دیروز: ساعت ۱۰ صبح گفتگویی کوتاه داشتیم :کجایی؟ :بیمارستان خودمم نمی دونم برای چی نگهم داشتن؟ :چیکار می کنی؟ :دیروز بچه ها آمدند همین جا برایم جشن تولد گرفتند راستی این دو روز کتاب "خاله بازی" را خواندم ممنون به خاطر هدیه ات ،بعد از سالها فرصتی شد تا کتابی بخوانم ...
امروز: ساعت ۱۰ صبح بهشت زهرا روبروی غسالخانه ایستاده بودیم بر پلاکارد سیاه فلزی کوچکی نوشته شده بود"مرحومه فاطمه صالحی طالقانی" و بردیمش تا قبر و بعد در مقابل دیدگان مبهوت همه خاک رویش ریختند و دیگر تمام...
یک ماه شد از آن زمان که تنها در این اتاق بودم که آمد و به سناریوی هم اتاقی ام پیوست و روزهایی خوب را سپری کردیم از ادبیات می گفت و تاریخ و سینما و هر آنچه که حوصله بی حوصله من را به وجد آورده بود و من پر غرور از داشتن یک روح بزرگ در کنار خود که مدتها تشنه چنین چیز و چنین کسی، اوقات به سر می بردم و نمی دانم چه شد که بی خبر رفت و دوره روز و شب را به من سپرد .....
"سفرهای خارجی" در سازمانهای دولتی یکی از مهمترین امتیازاتی است که گروهی اقلیت به نام خود و کسان خود می کنند و در این مافیای مخوف هیچ غریبه ای اجازه ورود ندارد مگر آن که به نوعی آشنا در آید که آنهم مکانیسم خاص خود را دارد ....
بعد از چند سال شرررر آمده بود تهران ...امروز هم رفت
وقتی یک جا پا می ذاره فکر می کنی چند نفر وارد شدند همون جوری پر جنب و جوش و در حرکت و البته با همون هیکل تنومند که هر سال سایزش اضافه می شود ...هر وقت می آد یکراست می ره سراغ لوکس ترین و مارک دارترین فروشگاهها ...بی محابا خرید می کنه و تعجب از آدم هایی داره که در تهرون تو شکم هم وول می خورن و آخرشم پولاشون به چیزهای احمقانه و ارزان قیمت و بنجل می دن می گه تهرون چٍر اینقدر کدره؟!!!! میگم هوا آلوده است میگه اونکه آلودست می فهمم مثل این که بچه جنوبمآآآآآآآآآ ....میگه از اون نظر آلوده است آدم ها یک جورایی غبار خستگی و کدری و تنهایی دارن ...میگه فکر ندآری ی ی بیوی بیرون از تهرون؟
شرررررررر بیشتز از همه دور و بریهام تهران رو می شناسه همه جاشم رفته و همه چیزم در موردش می دونه تفریح هم تو این شهر زیاد کرده فقط این جا زندگی نمی کنه می گه تهرون پر است از عوامی که نمی دونن دارن با خودشون چیکار می کنن و فقط سهمی از خوردن حسرت و دود را در انبان خود پنهان می کنند ......
دیروز یکی گفته بود فلانی که خونه اش تو پاسدارانه چند تا ذکر میگه که چند هزار بار باید بگید تا مریضتون شفا پیدا کنه ..
یکی مرد قد بلند پالتویی پریروز می گفت شب که می خوابید سه تا نفس عمیق بکشید و بعد تمرکز کنید که کنار تخت دائیتون هستید و بعد از اون بخواید بلند شه ..
یکی دیگه گفت برید تجریش پیش دکتر نباتی ، یکی از با اعتقادها بره ...
یکی دیگه از اقلید زنگ زد و گفت فلانی خواب دیده که مریضتون در گرو مهدیه ای است که در اقلید ساخته می شه
یکی از قم زنگ زد و گفت چند تاتون بیاید این جا یک نمازی است که باید پشت سرمن خونده بشه، یک نذوراتی هم با خودتون بیارید
باز یکی دیگه از قم زنگ زد و گفت تا چند روز(رقم بالایی بود) باید صبح ها فلان نماز چندین رکعتی بخونید و فلان ذکر و….
