روزهای بی تو روزهای دردناک و پر بغض بود در درونم....
بعد از تو آهنگ سردردهایم دیگر خاموش نشد...
چه می دانستی که این همه ارزش داری...
من پر از درد.......پر از بغض ......
تو کجایی...آرزوهایمان کجا رفت....
روزهای بی تو روزهای دردناک و پر بغض بود در درونم....
بعد از تو آهنگ سردردهایم دیگر خاموش نشد...
چه می دانستی که این همه ارزش داری...
من پر از درد.......پر از بغض ......
تو کجایی...آرزوهایمان کجا رفت....
.....
در یک ماه اخیر که شوک شدیدی از طریق مشکل گوش داشتم به خیلی چیزها فکر کردم.. راستش فهمیدم وحشتناکترین چیز زمانی است که نخواهی امید به بهبودت داشته باشی
پی نوشت: من که دوباره جهیدم خدا رو شکر اما روزگار تلنگر می زند غیض می کند یا تی پا و اردنگی می زند نمی دانم ... هر دو شاید با نگاه محبت آمیز پدرانه باشد
طبیعت با آغوش بازش لمس بسیاری از زیبایی ها و ذخایر خود را برای معلولین و افراد ناتوان شدنی کرده است اما برای دسترسی و استفاده بهینه از این طبیعت زیبا برای این گروه خاص چه باید کرد؟ فراهم کردن دسترسی افراد کم توان برای استفاده بهینه فضاهای طبیعی چگونه صورت می گیرد؟ طبیعت چگونه درهای خود را برای این افراد باز می کند و آن ها را به دنیای دسترسی همگانی می برد؟ ما یک برنامه کوچک در خانه طبیعت گردی اجرا کردیم تا ببینیم شدنی ها و نشدنی ها چیست ...برنامه پرنده نگری برای کودکان نابینا شاید یکی از دلچسب ترین برنامه هایم در خانه طبیعت بود ..پرنده نگری برای نابینایان چالش بزرگی در ذهن ایجاد می کند چطور می توان پرنده ها را نگریست در صورتیکه این افراد توان نگریستن به آن را ندارند.
خوشبختانه فعالیت پرنده نگری سهم هر یک از مخاطبنش را در نظر دارد. سهم نابینایان از این فعالیت حس کنجکاوی، ردیابی صداها، لمس پر پرندگان، شناخت منقار و دم پرنده.. این ها همه چیزهایی هستند که آنها را به پرندگان و زندگی آنها علاقمند می کند .. سرنخ هایی برای کنجکاوی بیش از اندازه این گروه از مردم که کشف کردن یکی از ابزار های توسعه اعتماد به نفس آنها است و ایجاد احساسات مثبت و خوب را در انسان ایجاد می کند.
امیدوارم این برنامه آخری خانه طبیعت نباشد راستش از دیروز تا حالا بخشی از شنوایی گوشم مختل شده که بسیار اذیت کننده است خدایا این حواس ارزشمند!!!...تصاویر زیباترند...
یگانه کوچولو بعد از اینکه خوش اخلاق شد درخت ها رو لمس می کنه و بوی تنه درخت رو حس می کنه حسابی با هم دوست شدیم

عزیزم محمد مهدی باهوش که حسابی ادای پرنده ها رو در می آورد و زبان انگلیسی می دونست ...و ابولفضل مهربون که اسامی همه رو قبل از هر سلام می پرسید فقط نمی دونم چرا صورتش خجالتی بود

این پسرهای خوشتیپ همش در حال عکس گرفتن از خودشون بودند ..اونا کاخ ملت رو هم بازدید می کردند به طرز جالب توجه ما براشون از اتاق ها و وسایل توش می گفتیم و اونا تجسم می کردند....

لبخند بر لبانشان افتاد وقتی صدایی را شنیدند که ما به سختی آنها را می شنیدیم..البته من که آن روز صداها رو به سختی می شندم

عزیزم چه حسی کردی که اینگونه لبخند بر لبت آورد...

