تبليغاتX
کوتاه
حرف اصلی: این روزها فکر می کنم به عنوان یک مخاطب وسایل ارتباط جمعی در سطح بسیار نازلی قرار دارم اصلا دیده نمی شوم، درک نمی شوم ، مرا نمی فهمند، نمی دانم در کجای منشور وسایل ارتباط جمعی قرار دارم !!!!...

رویداد: دیروز فیلم کنعان را دیدم و تنها چیزی که برایم روشن و جالب بود همان نبود علت ها در فیلم بود زنی می خواهد از مردی جدا شود علتش را نمی گوید آن وقت هم که می گوید شوهر دانایش نمی فهمد فقط می خواهد درکش کند ....کنعان را دوست نداشتم از این همه اغراق در  ادا بدم می آید...

حاشیه: با دوستی آداب دان به سینما رفته بودم گفت لباسش ادرای است پس به سینمایی معمولی برویم به سینما مرکزی رفتیم سالن شماره ۲ که البته من آن را دوست دارم کلی پفک و پفیلا و خرت و پرت دیگر خریدم گفت این کار درستی نیست گفتم به سینمایی عوام پسند آمده ایم اگر صدای "خش خش" پفک خوردن و "پغ" باز کردن در آمیوه نیاوریم پس باید این ها را گوش دهیم و این به مراتب عذاب آورتر است...

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/26ساعت 15:12 توسط کوتاه |

امروز بانک صادرات بودم تا حساب چند سال گذشته ام را ببندم ... عالم و آدم ریخته بودند تا نتایج قرعه کشی را ببیند و کارکنان بانک مدام اعلام کردند نتایج در فلان سایت اینترنی است و تا چند روز دیگر اعلام عمومی می شود ...همه به هم لبخند  می زدند که ای بابا ما که شانس نداریم و این وسط من بودم که دلداری می دادم که شاید برنده باشیم ....پیرزنی بیمار و علیل هم آمده بود حسابش را ببندد به هر دوی ما گفتند چون نتایج به زودی اعلام می شود اگر این کار را انجام بدهید اگر حتی پژوی ال ایکس برده  باشید ، آن را از دست می دهید...پیرزن علیل شروع به پرخاش کرد که پژو بخورد توی سرم که برای عکس کمرم احتیاج به پول دارم... تسویه اش که تمام شد دختر گفت شما چه می کنید؟ گفتم منتظر نتایج می مانم گفتم یک نگاهی به حسابم بیاندازید که چقدر در آن است (حساب دوران دانشگاه)و چند لحظه بعد دختر با لبخند گفت می خواهی تسویه کنی تسویه کن تو اصلا شرایط حضور در قرعه کشی را نداشتی (تنها ۷ هزار تومان در حسابم مانده بود) تسویه و خلاص .............

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/25ساعت 15:5 توسط کوتاه |

تلفن همراهم دیگه جنبه متقابل نداره..از اختیار من خارج شده و  کنترل جریانش فقط دست دوستان و آشناهام هست!!!

( ....محدویت کم داشتیم اینم بهش اضافه شد...)

دیشب خط تلفن همراهم یکطرفه شد...البته دیشب بسياري از مشتركان تلفن همراه يك طرفه شدند و باید اعتراف کنم تو ماه اخیر چند بار تهدید و نهیب از سوی مخابرات برام فرستاده می شد که بنده هیچ توجه ای به اون نداشتم و فکر می کردم مثل تمام کارای این مملکت فقط در حد شوخی است ...جالب این جاست که امروز من با یکی از اونایی که یکطرفه هستند ،  قرار دارم.. موندم چه جوری می خوایم ارتباط برقرار کنیم و دوباره یاد کتابهای ارتباطات ....معتمدنژاد: وقتی پیام دهنده و پیام گیرنده هیچ فرستنده و گیرنده ای ندارند پس جریان ارتباطی برقرار نمی شه....

