زمانی که تازه به محل کار فعلی ام آمده بودم با مردی نزدیک به 60 سال همکارشدم ..چون درگیر کارهای بازنشستگی اش بود و کار خاصی نداشت میز و صندلی اش را به من بخشید ..آن روزها یک روز در میان به سر کار می رفتم .. زیاد درکش نمی کردم ..حتی اهمیت نمی دادم چرا با من خشن برخورد می کرد... می گفت واهمه ای از بیکاری ندارد سی سال منتظر چنین اتفاقی بود به زودی دنبال کار مورد علاقه اش می رود..دیشب که فیلم "درباره اشمیت" را می دیدم لحظاتی که وارن اشمیت با نفرت از جانشین جدیدش بر روی کاغذی می نوشت و بعد تمام آنها را خط زد، به یاد آن همکار قدیمی افتادم ...دو سال بعد از بازنشستگی همکارم را در یک مانتوسرای بزرگ و مدرن دیدم ..صاحب همه اش بود..مرا کمی دیر شناخت ...به اندازه چند سال پیر شده بود..از محل کارش تعریف کردم و به او گفتم درآمدش باید زیاد باشد...گفت تمام سالهای عمرش هدر رفته است ...به گذشته اش که برمی گردد هیچ نقطه ای قابل تامل نمی بیند یک عمر نشسته آمار اقامت کنندگان هتل ها را بررسی کرده ...آخرش هم که هیچ ...به حرف هایم گوش نمی داد ..آخر هم گفت این ها همه از پیری است ..این همه گفتن ها از پیری است ...گفت فقط یک نصیحت دارد، یک هنر یاد بگیر ...هنر ابزاری خوب برای مقابله با پیری است ...این سخن را جایی دیگر هم شنیده بودم ...

دیشب جک نیکلسون در نقش مردی بازنشسته بازی کرد که چند روز بعد از بازنشستگی همسرش را از دست داد ..در اوایل فیلم هنوز ذهنش درگیر همان افکار پارانوئیدی بود (البته هر انسانی در هر مقطع زمانی دارد) که باور نمی کرد بازنشست شده است ... به محل کارش سر می زند ..ولی می بیند همه چیز برایش غریبه شده است ..حتی وسایلی که در اتاق محل کارش بوده به عنوان زباله در گوشه ای افتاده ...باورش که میشود ...همسرش می میمیرد.. آینده ای مبهم که تا کنون وجود نداشت و درست از جشن بازنشستگی اش شروع شده بود..سردرگمی، ناامیدی ، بی حوصله گی ...او و دخترش همدیگر را درک نمی کنند ..دختر نمی تواند در این دوران همدمی خوب برایش باشد ... او یکی از بهترین کارمندهای بیمه جهانی شرکت فلان بوده ...حالا ناامید و خسته از آن چه کرده و نکرده، تمام اگر و اما ها زندگی برایش تازه می شوند ...جرقه ای در نیمه شبی به فکرش می زند....سفر را آغاز می کند ..پا به جاده می گزارد..جاده ها بالاخره به جایی می رسند حتی اگر هدفی هم نداشته باشی، مقصدی نداشته باشی ... .وارن می رود تا دنیا را بشناسد ..حالا کمی امیدوارتر است ...ناشناخته هایی را دراین سفر می بیند و راحت تر قدم بر می دارد...گر چه راهی برای فرار از وضع فعلی پیدا کرده بود اما در لحظه ای که به خانه بر می گردد دوباره نگاهش مبهم و سخت می شود....ساعات آخر فیلم خواب چشمانم را فرا گرفته بود...اما صحنه پایانی فیلم گریه وارن آنقدر تاثثر گزار بود که هوشیاری را به چشمانم آورد ...لحظه ای که نامه معلم پسرخوانده جدیدش را خواند که پسر خوانده شش ساله همیشه به فکر اوست نامه هایش را می خواند قدردانش است بیماریش به خاطر پولهایی که او فرستاده کمی رو به بهبود است و در آخر یک نقاشی که دست در دست اوست... لحظات وارن دوباره نو شدند ..اشک شوق و غرور.. دوباره سهمی از خوشبختی کسی بدست آورد در لحظاتی که داشتند کهنه کهنه می شدند ..چشمانش دیگر ابهام نداشتند..
امروز در اکثر صفحات ادب و هنر روزنامه ها چشمم به خبر" برپایی آزمون شجریان از شاگردانش" می افتاد ..

گابریل گارسیا مارکز زنده ماند همان طور که وعده داد بود ...دیروز هم در کنار دوستانش هشتاد سالگی اش را جشن گرفت و دوستدارنش دریک حرکت نمادین کتاب"100 سال تنهایی" را با یکدیگر خواندند و به او نشان دادند که گرچه این کتاب تا چهار نسل را روایت کرده است اما برای هزاران نسل باقی خواهد ماند....