می تواد پر را لمس کند بو کند و لذت ببرد من یکی از مخاطبان اصلی پرنده نگریم

بچه ها سعی می کنند پرندگان را با شابلون مورد نظرش مطابقت بدن ..مربیان داستان پرندگان و صداها و رفتار آنها را در طبیعت برایشان بازگو می کنند

مربیان خوبی که به دور از مادیات دغدغه های فعالیت طبیعت گردی ، روحیه داوطلبی و انسان دوستانه دارند

آخ چه مزه ای داشت وقتی انجمن نابینایان نگاه نو به ما لوح دادند ...خیلی چسبید

اینم خونه طبیعته ..این دفعه چه مهمون های خوبی داشت ....نمی دانم تا چقدر می شه ادامه داد ..احساس می کنم آخر کار در خونه طبیعت هست

فر به ژاپن یکی از برنامه های خوب زندگیم بود یک بورس دانشجویی یک ماهه در خارج از کشور در بهمن و اسفند 1395 و سفرهای مختلف در شهرهای جذاب ژاپن و آشنایی با مردمانی که 180 درجه با فرهنگم متفاوت هستند و در طبیعت و خویشتن و سرعت درفناوری با شدت نور در حرکت هستند... راستش برای من اتفاق بسیار بزرگی بود. خوشحالم برای این دوره جذاب و خدا را شاکرم برای همیشه که تجربیات و خاطراتی را در ذهنم نهفت که وقت یادم می آید روح و جسم تازه و زلال می شود.دوست داشتم خیلی از خاطرات را می نوشتم خیلی از عکس ها را می گذاشتم ولی تنبلی همیشه چمباتمه می زند بر بالینم...گزارش های اداری و تخصصی این سفر که در حوزه اکوتوریسم بود را در قالب های محتلف ارایه کرده ام....اما حالا این جا شاید بهتر باشد چند تا از حس و حالهای خوب را در وبلاگم که حالا شاید بیشتر خودم مخاطبش هستم را بگویم ....
مثلا...................مثلا.........
مثلا زمانی که در شهر میه در کلوپ خانم کیکو آموزش می دیدیم و یک روز به او گفتم چرا عروسک های "زنان آماسان" را درست نمی کنید...گفتم اگر عروسکی داشتید من می خریدم که او با مهربانی تنها ماکت عروسکی کوچک کلوپش را به من هدیه داد و گفت این که در سینه اش است مروارید واقعی است...گفت ممنونم از پیشنهادت به زودی این کار را می کنیم ... جالب بود آنها هر پیشنهاد کوچکی را بسیار جدی بررسی می کردند...

در شهر توبا از سالها پیش زنانی به نام آماسانها برای امرار معاش تا عمق 20 متر بدون اکسیژن شنا می کردند تا در اعماق آبها جلبک و صدف جمع آوری کنند تعداد این زنان الان خیلی کم شده ولی حالا در کنار "مروارید" شهر توبا این زنان هم برند گردشگری هستند هر جا که می رفتیم عکس و ماکت زنان رو میدیدم.. البته مغازه های مروارید بیشتر بود...من دو تا گلوبندزیبای مروارید برای خواهران عزیزم گیتی و افسانه و دو تا سنجاقک گل سینه برای دوستانِ جانم مهنوش و ژیلا خریدم..

زمانی که در شهر فوجی نومیا در اتاقک خط شوجی با لباس کیمونو خط شوجی می نوشتیم و آن جعبه موسیقی آهنگ زیبای رود روان را پخش کرد و حالا این اهنگ خاطرات ژاپنم همه گروهمانشده است..

خیلی خوب بود اون روز...زمانی که در روستای یونا در کافه استاد شینتانی با بچه ها چای مخصوص دارجلینگ رو می خوردیم و احساس خوبی از روزهایمان داشتیم. آن شب قرار بود میهمانی باشکوهی داشته باشیم .. همراه با لذت بردن و قدم زدن در روستایی که هیج پلیس و نگهبانی نداشت چون این روستا آنقدر امن بود که نیازی به این قبیل شغل ها نداشته باشد...

و شام، سوشی فاخرانه ای بود که در خونه استاد شینتانی خوردیم البته تعدادکمی حاضر بودند سوشی بخورند ولی برای من تجربه جالبی بود مثلا تو همین سینی اون 2 تا شاه میگو را من خوردم!!