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/22ساعت 19:18 توسط کوتاه |

دیشب پیش مصی بودم گفت تصمیم گرفته دیگه با لنز واید دنیا را نبینه ...با انگشتاش یک کادر درست کرد جلوی صورتش و گفت: این جوری می خوام ببینم ... تو هم هر وقت از خیابان رد شدی از تو همین کادر دنیا را نگاه کن تا زیاد زجر نکشی...

یادم افتاد اون روز که می خواستم دنیا را با لنز ابر واید ببینم و دوره گردان را تماشا می کردم یکیشون اومد پیشم نشست و گفت بیا یک دونه فال بگیر گفتم نمی خوام گفت مجانیه،  دوست داره این فال رو مجانی بده ...وقتی فهمیدم واقعا این رو دلش می خواد گفتم چرا این کار رو کردی گفت خیلی تو فکر بودی دلم برات سوخت....مونده بودم لنز چشمان من واید بود یا اون دختر دوره گرد!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 13:19 توسط کوتاه |

 یادش به خیر زمانی که دکتر شکرخواه با همان کلام نافذش  و تاکید لفظی اش بر بعضی از کلمات می گفت:" و اما ارزشهای خبر "....  هنوز صدایش در گوشم است که رويداد وقتي داراي "ارزش دربرگيري" است كه بر روي تعداد زيادي از افراد  در زمان حال يا آينده تاثير داشته باشد و از مهمترین ارزشهای خبری دنیا است  که تیترهای اول هر روزنامه و خبرگزاری و سایتی را در بر می گیرند ..دیروز جنجال کردان چنان بود که همه به هیجان آمده و در انتظار حواشی اش بودند و در همین اداره نه چندان لعنتی همه دنبال رادیویی می گشتند تا از آن با خبر شوند و حالا به یک باره به خاطر ارزش های رسانه های همه  کردان را فراموش کرده ند چرا که اوباما رئیس جمهور آمریکا شده است...چنان که صفحه اول اعتماد امروز نه کردان که تصویری از خانواده اوباما را زده است ...(عکس زیر صفحه اول اعتماد چاپ شده است).

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 12:13 توسط کوتاه |

امروز برای انجام کاری به شعبه "خوش" سازمان تامین اجتماعی رفتم تا سوالی در خصوص  یکی از اقوام بازنشسته ام بکنم ...صفی بلند تشکیل شده بود که من ۱۸ امین بودم با کمی تقریب و تخمین  یک ساعتی باید می ایستادم همین که خواستم خود را با مجله ای مشغول کنم کارمند زن از پشت کانتیتر اعلام کرد همه غیر از بازنشسته ها بروند فلان کارگزاری تامین اجتماعی در فلان خیابان ..ناگهان ۱۵ نفر از جلوی من رفتم و در کمتر از چند دقیقه و در نهایت ناباوری کار من انجام شد و بی اختیار از این قضیه بدم نیامد...حالا می فهمم چرا یک سری از آدم ها برای رسیدن به اهدافشون آدم های دیگرو از سر راه خود بر می دارن چون که راحتتر و بدون دردسرتر کارشون انجام می شه و بی اختیار بر لبشون لبخند پدیدار می شه!!!!     
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/14ساعت 14:2 توسط کوتاه |

