد می زند بایست! پسر هاج و واج مانده است که چه شده؟ دهانش نیمه باز و چشمانش پر از سوال است... من هم می ایستم؛ نگاهم به او دقیق تر می شود...موهایی معمولی بدون هیچ سیخ و موجی ..ابرویی نتراشیده؛ بدون هیچ آرایشی ..لباسی آستین بلند؛ پوشیده بر تی شرت خاکستری رنگ...نه آویزی به گردن دارد و نه رشته نخی بسته به دست ... می گویند می دانی این علائم و نوشته های روی تی شرتت چیست؟ این هاعلائم شیطان است!...پسر مبهوت لباس خود را که سالهاست خریده است کنار می زند. یک خورشید کوچک و متنی که با فونتی فانتزی مارکی را نوشته است ... به پسر می گویند تو اصلا انگلیسی بلدی ؟ پسر به آنها می گویند شما بلدید؟ می گویند کاری به این حرفها نداشته باشد این ها که روی لباست است اژدها و خورشید است. پسر می گوید این یک فونت کج و معوج است که مارک لباس را نوشته است ..مامور می گوید ولی مثل اژدها است دوباره می گوید این ها علائم شیطان است ...پسر چشمانش گرد شده است. مامور با حال فیلسوفانه ای ادامه می دهد اگر در ژاپن یا چین زندگی می کردی کسی ایراد نمی گرفت که چرا اژدها روی لباست است این هابرای آنها معنی دیگری دارد اما این جا ایران است این ها هم از نظر مملکت ما علائم شیطان است ...
****
پسر هنوز گیج است که به داخل بنز ارشاد رانده می شود. پسری چاق که به طرز عجیب خوشحال است نفر بعدی است. دستانش را کنار دهانش می گذارد طوری که همه بتواند صدایش را بشنوند و داد می زند: خدا خیرتان دهد هنوز سوار بنز نشده بودم؛ شروع به دست کاری لوازم ماشین می کند ...پسری با موهایی بلند و رنگ شده وارد می شود و می گوید می دانید من فرزند فلانی هستم می گویم پدرتان را در بیاورد..و بعد، بعدی می آید ...
****
حالا 5 پسر را چپانده اند در بنز ارشاد که مشاور می آید. شروع به نصیحت می کند و مدام به پسر چاق تذکر می دهد که دست به چیزی نزند ...پسرها همه یا به اطراف نگاه می کنند یا خمیازه می کشند یا می خندند یا با موبایلهاشان بازی می کنند...پسر چاق می گوید آقای مشاور این چیه؟! من تو ماشین های دیگه ندیدم ...مشاور می گه اگر خودت فکر کنی و بگی آزادی ...به پسر آشنا که از همه اخم آلوده تر هست هم همین را می گوید اما او محل نمی گذارد...
****
چند مامور مشغول آب ریختن بر روی موهای چند پسرند یکی از پسرها می گوید خوب بشور دو هفته است حمام نرفته ام ...ماموران می گویند اسامی را بنویسید و تعهد بدهید ...چند نفر کارت شناسایی ندارند مامور با نیشخندی تهدید آمیز سرش را تکان می دهد و می گوید به خانوادهایتان باید زنگ بزنم. همه می خندند و می گویند: نه بابا!!! خیلی ترسیدیم(انگار نمی دانند که دهه 60 گذشته است که نوجوانان و جوانان به خاطر خنده ای متهم می شدند و خانواده ها آنها را آبروهای از دست رفته می دانستند حالا خانواده ها دیگر می دانند که اشتباهات آن دهه، نسلی بیمار را تحویل جامعه داده است ...)