معابد زیبایی که در شهرهای مختلف از اونها دیدن کردیم ...توکیو...فوجی نومیا...کیوتو این عکس مربوط به معبدی در شهر ناگویا است ... مردمانی که در معابد از ته دل دعا میکردند و ما سعی می کردیم خیلی تمرکز آنها را به هم نزنیم....

وای خنده ها تمامی نداشت وقتی کای جان صاحب یکی از قنادی های قدیم شهر فوجی نومیا با همان آداب سامورایی و خشک و سخت می خواست به ما درست کردن شیرینی ساکورا یاد دهد. خمیر و همه چیز آماده بود ...باید خمیر را گرد می کردیم و بعد گلبرگ هایش را با یک چاقو برش می دادیم دستورهای ساده اش ذهنهای پیچیده ما را قانع نمی کرد آخه این همه سادگی؟؟!! ...سادگی کار برای ما خنده آور بود ولی او محکم و جدی کارهای ساده رو انجام می داد حالا که می بینم از پیچیدگی ما و سادگی آنها چه کشورهای بیرون آمده و حتی چه شیرینی ساکورایی... باید ...باید دوباره به سادگی بازگشت کرد ....

مثلا زمانی که به سمت جزیره یوشیجا با فراغ بال بر روی کشتی روح و جسم را به وزش بادهای زمستانی داده بودیم و به جزیزه یوشیجا نزدیک می شدیم...آسمان آبی و زیبا...

چه تجربه خوبی بود زمانی که در نزدیکی مدرسه طبیعت در روستایی در حوالی کوه فوجی تجربه نودل پزی را با چند خانم سالمند داشتیم که حالا یک آشپزخانه و یک رستوران کوچک سنتی رو داشتند و مشوقشان هم فعالهای طبیعت گردی منطقه بودند... این پارچه ها که دست زنان هست تانه، حوله دستباف زنان خوش ییلاق استان سمنان هست که ما براشون هدیه برده بودیم و آنها عاشقانه پذیرفتنشان...

مثلا زمانی که در شهر کیوتو در محله گیشاها قدم می زدیم و نباید با این زنان مغرور هیچ گفتگویی می داشتیم حتی در حد تقاضای یک عکس. این زنان هنوز با همان لباس سنتی و کفش و کیف و موهای آرایش کرده سنتی ژاپنی ها زندگی می کنند موبایل نبایدداشته باشند و متعلق به گذشته هستند...زنانی که مصاحب های گرانقیمتی برای مردان هستند و....

این عکس از دوست عزیز آقای عمویی است که بالاخره از گیشاها تونست عکس بگیرد...

و رفتن به پاغ قدیمی مرکز شهر کیوتو که یکی از قدیمی ترین و باشکوه ترین کاخ امپراطوری قدیم در آن وجود دارد ...زمانی کیوتو پایتخت ژاپن بوده است و مقر امپراطورها...کیوتو توریستی ترین شهر ژاپن است و بیشتر از هر جا احساس میکردیم مورد توجه هستیم...

تجربه غارنوردی در مرکز بازدید کنندگان دریاچه تانوکی....این غار مصنوعی هم صخره داشت..هم چال ..هم مسیر پیمایش سینه خیزی و هم خفاش ...هم لحظات خوب ...

و تجربه پرنده نگری در دریاچه تانوکی..... و همچنین مرکز بازدید کنندگان تالاب فوجیه میه

غذاهای مرکز آموزشیمان درتوکیو غیر قابل تحمل بود باز ناگویا بهتر بود.. واقعا لذت نمی بردیم ..حتی غذاهایی که به سبک بین المللی هم می خواستند بپزند طعم و مزه غذاهای ژاپنی را می داد هر چند من تقریبا با غذاهاشون راه اومدم ولی لذنی نبود .... تنها لذت صدای مهربون گارسون رستوران جایکا در ناگویا ..هیچگاه فراموشش نمی کنم...داد و فریادهایش دراول صبح ...اوهایو گزای ماس...اوهایو گزای ماس ...یعنی صبح به خیر و به زور می خواست ما رو وادار به خوردن صبحانه اضافی کنه البته صبحونه هاش واقعا خوب بود..