دیروز ایستگاه  نواب بودم که متوجه شدم کارت اعتباری (مترو) ام تما م شده است و بناچار  یک بلیط رفت و برگشت خریده و   ۲۰۰ تومان گذاشتم روی باجه بلیط فروشی ...از قضا ۲۵ تومان دیگر هم باید می دادم و من انگار یادم رفته بود و ....و دختر بلیط فروش با  اخم و تخم و چهره ای در هم و لحنی پر از نفرت داد زد ۲۵ تومان و دستانش را دراز کرد و به مسافر بعدی نگاه کرد  ...به او گفتم نمی دانستم و بعد این که می توانستی مودبانه تر صحبت کنی  که کارمان به بحث و ...کشید در همان دم آخر که قصد اتمام بحث را داشتم  گفت خفه شو! و مسافران دیگر مبهوت به من نگریستند....و بعد شروع شد اول حراست داخل سالن و بعد قسمت اداری حراست  و بعد فلان  کارشناس  و بعدتر هم رئیشان و همه سعی در مجاب کردن من داشتند و که کارمند خسته بوده  و از فلان ساعت ابن جا  است و گر چه آنها کلمه معذرت خواهی را نگفتند اما هر چه بود بوی معذرت خواهی از سخنانشان هویدا بود و دخترک آمد و انکار به کلمه خفه شو  کرد و ...هر چه بود تمام شد و من نمی دانم آیا کی دوباره به ایستگاه نواب بروم که خاطره تلخ برایم داشته است و این گونه بود که "حق با مشتری است"  که این روزها ورد گوشمان  می کنند برایم حتمی و مسجل شد...و بعد به یاد همکاری افتادم که چند روز پیش به فرودگاه شهروند رفته بود و بعد از خرید ۱۰۰ هزار تومان جنس ، انتظامات شهروند متوجه می شوند پول یک کرم نرم کننده  ۱۲ هزار تومانی از قلم افتاده است و این همکار را با مادر و خواهر و ... به حراست برده بوده و تعهد گرفته بودند و بعد هم اثر انگشت گرفته و  گفته بودند به عنوان تنبیه پول کرم نرم کننده را بدهند ولی کرم را به فروشگاه بازگردانند و بعد کوتاه آمده کرم را بازگرداننده بود و من مانده ام کسی که ۱۰۰ هزار تومان خرید می کند چطور به خاطر یک کرم نرم کننده ۱۲ هزار تومانی باید انگ دزدی بخورد ...

 خدا می داند با این مشتری مداری ها باید چه کرد که کسی که آخر متهم می شود همین مشتری است.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/08/13ساعت 15:9 توسط کوتاه |

 چشم در چشم می شود با آدم...نگاهش زل می زند به نگاه و آنقدر به تو خیر ه می شود که دست از سرش برداری ...در این 50 و اندی روز که در کما به سر می برد پرستاران هر بار او را از یک طرف بدنش  می خوابانند ...یک بار طاقباز می خوابانند، آن وقت به آسمان نگاه می کند  و مادرم می گوید برادرش عجیب در فکر فرو رفته بود ...گاهی او را به  پهلو می خوابانند آن وقت است که چشم در چشم می شود با هر کس که به ملاقاتش برود و مادر می گوید به نظر کمی نگران بود... گاهی هم سرش را روی بالش به سمت بالا می گذارنند و مادر می گوید انگار چیزی می خواست بگوید...هر وقت هم که چشمهایش نیمه باز است می گوید چقدر ناراحت و غمگین بود...و آن وقت پرستارها می گویند هیچ حرکتش ارادی نیست شما را نمی بیند ولی نه مادر و نه اقوامم و نه من حرف آنها را باور نمی کنند...

حالا 50 روز است که  آرام و بی حرکت دراز کشیده  و انگار سال هاست که وجود نداشته است و من اگر روزی از این کمای طولانی بیرون بیاید حتما کمی وحشت خواهم کرد که انسانی دوبار متولد شده است ..

