تبليغاتX
کوتاه

این روزها منتظر خبرهای ناخوش بودم اما نه این که بشنوم یکی اساتید دانشگاهم فوت کرده است .. دیروز مراسم تشییع پیکر دکتر علی میریان یکی از اساتید رشته آمار بود ..

 

 

 

 

 

 

اولین استادی که سر کلاس درس دانشگاهم آمد و همیشه می خواست به ما حالی کند که رفتاری همچون دانش آموزان نداشته باشیم ..."خوش تیپ ترین استاد" لقبی بود که سالها  در دانشکده اقتصاد علامه طباطبایی از آن خود کرده بود.. .به بچه ها آزادی مطلق برای حضور در کلاس ها را داده بود و من با شرم باید بگویم از این پیشنهادش استفاده ها کردم ...چند سال پس از فارغ التحصیلی او را در محل کار فعلی ام دیدم علاقمند به حوزه گردشگر ی و به عنوان مشاور آمار آمده بود؛البته در این جا دوام نیاورد ...زمانی که مرا دید یادآوری کرد که هیچ وقت سرکلاسش حضور نداشتم و هر چه نمره داده بود بیش از آن بود که مستحقش باشم .. هنوز مرگش را نمی توانم باور کنم باصلابت و قوی بود ..باور نمی کنم انگار که هنوز قرار نبود  بمیرد ..کتاب معروفش، "چگونه با آمار دروغ می گویند"،  مورد علاقه همه بچه ها بود کتابی که ما را از دنیای اعداد و ارقام جدا می کرد و با طنزی اجتماعی، سیاسی ، دروغ های عددی مسوولین و مدیران را به رخ می کشید که هر عدد ابزاری برای بقای سیاسی بسیار کسان است..

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/05/22ساعت 12:44 توسط کوتاه |

 

 خلاص ...از امروز به مدت بیست  روز تعطیلم ...و خدا را شاکرم که روزنامه ها تا سیزدهم فروردین تعطیلند..." فقط ..." اگر پایت دوباره بلغزد ...قطع خواهد شد ...اگر دستت ترا به راهی دیگر رهنمون شود خواهی پوسید.."..(شعر پابلو نرودا) 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/12/26ساعت 17:34 توسط کوتاه |

 

فروغ فرخزاد...ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ستاره های عزیر

ستاره های مقوایئ عزیز

وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می گیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد ..

....

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/12/10ساعت 20:34 توسط کوتاه |

 

سید علی صالحی ....دفتر نهم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم

صبوری می کنم تا تمام کلمات عاقل شوند

صبوری می کنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود

صبوری می کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه، تا سراغ همسایه...

صبوری می کنم تا مَدار، مدارا، مرگ...

تا مرگ، خسته از دق الباب نوبتم

آهسته زیر لب ...چیزی، حرفی، سخنی بگوید

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/12/06ساعت 23:22 توسط کوتاه |

 

ذهنم به بعضی از اشعار شاملو اعتیاد دارد.سراغم که می آیند رهایم نمی کنند..

 

 

              ... و به هنگامی که مرغان مهاجر

     در دریاچه ماهتاب پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن....خوابی دیگر به مردابی دیگر...خوشا ماندابی دیگر به ساحلی دیگر به دریایی دیگر...خوشا پر کشیدن ،خوشا رهایی....خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی...........

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/22ساعت 12:15 توسط کوتاه |

 

 بهترین پاره زندگی انسان دیدن کسانی است که دوستشان میداری ..دیروز کسی را دیدم که بر گردنم حق استادی دارد ولی هیچ گاه خودش را فرارتر از یک دوست برایم ندیده است ...می دانم که شاملو را دوست دارد و یار سالهای دور پدرش بوده است پس برایش می نویسم..آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم ...در آستانه پر نیلوفر، که به آسمان بارانی می اندیشید...و آنگاه بانوی پر غرور عشق خود را دیدم در آستانه پر نیلوفر باران، که پیرهنش دستخوش بادی شوخ بود...و آنگاه، بانوی پر غرور باران را در آستانه نیلوفرها ، که از سفر دشوار آسمان باز می آمد....

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/11/19ساعت 13:46 توسط کوتاه |

 

پابلو نرودا در یکی از اشعارش آورده است" هنگامی که در میان ریشه ها می زیستم خشنودتر بودم تا در میان گل ها .."

 

+ نوشته شده در شنبه 1385/11/07ساعت 21:0 توسط کوتاه |

آلبر کامو در مقدمه ای بر کتاب "خانه مردم و همراهان" نوشته"لویی گی یو" گفته است: آثار لویی گی یو را دوست دارم و می ستایم زیرا او از مردمانی (اغلب نوشته هایش در مورد مردم فقیر بوده است) سخن می گوید که نه مدحشان می کند و نه تحقیر ..تنها عظمتی را که نمی توان از آنها گرفت یعنی حقیقت را به آنها باز پس می دهد ..این نویسنده بزرگ درمکتب ضرورت و احتیاج درس خوانده و یاد گرفته است که بی آنکه تشویشی به خود راه دهد  درباره انسان به قضاوت بنشیند  و از همین راه به کسب شرم و آزرمی نایل آمده است که به نظر می رسد تقسیم آن در دنیای ما خوب انجام نگرفته است و این امر او را مانع خواهد شد که از فقر دیگران نردبانی برای پیشرفت خود بسازد و بتواند از آن به عنوان موضوع جالب و شورانگیز بهره مند شود..

+ نوشته شده در جمعه 1385/11/06ساعت 13:2 توسط کوتاه |

 

امروز پس از سالها تعزيه ديدم...يادم مي آيد در ارگ قديمي زادگاهم، همراه مادربزرگ به تعزيه مي رفتم  منتظر مي ماندم تا آخر نمايش شود...جنگ آغاز شود ..شمشيرها به هم آويزد...طبل ها به صدا درآيند ..شيپورها بنوازند ..و مادربزرگ اشک بریزد و شیون کند...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/11/02ساعت 16:7 توسط کوتاه |

 

تمام ديشب.. شعر شاملو در ذهنم زمزمه مي شد...بگذار چنان از خانه به در آيم كه كوچه ها حضور مرا دريابند...

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/11/01ساعت 14:59 توسط کوتاه |

 

به خاطر فرار از نگاههاي خيره شده مسافران قطارهاي مترو،  به ميزري پناه آورده ام .....

+ نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت 15:41 توسط کوتاه |

سلام

كودك كه بودم نام آلمانوس را به دفعات از مادربزرگ و ديگر پيرهاي فاميل و همسايه ها مي شنيدم ....هميشه وقتي مي پرسيدم آلمانوس يعني چه؟ كسي براي آن جوابي نداشت ..تنها مي دانستم نام پيرزني است كه همان زمانها مرد ...هر چه بود آلمانوس از ديار من نبود ...داستان عشقش ....روزگارش و مرگش ...همه ر ا انگار در افسانه هاي قديمي خوانده ايد اين را گفتم تا بگويم براي چه اسم آلمانوس را انتخاب كرده ام ...نه علاقه به افسانه هاي قديمي دارم و نه بازگو كردن روايت زندگيش....تنها نامش را دوست دارم ..

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/09/20ساعت 14:14 توسط کوتاه |