و یا زنان و مردان ژاپنی که ترجیح می دادند در اماکن مذهبی و توریستی لباس های سنتی ژآپنی را بپوشند....

و تور جذاب ناخنک زنی که باید سعی می کردیم بالاخره یک نوکی به غذا بزنیم چون میزبانها کنارمون بودند و خوب خیلی زحمت و خرج برای غذاها کشیده بودند...دیگه از سفره ماهی تا حلزون.. تا صدف و ...وای جلبک از هم اش بدمزه تربود...جلبک تازه واکامی....

و کوه فوجی و لباس کیمونو و ژست های مختلف ....

روز پایان تحصیلی برایمان یک جشن سنتی ژاپنی برگزار کردند و همه چیز رنگ در رنگ بود و رقص ساکورا..رقص اژدها...رقص سامورایی که همه از ایین هایی قدیمی و سنتی آنها بود و همراه با غذاهای خوشمزه..لباس های سنتی....دانشجویان خارجی خیلی هاشون کیمونو پوشیدن راستش ما منصرف شده بودیم همون یک بار کفایت می کرد..

وکسانی که در این سفر بسیار حرفه ای در حوزه اکوتوریسم برخورد کردند و من از مصاحبت و یا کلاسهاشون لذت می بردم..استاد شیتنانی که به هر حال از اول تا اخر با ما بود و حسابی در کنار ش آموختنن را یادگرفتیم خانم کیکو و فعالیت گسترده اش در شهر توبا ....داویل دخترک اندونزیایی که راهنمای کلوپ کیکو بود و چقدر زیبا فن تفسیر رو می دونست ...و آقای توجینو از انجمن اکوتوریسم که در کنار استاید دیگر ژاپنی که تقریبا بی انرژی و حرکت آهسته ما رو کمی خسته و محدود کرده بودندبچه ها را با کارگاه مهیجش انرژی داد..

امروز 3 روز از حادثه پلاسکو می گذرد
امروز چند روزی است که احوال خوبی ندارند مردم کشورم و من
پلاسکو قلب مردم کشورمان را بد جور فشرد و قلب مرا
روزهای تلخی بود.. آسمانی که کثیف بود و
و حالا تازه کمی از غباریش را باد دیروز و برف امروز به گوشه ای فرستاده
من دو ماه پیش به پلاسکو رفتم من از ساختمان و میله های پله و کهنگی آنجا ترسیده بودم
بعد از این همه اتفاق زنده ایم هنوز؟؟

چند پنج شنبه ای است که با همکاری بچه های باشگاه فرهنگ و طبیعت کلاس های تهران قدیم را برگزار می کنیم ..می رویم تا تاریخ و قصه های تهران و کوچه ها و خیابانهایش را بشنویم خیابان سپه، حصارهای قدیم ..عودلاجان،....دروازه دولاب....موزه ملک .....و هر بار که این کلاس های را برگزار می کنیم می گویم ای کاش پدرم بود او عاشق تاریخ بود امروز یکدفعه دلم خواست کنارم نشسته بود جایش بد جور خالی بود....

یکی از برنامه های خوب خانه طبیعت گردی ایران برنامه های مرتبط با کودک و طبیعت است که با همکاری انجمن هواداران میراث ایران آن را برگزار می کنیم...غم انگیز اما واقعیت آن است که این کودکان باید همین حالا بدانند که کمبودهای دنیا آینده شان چیست آنها همه یک صدا می گویند که می دانند دایناسور چیست و حالا منقرض شده است و در این کلاس ها می آموزند چطور و چگونه باید رفتار کنند تا پرنده ها و طبیعت زیبایشان منقرض نشود.... ما در دنیای پاک و عاری از آلودگی زندگی می کردیم همان سالها افرادی بودند که خیلی چیزها را پیش بینی می کرند.. اما متاسفانه اقدامی انجام نشد تا حالا که مدام ناچاریم به دنبال تدابیر آنی برای وضعیت کنونی باشیم دیو سیاه آلودگی هر روز همراه نفسمان می شود اما مردم نمی خواهند از ماشین هایشان حتی نیم ساعت دور شوند....ما باید کودکانی تربیت کنیم این هشدارهای زیست محیطی را مانند غذا و خواب در سبد زندگیشان بگذارند...دنیای آن شاید سبز باشد اگر ما بگذاریم