****
پسرها در صف تعهد ایستاده اند که ناگهان دو دختر فشن!! با آرایش های عجیب و نامتعارف از یک ماشین پژو 206 بیرون می آیند و بانشانه رفتن به دو موتور سوار می گویند آنها مزاحم ما هستند ...مامور گشت می گوید این گونه موارد در ماموریت ما نیست باید به کلانتری بروید. دختران دور می شوند... مامورها به هم می گویند خوب معلوم است دنبالشان می کنند با این بد حجابی که دارند پیرمرد لنگ هم دنبالشان می رود چه رسد به جوانان موتور سوار ...حالا پسر چاق، پسر آشنا، پسر مو بلند و تمام پسرهایی که یا موهاشان خیس است یا در حال امضای تعهد هستند نمی خندند؛ لبانشان به تعجب باز مانده است و به دختران پژوی 206 که پیروزمندانه چشمک می زنند نگاه می کنند. پسر موبلند می گوید آنها را چرا نگرفتند پسر چاق هاج و واج می گوید ای ول خوشمون اومد...
****
ماموری که در حال گرفتن امضای تعهد است آنقدر کوتاه است که به پسر آشنا می گوید سرش را پایین آورد .می گوید برای چه او را گرفته اند او که هیچ علائم نا بهنجاری ندارد ناگهان پسر چاق که آب، موهایش را خوابانده است سخنان مامور تعهد را قطع می کند و می گوید: آقا علامت نا بهنجاری را پاک کردیم، ارشاد هم شدیم، برنامه پذیرایی هم داریم؟!! مامور می خندد...مامور دوباره به پسر آشنا نگاه می کند و برگه را جلو می آورد پسر آشنا به مامور تعهد می گوید روی لباسم علامت خورشید است. مامور کمی متعجب به لباس نگاه می کند و می گوید خورشید!! بعد خودش را جمع و جور می کند که این ها چیست که می پوشید ...
****
پسر آشنا مرا که می بیند پیراشکی گوشتش ،که حالا حسابی با عرق دستش ماسیده شده است، را به سطل زباله می اندازد و می گوید: چگونه می توانم از ایران بروم؟
ديگر عجيب نيست که دوره گردان قطارهای مترو، دختران و زنان جذابي باشند که همه بر طبق آخرین مدل روز لباس بپوشند و با صورتی آراسته و بوهای خوب مسافران را ترغیب به خرید کنند.
امروز مترو شلوغ نيست صندلي های خالي زیاد دیده مي شوند و نفسهای راحت بسیاری از مسافران در هنگام نشستن بر هر کدام از آنها حس می شود...زنی دستفروش به داخل مي آيد چشمانش به سرعت روی همه مسافران می چرخد و ساکی بزرگ را از دوشش پایین می آورد. بازوهایش را مالش می دهد گردنش را با دردی در چهره به چپ و راست حرکت می دهدو با صدایی آمیخته با شرم، بساطش را به حراج می گذارد... 50 سالش است، قدی متوسط،اندامی میانه و پوستی روشن که با کرم پودر روشن ترش کرده است. روژلب اش تازه است و گونه هايش به طرز زننده ای قرمز شده است. خط چشم به او نمی آید چهره اش را زشت و فاحشه وار کرده است .چیزی نامتعارف در چهره،پوشش و رفتارش دیده می شود شاید از این است که اصرار بر جوان بودن دارد.. چند گلسر کوچک کودکانه به موهاي بلوند شده اش آویزان کرده و مانتويی کوتاه بر روي اندامي پوشیده است که حکایت از رزيم هاي فراوان دارد...ساکش پر است از همان گلسرهای کوچک که به سر زده و در رنگهای مختلف و به شکلی جذاب بر روی هم انباشته شده است. هر 10 گلسر به قیمت 500 تومان فروخته می شود. آرام حرف می زند؛ زیاد معطل نمی کند؛ چشم به چشم می شود با همه، امروز کسی چیزی نمی خرد... چهره اش پر از ترس است. کيف کوچکی را باز مي کند گوشواره هایی را بيرون مي آورد دانه اي هزار تومان.. کمي جلوتر مي رود کمي آهسته تر حراجش را مي گويد از کنارم مي گذرد.. دیگر به او نگاه نمی کنم چشمهایم را می بندم. بگو مگویی آرام می شنوم کسی با چادر مشکي دست زن را گرفته است او مقاومت نمي کند هیچ چیز گفته نمی شود. به ایستگاه می رسیم مردي با لباس نيروي انتظامي می آید به سوی زن .. وسايلش را مي گيرد خودش را مي برد.