تبليغاتX
کوتاه
 

فقط تصور کنید امروز چقدر مورد احترام واقع شدیم دیگه دربان در به جای نق زدن دست تکون می داد خانم های حفاظت دم در بهت دقیق خیره نمی شدند همشون نگران بودند به غیر از جوونها که می گفتند آخیش بالاخره می تونیم شلوار جین بپوشیم ...فقط تصور کنید یک قدرت برتر یک دفعه بره زیر مجموعه قدرت کوچک... هم غم انگیزه هم خیلی مدرنه !!!....تا دیروز سلام به زور می کردند حالا یک لبخند پر از غم رو لباشونه می دونن که ممکنه حقوقشون کمتر بشه چون می خوان بچسبن به ما ....هر کدام از بچه هاداشتند جای پارک ماشینهاشون را انتخاب می کردند فکر ناهارهایی فوق العاده ای که تا دیروز پرسی ۶۰۰۰ هزار تومان می خوردی و الان احتمالا با یک فیش ۲۰۰ تومانی ..و این که این ساختمون تو در و تو و شگفت آور دیگه متعلق به گردشگری می شه ...حس قدرت خودشم خوبه

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 15:29 توسط کوتاه |

 

دو تا همکار دارم که نمی تونن زود بیان سر کار چه در دولت قبل چه الان ...یکیشون می گه زود بیام افسرده می شم اون یکی هم میگه ما نسل در نسل تا ساعت ۱۰ می خوابیدیم ...از دست هیچ کس هم هیچ کاری بر نمی یاد ...دو تا آقای کامل و بالغ و فوق لیسانس و یقه لباس تا خرخرخه بسته ...مدیرمون یک بار تذکر داد دو بار سه بار ....تا پس از یکسال یک فکر به نظرش رسید دیروز تو جلسه سر من داد  زد که اگر کسی بخواد بی نظم باشه و کاری نکنه باید بره ...من که اعتراض کردم گفت سیستم من پادگانه اگه یک نفر دیر بیاد بقیه باید تنبیه بشن تا اونا دلشون برای بقیه بسوزه و دیگه دیر نیان!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/29ساعت 15:31 توسط کوتاه |

 

برگشتم محل کار خودم ... در این یک ماه اخیر که نبودم تجربه ها دیدم!!!!!!  که احتمالا باید بنویسم ولی نه این جا که در گوشه هایی از دفتر یادداشتم ...دیروز همایشی بزرگ برگزار شد و آنچه باقی گذاشت حرف هایی بود که برایم داشتند و نه من برای آنان....ایرانیانی که دیگر ایرانی نبودند با آن شکل و شمایل شیک که نمی دانم آیا حاضر به ماندن بیش از چند روز در ایران هستند یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رونوشت: فقط خیلی خوشحالم که تا دوشنبه می تونم ساعت ۹ بیام سرکار.... چون ماموریتم تا آخر فروردین  هست و من همین الان هم می تونم بزنم از اداره بیرون...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/26ساعت 14:5 توسط کوتاه |

 

دارم خفه می شم یک  چیزایی دوست داری بنویسی نمی شه...از  ۱۵ فروردین تا حالا انگار یک قرن گذشته ...اینجا چون به شدت فضا کم هست سه نفر ه می شینیم پشت یک کامپیوتر ..نه می شه وبلاگ نوشت نه رفت فیس بوک نه ایمیل نه هیچ چیز دیگه...حالام یک لحظه اون دو نفر این ور و آن ورم یک صحبت خصوصی داشتند منم فرصت ورود پیدا کردم  ...هر لحظه هم که سرتو بگیری بالا چشم تو چشم می شی با یک نفر ...بیرون از اتاق هم که نمی تونیم بریم ...فقط تصور کنید...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 12:2 توسط کوتاه |

 

 می گم کلا کلکسیون کامله...

یک مدت قبل از سال جدید حالام تا یک مدت دیگه در محل ماموریت به سر می بریم و به خاطر انبوه آدم هایی که در یک اتاق کوچک جمع شده اند تا کاری بزرگ کنند هیچ تکان  اضافه ای نمی توانیم بخوریم ..کلی رودرواسی ..کلی دهن کجی ..کلی پرستیژ ..کلی مسئولیت!!!... کلی اضافه بودن...کلی احتیاط و ... در همین چند وجب جا قرار داره  و تنها منظره خوبی که هر از گاهی می بینیم ساختمان  سینمای آزادی است ...

می گم کلا کلکسیون کامله...همه سیستم های کاری این مملکت دقیقا مثل همه اصلا لازم نیست تجربه های ریادی داشته باشید یکی رو که تجربه کنی .....

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/01/16ساعت 13:16 توسط کوتاه |