هیچ کس ..هیج جا نمی تواند این حفره را پر کند غم نبودن تو ...
احترام و حسرت به تمام لحظه هایی که داشتیم مهربانی ها، جدال ها، دوستی هایمان، قهریمان، به چالش کشیدن ها، تاریخ خواندن هایمان ، همسفر شدنمان،قهر و غیض ها، نقدها ...زمانی که من مادرت می شدم امر و نهی می کردم و زمانی که تو پدر بودی و فرمان می دادی ...

هر روز که می گذرد فاصله بین من و تو کوتاه می شود .... .به امید دیدار پدر عزیزم .. به امید دیدار عزیز دلم ... کوه غرورم

خدای من این بار سنگین و لطف زیاد مرا له می کند...همکاران و دوستان عزیز طبیعت گردی استانها هدایایی زیبایی را از کرمان برایم فرستاده ام....خوب شد به کرمان نرفتم



راستش نقدش به کارم نیامد...اصلا غرض بودن در میان جمع نقادانش نبود و آنجا را ترک کردیم... یاد شیردل افتادم که زمانی می گفت آن سالهای در زیر یک سالن تاریک فیلم های نئورالیسم را می دیده ...البته قیاسی بی ربط بود

امشب خانه طبیعت گردی شمع باران شده بود .... زیبا شده بود ... اما آنقدر شب شادی نبود یادبودی برای پیام بنی هاشمی برگزار کرده بودیم ... او که مرداد ماه امسال در اتفاق تور رفتینگ متاسفانه جان خود را از دست داد ...پیام امدادگربود همیشه فکر می کنی این احوادث برای امثال پیام نیست یادم می آید آنقدر در مورد خاطرات و خطرها خاطره تعریف می کرد که فکر می کردی دانای داستانی است که همیشه زنده می ماند اما دقیقا در وضیعت سریعی جان خود را از دست داد...

برنامه امشب البته پیشنهادی از سوی دوستان و موسسات مربوط به طبیعت گردی بود ... انجمن رفتینگ، موسسه ارسباران و خیلی های دیگر.....که خوشبختانه ما هم در آن سهیم داشتیم

کمی اجرای برنامه ها خانه طبیعت برایم سخت شده است ...البته به نوعی دست تنها هستم ... شاید حداقل تا پایان زمستان برنامه ای را برای عصر نگذارم انقدر باید نق های این و آن را بشنوم تا یک برنامه اجرا شود.....احتمالا امشب برنامه بسیار خوبی بود ...اما من تمام حواسم به نور پروژکتورهای خانه طبیعت بود که در اول برنامه متوجه شدم سوخته است و بچه ها تاسیستات تا آخر برنامه بالاخره درستش کردند....حواسم به پذیرایی برنامه بود که نکند غذا سرد باشد ....حواسم به مجری برنامه بود که زخمی برداشته بود از اینکه ناچار شده بود از در دربند به سعداباد بیاید و انتظار داشت که من برایش در زعفرانیه را هماهنگ می کردم..حواسم به چیزهایی که گفتن ندارد..و بیشتر و بیشتر پدر پیام بود که اشکهایش تمامی نداشت ..... هوای کلبه خانه طبیعت گردی دیگر سرد شده اسنت....

تئاتر سقراط با شکوه و دکوری سنگین و پر طمطراق... وقتی فرهاد آئیش نقش سقراط رو بازی می کنه با خودم می گم واقعا کسی دیگه می تونست سقراط باشه به طور حتم ...نه ... !! خواننده های اپرایی..اشعار سافو شاعره ...گروه رقص مده آ.... خوب این صحنه ها برایم جالب و عجیب است ...تئودره زنی روسپی که بیش از همه دوست دارد به آگاهی برسد...سافو شاعره ای بیش از زمان سقراط که در رویای سقراط به عنوان زنی ایده آل است هم او که به خاطر پیش رو و آگاه بودن در زمان خودش اتهام هرزگی خورده است و خودکشی میکند. ...زنان این تئاتر هم آدم های جالبی هستند .... نمایش البته گرچه سقراط کشی است اما در سطح به خاطر طنزی که دارد جریحه دار نمی کند کسی را ....