یکی دیگه از شیراز زنگ زد و چند تا ذکر و این جور چیزها گفت و گفت دختر مریض از این به بعد حجابشو رعایت کنه ..
یکی دیگه که خودشم تو کما بوده تا حالا دو تا مجلس تو خونه های فامیل برگزار کرده و سومیشو نگه داشتند تا مریض خوب بشه تو خونه خودش برگزار کنند
یکی گفت رقم ده هزار تا صلوات بفرستین همه جمع شدن تو خونه یکی از فامیل ها
یکی دیگه تخم مرغ اورد بالای سرش شروع کردن به اسم نوشتن ، آخرش با اسم زن پدربزرگم ترکید(البته فقط یکی دو نفر فهمیدند وگرنه اونو بیچاره می کردند)
یکی دیگه گفت آش بپزید دو نفر روسری هاشون در بیارن روبه آسمون دعا کنن!!!!
یکی دیگه گفت زیارت عاشورا و…در چهل شب بخونید
باز یک نفر دیگه تخم مرغ آورده بود می گفت می ذاره کناره تخت اگر ترکید مریضتون خوب می شه ...شاهدان گفتند چند دقیقه بعد ترکید
یک امام جماعته اس ام اس فرستاد و گفت فلان وقت که من می گم تمرکز کنید تا …
یک گروه انرژی درمانی آوردند و اوراد خوندند…
چندین نفرتماس تلفنی داشتند که به سید فلان دخیل ببندید
یکی گفت امامزاده نمی دونم چی را بطلبید
یکی گفتم انقدر نماز توی امامزاده صالح بخونید
یکی دیگه گفت انقدر نمک نذر کنید
یکی گفت فلان تسبیح از مشهد می رسه که روش نماز خونده شده …یارضا یارضا بگید
….
تمام این کارها تا حالا انجام شده اما دائی از کما در نیومده .....دارم فکر می کنم آیا برای این که از خدا بخوای یک کار برات انجام بده …این همه واسطه نیازه!!!!!!!!
پاهام به شدت درد می کنه یکی می گفت به خاطر اینه که به اینا اعتقاد نداری!!!!
یک شعر قشنگ در غزلداستان
در هواپیما
میهمانداران
زیبا بودند
اما
مقصد
تو بودی
اینم یک شعر از شاعر غریب دلتنگی ها !!!
بیا حواسمان را پرت کنیم
هر کس دورتر انداخت او عاشق تر است
آره امروز هم هوا خوبه و هم حال من خیلی خوبه...نمی دونید وقتی مدیران یک اداره همشون برای فلان همایش چند روزه می رن به یک شهر دیگه و کارمنداشون رو می سپارن به امان خدا چه حس شاعرانه ای به آدم دست می ده...مخصوصا این که اداره خلوت باشه(این روزا همکاران را فقط ساعتهای 8 صبح و 4 بعد از ظهرمی بینم) و تو هم یک اینترنت پرسرعت داشته باشی و چای و یک اتاق دنج و ...
یک وقتایی وقتی چیزهایی جاشون عوض می شه، نگاهتم هم بدون اینکه متوجه بشی، عوض می شه...
مثلا همین قضیه طلاق تا حالا همیشه از نگاه زن به این قضیه نگاه می کردم و خونم به جوش می آمد چرا این چنین است و آنچنان و حقوق زن چه می شود و فلان و فلسفه مهریه و....حالا که از منظر مرد به این قضیه نگاه می کنم باز دوباره دچار همون بحران شدم که این قوانین مهریه چطور پاپیچ دوست بدبخت من شده و او من مثل مرغ سرکنده این ور و آن ور می ره و آخرشم هیچ وکیلی نمی تونه در این مورد به خصوص کاری کنه و....بعد می فهمم که بیشتر آدم ها با توجه به موقعیت خودشون نظریه پرداز می شن ..یکی شم خود من...