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/08/11ساعت 15:0 توسط کوتاه |

امروز با مرکز کیش ایر تماس گرفتم که قضیه بلیتم چه شد که گفت هنوز زمان آن نرسیده است ... یادم افتاد به روزی که از کیش می آمدم و با سختی فراوان توانستم یک بلیط به مقصد تهران پیدا کنم و نمی دانم چه شد که دوباره همان حواس پرتی های همیشگی گمش کرد و روزی که قصد بازگشت به تهران داشتم و قصد خروج از هتل و اینکه نگاهی به درون کیفم انداختم و همان اشتباه همیشگی افرادی مثل که بلیط رفت را با بلیط برگشت فرض کرده و با اعتماد به نفس ساعت 18:30 خارج شدم و پرواز قرار بود 19:30 دقیقه باشد . همین که بلیطم چک شد قضیه را فهمیدم و کسی هدایتم کرد که به دفتر کیش ایر در فرودگاه بروم و چون تشویش زیاد داشتم کمی صدایم به لرزش در آمده رفتم و ...و خودم را معرفی کردم و گفتند که آری نامت در لیست است من که نفس راحتی کشیدم گفتند که این به معنای آن نیست که بتوانی به هواپیما وارد شوی و رسم کیش ایر بر آن  است که بلیط دیگری خریداری شود و بعد از چند ماه و پس از حسابداری و فلان... مطمئن که شد یم کسی از بلیطتتان استفاده نکرده است پولش را به تو باز می گردانیم  ..شروع به عجز و لابه کردم که فلانی من اکنون پولی در بساط ندارم که بلیط بخرم(تنها 10 هزار تومان مانده بود که برای تاکسی سرویس کنار گذاشته بودم)...بی تفاوت از کنارم گذاشتند  و گفتند این مشکل تو است و مرا از آن جا راندند و کسی از آنان گفت همشون همین طور هستند و خاطره ای گفت که برای مسافری مثل من  بلیطی صادر کرده بود، آن هم از پول خودش  و مسافر هیچگاه پولش را به او پرداخت نکرده بود و من هم ظاهرا به مثابه گدایی فرض شده بودم که آری همشان همین گونه اند...به سراغ رئیس فرودگاه رفته و او گفت ربطی به او ندارد و این جا و آن جا و کارت اعتباری ام  هم خالی از پول بود و نمی دانستم چه خاکی بر سر بریزم که چند نفر آشنا را دیدم که روز قبل در سمیناری که حضور داشتم ان ها هم بودند و خلاصه همکاران دولتی شروع به تلفن به فلان و چنان  مدیر و مسئول و ...منطقه آزاد کیش کردند و بعد هم گفتند که همشان خاموشند  و خیلی زود رهایم کردند و تنها نماینده ای از بخش خصوصی (گلی به جمالش)که چهره من کمی برایش آشنا بود دست در جیب کرد و چک پول صد هزار تومانی به من داد و  بلیطی خریدم و نماینده کیش ایر گفت به تهران که رفتی پیگیری این قضیه را بکن تا پول یکی از بلیطهایت را پس بگیری و من  به سرعت خود را به هواپیما رساندم و تا خود تهران اعصابم به هم ریخته بود و هیچ کنترلی بر ذهن آشفته ام نداشتم و  بر خود لعن که این سفر را چرا امدی و چرا کارت اعتباری ات پر نبود و چرا و چرا و همین که در حال متهم کردن خودم بودم گفتم آیا نمی شد اعتمادی به نام من در لیست پرواز و استعلامی می شد که این همه عذاب نکشم  و بعد این سوال ...که چرا همیشه قوانین به نفع مسافران نیست!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07ساعت 11:7 توسط کوتاه |

باید اعتراف کنم از این که دیدم سایت ویکی پدیا آدرس وبلاگم را منبع یکی از مطالبش (زندگی شهناز پهلوی) گذاشته، خرسند گشتم ... البته کمی فکر کردم که چطور شهناز  خودش را از این  دنیای اطلاعات پنهان کرده است  که کمتر در موردش دانسته می شود، نوشته می شود یا اصلا شنیده می شود و اینکه در بسیاری از  کتابهای تاریخی شرح مفصلی از او حداقل تا قبل از انقلاب ثبت شده است  که اگر کسی حوصله خواندن آنان را داشته باشد منابع زیادتری را به ویکی پدیا لینک می کند....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/08/07ساعت 11:4 توسط کوتاه |