اخلاق اخلاق اخلاق سقراط تنها پایگاه انسانی را اخلاق می داند...او صحبت می کند و دیالکتیک رو مهمترین چیز می داند که انسانها را در شناخت خود و دیگران به سرانجام می رساند...تئاتر سقراط را با محبوبه و دوستانش رفتم...
خدا رو شکر ..ششمین جشن تولد فامیلی رو هم اجرا کردیم این بار در پارک پلیس و طبیعت رو آراستیم....گرچه هماهنگی برنامه های فامیلی هم کمی سرسام آوره ولی وقتی انجام میدیم و لبخند رو بر لب بزرگ و کوچیک فامیل می بینیم انرژی می گیریم و خستگی ها بیرون می ره...خدا رو شکر

اینم کیک بچه های مهرماهیمون

وای تئاتر ماتریویشکا فوق العاده بود کی فکر می کنه پارسا پیروفر ناگهان طنازیش گل کند و مخاطب را بخنداند....فوتویشکا براساس هشت داستان چخوف نوشته شده است و همه نقش ها را پارسا پیروزفر بازی می کند..بعد از مدتها با خنده های سرخوشانه سالن تئاتر را ترک کردیم...

پنجمین تولد فامیل هم برگزار کردیم خیلی خوشحالم خدا رو شکر

یکی از برنامه های خوب خانه طبیعت گردی را اجرا کردیم .... امروز همه چی عالی بود .... تکنیک های بقا در طبیعت را رو عرفان فکری و عباس جندقی درس دادن .... یک کارگاه هیجان انگیز..از شب مانی در طبیعت...پوشش در طبیعت..مواجهه با حیوانات...بستن کوله پشتی ...خوراک.... سه ساعت و نیم که تقریبا هر چی به پایان می رسیدیم بچه ها برای شنیدن بحث ها ترغیب بیشتری داشتند...خوشم اومد این بچه ها از گروههای بودند که خیلی از کار کردن باهاشون اذیت نمی شی ... در لحظه هستن و مدیریت بحران می کنند ...پیچیده نیستند... شفاف ... تقریبا نزدیک به دویست نفر امشب به خانه طبیعت گردی اومدن...حتی بچه های سعداباد هم که معمولا از برنامه های خانه استقبال نمی کنند در این برنامه به چشم می خوردند.... خیلی خوشحالم ..امروز حالم خوبه ...

و شاید باور کردنی نباشه دو تا از دوستای عزیزم .... وسط گیر و دار برنامه تو کلبه طبیعت گردی برام بساط جشن تولد برگزار کرده بودند...البته تولدم 20 تیر بود اما بچه ها امروز سورپرایزم کردند ....واقعا دوستتون دارم ژیلای عزیز...مهنوش قشنگ...

نه من اصلا جوگیر نیستم ولی نمی تونم جزء گروههای اولی نباشم که فیلم فروشنده را می بینه ... فروشنده رو برای روز دوم اکران رزرو کردم در سالن سینمایی چارسو....فرهادی فیلم های مورد علاقه مرا می سازد و من از او متشکرم .. خوشحالم فیلمسازی وجود دارد که برای دیدن فیلمهایش منتظرم ...سلیقه است ...تعصب نیست ...