مارکز زنده ماند تا روایت کند گرچه از سال 1999 که متوجه شد سرطان غدد لنفاوی دارد و باید به طور مرتب برای شیمی درمانی به بیمارستان های لس آنجلس برود نوشتن را به حداقل رساند اما همین موضوع باعث شد تا روایت زندگی خود را در چند کتاب آخرش مورد توجه قرار دهد و دوباره بنویسد ..(درهمین سال بود که جایزه بزرگترین مرد کلمبیا و مرد سال 1999 به او اعطا شد )....
گابریل گارسیا مارکز که بین طرفدارنش به"گابو" شهرت دارد از همان دوران جوانی که حرفه روزنامه نگاری را برای خود برگزید جزئیاتی را با چشمهایش می دید که فرارتر از یک خبرنگار بود و جایگاهش را به سمت یک نویسنده برد...در سن 39سالگی "100 سال تنهایی" را نوشت و به شهرت جهانی رسید....زمانی از او پرسیده بودند که"نویسندگی" چه حسی دارد و او در پاسخ گفته بود: "هم از آن لذت می برم و هم شکنجه، هیچ شغلی به تنهایی نویسنده نیست چون انسان تنها و بی کس در مقابل یک کاغذ سفید و بی گناه نشسته است..." او می گوید از زمانی که نصیحت همینگوی را گوش داد دیگر از آن برگه سفید ترس ندارد..چون در جایی به نوشتن پایان می دهد که روز بعد باید بداند در کجا باید شروع کند ...حرف آخر این که مارکز در سالی که به عنوان چهلمین سالگرد 100 سال تنهایی، بیست و نهمین سالگرد نوبل و هشتادمین سالگرد تولدش است به ایران سفر خواهد کرد تا چند روز ی را در کنار دوستداران ایرانی اش باشد ...
همين الان خبر رسيد رسول ملاقلي پور كارگردان سرشناس ايراني در گذشت ..آخرين فيلم او ميم مثل مادربود ...

"غنچه گلسرخ يا روزباد" از جمله عبارتهاي فراموش ناشدني است كه بر روي پوسترهاي امسال اسكار ديده مي شود... اين عبارت و عبارتهاي مشابه هر روزه در مكالمات، ديدارها، مهمانيها يا هنگام پيادهروي مردمان بسياري(در ايالات متحده ) به گوش ميخورد...

"غنچه گلسرخ يا روزباد" از جمله كلمات آشنا براي هر سينما دوست و كليد معماي يكي از شاهكارهاي سينما يعني "همشهري كين " است ....فيلمنامه اي كه خودپسندي انسانها را در سايه تنهائيشان از پا در مي آورد .... اين فيلم و فيلمنامه نويس آن در يك راستا مشهورند ..شهرت كارگردان ۲۵ ساله همشهري كين به حدي بوده است كه آن روزها زماني كه اورسن ولز در حال ساخت فيلم بود روزنامه ها تيتر زدند ...."ساكت نابغه دارد كار مي كند" .....

Religion واژه اي است كه هم اكنون براي نامگذاري اديان دنيا به كار گرفته مي شود و گروهي آيين هندو را با همين كلمه معنا مي كنند اما نكته در اين جاست كه هندو اصطلاحي بومي است و هيچ معنايي در حوزه دين ندارد ...معنايش در مفاهيم بومي عدالت است، پرهيزكاري و وظيفه...هندوئيسم آئینی است كه بر رفتار بيش از اعتقادات تا كيد مي ورزد..ارتباط مردم هندوستان با اين آيين جالب و كمي حيرت انگيز است روزنامه هاي هند گزارش داده اند پخش سريال هاي مذهبي و داستانهاي حماسي درباره آيين هندو آنقدر در اين كشور طرفدار دارد كه جريان امور را در هند به حالت توقف در ميآورد...جشنواره ها و نمايش هاي تلويزيوني در خصوص آيين هندو ، جزء رويدادهاي ديني اين كشور به شمار مي آيد و بازيگران اين نمايش ها باید رفتاري پاك و شايسته داشته باشند و اگر غير از اين باشد با اعتراض مردم مواجه ميشوند..
مدعوان جایزه ادبی صادق هدایت هم امروز جایی برای نشستن در سالن بتهون نداشتند به ناچار همه در سالن طبقه اول تمام مراسم را غیر مستقیم دیدند....

"مردی که شبانه سر راه خوانسار سوار اتومبیل ما شد خودش را با دقت در پالتوی بارانی سورمه ای پیچیده و کلاه لبه بلند خود را تاروی پیشانی پایین کشیده بود ....مثل این که با خودش حرف بزند گفت: من هیچ وقت در کیف های دیگرون شریک نبوده ام ، همیشه یه احساس بدبختی جلو منو گرفته ..درد زندگی ، اشکال زندگی ...اما از همیه این اشکالات مهم تر جوال رفتن با آدم ها ست ،شر جامعیه گندیده،شر خوراک و پوشاک ..همیه اینا از بیدار شدن وجود حقیقی ما جلوگیری می کنه ..یک وقت بود داخل اونا شدم ...هر چیرو که لذت تصور می کنن همه رو امتحان کردم دیدم به درد من نمی خوره ..." متن داستان تاریکخانه صادق هدایت را کیکاووس یا کیده خواند..می خواند و می گریست مصداق همان ابر بهار که می گویند ...تلخ تلخ بود ..

آکاردئون نوازی خسرو سینائی سکوت را به خانه هنرمندان آورد گفت: به فلان کس گفته همیشه در خانه که است اجرایش صد در صد است همین که به روی صحنه می آید بیست درصد می شود ...
کارگردان فیلم اخراجی ها گفته است ": دیدگاهی که نسبت به سابقه سیاسی من وجود دارد موجب شد فیلم من آنچنان مورد قضاوت داوران قرار نگیرد ..من از ابندا نه مرغ می خواستم نه سیمرغ ..طبع ما پایین شهری ها با آبگوشت بیشتر در می آید "...ده نمکی رزمنده ،سیاسی، روزنامه نگار، متفاوت، فیلمساز ....تا حالا نمی دانستم که در پایین شهر زندگی می کنم ..

سنتوری بعد از حذف و حرف و حديث بالاخره نمایش داده شد...

ظاهرا حذف بخش عمده اي از فيلم علي سنتوري هم نتواست از حذف شدن اين فيلم در بيست و پنجمين جشنواره فيلم فجر جلوگيري كند ..