.حالا فروشنده قوی تر از گذشته و خوب کمی پایین تر از بعضی فیلم های دیگر فرهادی است .... دوباره تعلیق دوباره کشمکش.... دوباره شک.....دوباره قدرت خانواده ...بازی با روح و روان شاکیانی که آخر انگار بازنده اند .... گناهکارانی که پیروز می شوند و با وجدانی خسته اصلا نمی دانی آیا می توانند به راحتی زندگی کنند ....عماد فروشنده... نادر جدایی....سپیده به خاطر الی .... گناهشان چه بود که آن همه متهم می شوند... تباهی این شخصیت ها تباهی ارزش هاست ؟!!! بی ارزشی راستی ها؟؟!!! راستی های پر از شک؟؟!!! شک های ناشی از ترس؟؟!!! ترس های ناشی از تنها ماندن؟؟؟!!! چه فرقی دارد آخرکه همه تنها ماندند....
مردادی ها تولدنون مبارک خیلی خوشحالم برای این همه اتحاد و شور و شوق فامیلی همه خوشحالند و ما راضی ...


اما نکته جالب آنکه با این قهرمان پیش از این من در کتاب خاطراتش آشنا شده ام ...مردی از نوادگان میرزا عبدالحسین فرمانفرما پسرعموی ناصرالدین شاه و داماد حسین علا نخست وزیر دوره پهلوی و ....خاطراتش خواندنی است از کودکی که باید همانند دیگر اشراف زاده در کشورهای اروپایی زندگی کند و در آلمان نازی بزرگ می شود تا سفرهای اجباری به خاطر موقعیت پدرش تا مادر روشنفکر و فرانسه دانش تا همسری ایران علاء....تا شکار و علاقه به حیوانات و مدیریت مناطق طبیعی کشور....برای من که عاشق روایت و قصه ام هیجان انگیز بود که قهرمان داستانی روبرویت نشسته باشد و من همه زندگیش را می دانم از آشنایی با همسرش تا سفر با ماشین به ایالت های مختلف آمریکا و در کافه با پدرش قدم زدن ..... خوشحالم که حضور داشتم...
گزارش تصویری مربوط به برنامه :
گرما غیر قابل تحمل شده است حتی در این کلبه کوچک تابستانه ....انصاف نبود که زمستان و سرمایِ طاقت فرسای کلبه را بچشم و حالا گرمای چهل درجه این روزها هم به کلبه نفوذ کند...برای یک هماهنگی کوچک گاهی اوقات باید سر بالایی و سر پایینی کاخ را طی کنم در این روزهای گرم اما خسته می شوم....

خوشحالم یک برنامه خوب دیگر هم البته با نامی کوچک از خانه طبیعت برگزار شد ...روزهایی که تازه به مجموعه سعدآّباد آمده بودم سعی می کردم حوزه شمیران را بشناسم که البته هنوز هم خیلی چیزها گنگ و مبهم است.. ولی اولین کتابی که در این خصوص خواندم جغرافیای تاریخی شمیران دکتر ستوده بود از خواندن جغرافیای سعدآباد و شمیران و همه تاریخ و قصه های آن در کلبه چوبی کوچک لذت می بردم...حس خوبی است غوطه ور شدن در این قسم کتابها مخصوصا برای من که از کودکی با کتاب و کتابخوانی آشنا بودم ...(پدرم عاشق تاریخ بود و مدام به کتابخانه ها سر می کشید ...)

اما حالا خوشحالم که در بزرگداشت روز تولد استاد ستوده سهم داشته ام... حس خوبی است ....چالش خوبی بود ....همه چیز خوب بود ...
اما برای من به شخصه انجام یک برنامه در کنار تمام ارزشهایی که برای نام این بزرگان دارد و افتخار بزرگی است رویارویی با چالش هایی است که در محدودیت های زیاد اطراف از آن پیروز بیرون آیم....قرار است خودم با خودم...
هر برنامه که تمام می شود موضوعاتی ذهنم را مشغول می کند ... این روزها رقابت را خطرناک می بینم.... گروههای که اهداف خود را با رقابت رقم می زنن و آن را به خطر می اندازند .....کسانی که در هر کاری انگیزه رقابتی دارند مرا به فکر فرو می روند ...مگر نمی دانند این روزها باید جزیزه اقیانوس آبی خود را پیدا کنند.... من یافتن اقیانوس آبی را ترجیح می دهم...اگر اقیانوس آبی ام را به رقابت بیاندازند ..... اقیانوس دیگری پیدا خواهم کرد....